Archive for آگوست 2008
شیراز
COLOURlovers راهنمایی برای یافتن رنگ مناسب در طراحی
اگر جزو کسانی هستید که دستی در طراحی دارند، شاید برایتان پیش آمده که در انتخاب رنگها دچار مشکل شوید و واقعاً ندانید از کجا و چطور رنگ مناسب را انتخاب کنید. تا جایی که من دیدم خیلی ها در تهیه اسکلت طراحی تبحر زیادی دارند ولی زمانی که نوبت به رنگ آمیزی می رسد حقیقتاً دچار مشکل می شوند و انتخاب رنگ اشتباه، زیبایی طراحی شما را تا حد قابل ملاحظه ای از بین خواهد برد.

سایت ColorLovers راهنمای بسیار خوبی برای شماست. این سایت نوعی شبکه اجتماعی از نوع رنگارنگ است که شامل پالت های زیادی برای انتخاب رنگ و پترن های بسیاری برای استفاده در اجزای طراحی، بخصوص طراحی وب سایت هست. شما می توانید خودتان رنگ، پالت یا پترن مورد علاقه تان را با استفاده از نمونه های موجود در این سایت طراحی کنید و برای استفاده بقیه بگذارید، به آن تگ بدهید و غیره. در مقابل هزاران هزار پالت توسط کاربران ساخته شده که شما می توانید از آنها استفاده کنید.
نکته دیگر اینکه، یک پالت یا پترن که بصورت پکیج از این سایت دانلود شده باشد، شامل تمام فورمت های مورد نیاز برای یک طراح است که مزیت بسیار مهمی خواهد بود: Ps برای فتوشاپ، Ai برای ایلوستریتور، GIMP، HTML …

پالت رنگی برای فرندفید
برای مثال من با استفاده از نرم افزار آی دراپر که برای انتخاب رنگ در تمام محیط های کامپیوتری مناسب است (لینک از وبلاگ یک ایرانی)، و همچنین با استفاده از لوگوی فرندفید، یک پالت برای این سایت ساختم (چون این پالت تاکنون تشکیل نشده بود)، و تگ های زیر را برایش انتخاب کردم:
———


