روزها
گاهی که فکرم رو آزاد می ذارم تا به بهترین ساعتها و روزهای گذشته سفر کنه، ناخود آگاه و بی اینکه من بهش جهت بدم، فقط یک تصویر ثابت میاره جلوی چشمهام:
خودم رو توی اتوبوسهای خط آزادی – فیاض بخش نشونم می ده، وقتی دارم از کنار دیوارهای خلوت و ساکت سفارت انگلیس تو خیابون فردوسی رد می شم، ساعت هفت و ده دقیقه صبح هست و من منتظرم که از اون چند تا پله بپرم و می ترسم که کسی بهم سلام کنه و من نشنوم بخاطر هدفونی که توی گوشمه و بعد یه دیوار شیشه ای هست و یه جفت چشم…
و به قولی : و دیگر هیچ …
گاهی انتخابهای ذهن ناخودآگاه، با انتخابهای خودآگاه اما فاقد شعور و احمق، فرق میکنه. : )





Flickr/raoros
Myspace/elmoroz
Facebook/raoros
Twitter/elmoro
Del.icio.us/raoros
GMail/raoros
Blog/raoros

اول!
عرفان
آوریل 11, 2008 at 8:35 ب.ظ
من اگه بخوام فکرمو آزاد بذارم تا بره تو بهترین دوران زندگیم مسلمن میره تابستون 84! دوران خوبی بود :d
عرفان
آوریل 11, 2008 at 8:36 ب.ظ
اولین باری نیست اینجا رو میخونم…
اما اولین کامنتی هست که به جا میذارم…
به یاد این همه ساعت و کلمه های جامانده خودم به خودم برای خودم… شانس اینجا رو ببین و ما رو!
مصطفی
آوریل 11, 2008 at 10:14 ب.ظ
واقعیت اینه که این ایده انجمن یکباره و زود قابل دسترسی نیست. به خصوص در دوره دولت فعلی و با این همه محدودیت. باید صبور بود و آهسته آهسته این کار رو انجام داد
مَتَتی
آوریل 12, 2008 at 3:25 ق.ظ
کسی عشقی را تجربه کرده ..هرگز عشق را فراموش نمی کند
mahdi
آوریل 12, 2008 at 11:26 ق.ظ
کسی که عشقی را تجربه کرده ..هرگز ان را فراموش نمی کند
mahdi
آوریل 12, 2008 at 11:27 ق.ظ
من اين كناري رو نديده بودم.
خيلي خوشمله.
دوس داشتنيه يعني.
ايول
شعر ميچسبيد به بكگروند و يك مقدار روش كار ميشد خيلي خوب ميشدا.
gerashi
آوریل 12, 2008 at 12:02 ب.ظ
البته اين انتخاب ذهنات بود و لاجرم بايد در برابرش سر خم بياوری/ اما اگر روزی دست سرنوشت تو را در همان پلهها رهسپون ساخت بهتر است قبل از ورود هدفون را در بياوری كه جواب سلام واجب است به شكر اندرش مزيد نعمت و هر نفسی كه فرو میرود مزيد علت و مزيدی هم خدا نگهش دارد براي دوستان وردپرس
ضمن اينكه گفتی فياض بخش/ اتفاقن اين مسيری كه گفتی را خيلی دوست دارم/ يكی از لذتبخشترين مناظر را از توی اتوبوس دارد وبا ولع هميشه از بيرون به اين مناظر خيره میشوم…
و البته حسرت هم میخورم/ مخصوصاً آن موقعی كه از جلوی كتابخانه ملی رد میشود…
به هر سو از اينكه انقدر ذهنات فارغ از مسائل و روزمرگیهاست كه میتوانی به خوشیهایات سير كنی خوشحالم.
هميشه شاد و رها باشی زهرا جان
عكسهایات هم حرف ندارد. يك روز بايد آن نصفه ديگهاش را هم ببرم و محظوظ شوم
persgolf
آوریل 12, 2008 at 5:09 ب.ظ
تو هنوز یک زهرای عشقولانه ای و دیگر هیچ!
raoros: به نظرت با یه زهرای عشقولانه که آدم بشو نیست، چه باید کرد؟
TauRus
آوریل 13, 2008 at 8:56 ق.ظ