مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

Oasis in a moment

with 8 comments

“I realized that if you really want to change the world, you have to change yourself.”

- So I did.

She | | said it.

Written by raoros

می 26, 2008 روی 8:32 ب.ظ

ارسال شده در نقل قول

Tagged with

8 نظر

Subscribe to comments with RSS.

  1. پتانسیل تبدیل شدن به تبلیغات کولر گازی رو داره. روش کار کن :)

    mohsen

    می 27, 2008 at 11:09 ق.ظ

  2. beautiful, as always

    ناآرام

    می 27, 2008 at 2:46 ب.ظ

  3. nice

    مصطفی

    می 27, 2008 at 7:28 ب.ظ

  4. basic and cool rule

    antiquenotes

    می 29, 2008 at 6:55 ق.ظ

  5. ارزوی من تو دنیا همینه

    mahdi

    می 31, 2008 at 4:06 ب.ظ

  6. آيا دنيا نياز به تغيير دارد؟
    خب مثل همه عرفا و فلاسفه و مكاتب و مذاهب ميشه يه عكس العمل كليشه در مقابل اين سوال انجام داد … بهتر بگم يعني به جاي اينكه فكر كني آيا اصلن جاي كوه اورست درست هست يا نه به اين فكر كني كه اصلن تو توانائي جابجا كردنش رو داري يا نه كه خب خود به خود سوال رو باطل ميكنه. اما يه مطلبي كه اين وسط فراموش ميشه اينه كه آيا اگر اورست از جاش حركت كنه و مثلن بره توي كوههاي آلپ اونوقت چي براي من بهتر ميشه، آيا من فقط ميخوام زور بازو نشون بدم؟ يا نه واقعن به شرايط بعدش فكر كردم (كه معمولن فكر هم ميشه) و اما شرايط بعدش يه دنياييه با ساختاري شبيه به داستان پسر شجاع و شيپورچي كه همه در دو دسته ي انسانهاي بر حق (من) و انسانهاي مقابل حق (ديگران) قرار ميگيرن و تمامي ابزار آلات (در صورت جاه طلبي زياد) و يا حداقلي از ابزارآلات (در صورت بروز روشنفكري زعفراني) براي كنترل كنشها و واكنشها در دست «من» قرار ميگيره. اين يه مقدار ياد ساختار بهشت و جهنم نميندازدت؟ در انسان چيزي هست كه كارش رهائي بخشيه حالا اين رهائي بخشي ميتونه به اين بينجامه كه شروع كنه انسان به عزم جهت تغيير انسانهاي ديگر و زمين و قوانين و كائنات و غيره. در عين اين حال تنها عنصري كه از همه ي اين ديگران و ديگر چيزها و … دم دست انسان هست «خود» شه و خب طبيعيه كه حتي در صورت عزم براي تغيير دنيا از خودش (نه بعنوان عنصري ناموزون بلكه به عنوان عنصري الگو) شروع كنه كه خب اين يه راه حل نيست بلكه تنها تنها تنها چيزيه كه دست انسان قرار داره براي ايجاد تغيير. من نميتونم بفهمم كه دنيا يا انسان اصلن نياز به تغيير دارن يانه و مهمتر از اون نميتونم بفهمم كه چه رابطه اي منطقي بين اين دو تغيير قرار داره. آيا اين كار مثل كار ملانصرالدين نيست كه وقتي الاغش فرار كرد شروع به زدن گاو ميكنه و وقتي ميپرسن چرا ميزني ميگه دستم به اون نميرسه اما اينكه دم دسته!

    nikitak

    می 31, 2008 at 10:20 ب.ظ

  7. سلام به دوست عزيزيم زهرا جون. ديدي من زودتر از خودت دختر خاله مي شم! ممنون از راهنماييت. در ضمن وبلاگ شما خيلي جالب هست

    لادن

    ژوئن 2, 2008 at 4:49 ب.ظ

  8. lucky you d!d !!

    MixOughT

    ژوئن 2, 2008 at 8:23 ب.ظ


يك پاسخ برايش بگذاريد