اولین عریضه ای که نوشتم!
من دعا میکنم این یکی از آخرین پستهای من در این وبلاگ باشد و در روزهای آتی به مکان جدیدم نقل مکان کنم، شما هم دعا کنید.
نیمه شعبان که گذشت، برای آنهایی که دلی با دلبرشان، مهدی موعود (عج) دارند، این عید مبارک و آنهایی که ندارند هم به ما چه؟
قرار نبود چیزی بنویسم، منتها با دیدن این پست از سایت زمین آن لاین، با عنوان” نیمه شعبان، آقای زمان، چاه جمکران” به یاد یکی از شبهای زیبایی که در مسجد جمکران گذراندم افتادم.
پارسال که من مقادیری آدم حسابی تر بودم، جور شد و با یک جمع دخترانه 4 نفری به مسجد جمکران رفتیم و من به دلایلی که برایم روشن نشد، در طول زیارت ترجیح دادم تنها باشم و البته یادم هست که اوضاع روحی خوبی نداشتم، نیمه شب گوشه ای از مسجد نزدیک به محراب نشسته بودم و در سالنامه ای که همراهم بود می نوشتم، بعد دو خانم سیه چرده با زبان عجیب که نمیدانم اهل کجای ایران بودند، آمدند کنارم و چون دیدند دارم می نویسم با التماس از من خواستند که برایشان عریضه ای برای انداختن به چاه عریضه بنویسم. من که تابحال عریضه ننوشته بود، یک برگ از سالنامه را کندم و در حالتی دست و پا گم کرده، شروع کردم به نوشتن چیزهایی که یکی از زنها می گفت. لهجه شان به سختی قابل فهم بود.
وقتی داشت از مشکلات و بیماری فرزندانش برای من میگفت، انگار دقیقاً گیرنده نامه را می شناخت و به وجودش و کارساز بودنش ایمان داشت. وقتی اسم یکی از بچه ها را جا می انداخت، آن یکی زن با جدیت به یادش می آورد که فلانی را یادت رفته، از بیماری و باز شدن بخت و پیدا کردن کار و خیلی چیزهای دیگر گفت و من نوشتم. زن دیگر که نمیدانم خواهرش بود یا چه، خواست برای او در کاغذ جداگانه ای بنویسم و نوشتم.بعد هم برای من کلی دعا کردند و رفتند.
این شاید یکی از عجیب ترین چیزهایی بود که در زندگی ام دیدم، برای من که با اقوام ایرانی آشنایی زیادی ندارم، دیدن این صحنه با اینهمه استحکام در عقیده جذابیت زیادی داشت!
می خواهم بگویم چیزه ! نمی دونم!
پ.ن: اصولاً من مدتهاست اهمیتی نمیدم به توهین بلاگرها به خدا و پیامبران و اینا، به نظرم اونا نظرات خودشونو دارن و کاریش هم نمی شه کرد و تا زمانی که نظر کسی مستقیم با من و زندگیم درگیر نشده باشه کاری به کارشون ندارم، ولی دیشب همینطور خیلی ساده بدون هیچ تئوری فکر کردم که چطور کسی میتونه فکر کنه دین، یک مقوله آسمانی نیست، چه ایدئولوژی دیگری در تاریخ یافت می شه که انقدر ظریف به جزییات زندگی انسان پرداخته باشه؟ چه موجودی در دنیا یافت می شه که اینهمه به زوایای زندگی انسان آشنا باشه؟ چطور می شه وجود لایزال خدا رو انکار کرد و اصولاً چطور بعضی مغزها قادر به تشخیص تفاوت دین اسلام و فاصله بسیار بسیار زیادش با حکومت فعلی ایران نیستند و مدادم این دو تا رو با هم قاطی می کنند و چوب دولت رو بر سر اسلام می کوبن؟
هان؟!؟!؟
عشق حقیقی :P
الهام دوست داشتنی می نویسد:
آن روزهايی هم که عاشق قهرمانها و مردهای جادهای میشدم گذشت. حالا من به سادگی عاشق مردهايی میشوم که موقع تماشای فوتبال فحش میدهند و وقتی سرما میخورند جوری ناله میکنند که انگار هفتقلو زاييدهاند و تحمل بوی پیاز داغ برایشان سختترین کار دنيا است، اما واقعی هستند، بدجوری واقعی هستند…
پ.ن: ای بابا ! نمردیم و فهمیدیم درست حسابی عاشق شدیم! (اسمایلی امیدواری به خودم!) =))
پ.ن بعدی: بارها خواسته ام از وبلاگ الهام یعنی (اسنپ شات) بنویسم، الان بهترین فرصت است! من وبلاگ خوانی جدی را چند سال قبل با وبلاگ الهام در پرشین بلاگ شروع کردم و از آنجا دریچه ای به روی تمام نوشته های دوست داشتنی دنیا به روی من باز شد، بهترین لینک ها از وبلاگهای هنری، ادبیاتی، عشقی، اجتماعی و غیره در وبلاگ الهام هست. اینها به کنار، بارها شد که پای هر پست وبلاگ الهام نشسته ام و گریسته ام، انقدر که همذات پنداری می کردم با احساس زیبای عاشقانه او، با غمهایش، شادی های کوچک زندگیش و … الهام زیبا می نویسد، انقدر دقیق و زیبا وقایع کوچک زندگی را برایت شرح میدهد که باورت نمیشود این لحظه ها در زندگی خودت هم هست!
دوست نادیده من، اگر میدانستی چقدر دوستت دارم!
—–
I can never sleep alone

عکاس ناشناس؟!











Flickr/raoros
Myspace/elmoroz
Facebook/raoros
Twitter/elmoro
Del.icio.us/raoros
GMail/raoros
Blog/raoros
