Posts Tagged ‘love’
تلگرافی
The Rose
Some say love it is a river
بعضی ها می گن عشق یه رودخونه است
that drowns the tender reed
که نی نازک و لطیف رو در خودش غرق می کنه
Some say love it is a razor
بعضی ها می گن عشق مثل تیغ می مونه
that leaves your soul to bleed
که خون تو رو می ریزه و رهات می کنه
Some say love it is a hunger
بعضی ها می گن عشق یک اشتیاق و تمناست
an endless aching need
یک نیاز دردناک و بی پایان
I say love it is a flower
من می گم عشق یک گل
and you it’s only seed
که هنوز یه بذر کوچکه
It’s the heart afraid of breaking
قلبیه که همیشه از شکستن هراس داره
that never learns to dance
برای همین یاد نمی گیره که برقصه و لذت ببره
It’s the dream afraid of waking that never
رویاییه که بخاطر ترس از بیدار شدن
takes the chance
هرگز شانس به حقیقت پیوستن رو پیدا نمی کنه
It’s the one who won’t be taken
همون کسیه که چیزی به دست نمیاره
who cannot seem to give
چون چیزی رو نمی بخشه
and the soul afraid of dying that never learns to live
و روحی که بخاطر هراس از مردن هیچوقت زندگی رو یاد نمی گیره
When the night has been too lonely
پس وقتی که شبها خیلی تنهایی
and the road has been too long
و راه به نظرت خیلی طولانی میاد
and you think that love is only
for the lucky and the strong
و فکر می کنی که عشق فقط برای آدمای خوش شانس و قدرتمنده
Just remember in the winter far beneath the bitter snows
فقط به یادت بیار که تو زمستون زیر اونهمه برف
lies the seed
یه بذری خوابیده
that with the sun’s love
in the spring
becomes the rose
که با تابیدن عشق در بهار به یک گل رز تبدیل می شه
The Rose
West Life Music
از عشق و دیگر شیاطین

When you’re ready to go and your heart’s left in doubt
Don’t give up on your faith
Love comes to those who believe it
And that’s the way it is!!
I don’t know what to say, no
But it’s plain to see, if we stick together
You’re gonna find the way, yeah
So don’t surrender coz’ you can win
In this thing called love.
And loneliness starts to call
Baby don’t worry, forget your sorrow
‘Cause love’s gonna conquer it all, ALL!
سلام،
خوب این ولنتاین و اینها هم رد شد و من چیزی ننوشتم چون انگیزه ی ولنتاین گونه (!!) نداشتم خیلی زیاد، ولی به دلیل اینکه من نه غرب زده ام و نه شرق زده، چون به دنبال یک مناسبتی می گشتم که خودم رو بچسبونم بهش و این شعر بالایی رو بنویسم، خوب چه بهتر که به روز عشق باستانی همین مملکت بچسبم.
پس این روز رو (اگه تبریک گفتنیه) تبریک می گم، ایشالا خوش و خرم و عشقولانه زندگی کنید.
این شعر و کلیپ فوق العاده اش رو که احتمالاً دیدید، یکی از معدود آثار سلن دیون هست که من دوست دارم و واقعاً اگر تصویریش رو ببینید که دیگه متحول می شید!
توی یک جا یک تکه اش رو نوشته بودم و یک نفر جواب داده بود که عشق دروغه و یک نفر هم گفته بود که بهش اعتقاد نداره و من جواب داده بودم که بله قبول دارم و Love is an illusion
حقیقتش به این حرف خودم اعتقاد ندارم، به نظرم یک همچون چیزی به نام عشق هست و از نظر من که به اندازه ی سر سوزنی وارد دنیای هنر شدم، عشق پایه ی خلق یک اثر هنری هست و اینکه این عشق از کجاست باید در درون خودمون جستجوش کنیم. عشق مثل هنر یک امر روحانی هست و نمی تونیم انکارش کنیم.
حالا عشق بین زن و مرد تمثال و نمادی از تمام عشقهاست و بسیار هم مقدسه.
نکته 1: اگر کسی تو زندگیتون هست که دوستش دارید و اونهم دوستتون داره و با هم خوشید
:-”
که خیلی عالیه و این ترانه به افتخار شماست.
نکته 2: اگر هم کسی هست که شما دوستش دارید و اون از شما حالش به هم می خوره، از من که از شما N سال بزرگترم پند بگیرید و ولش کنید بره راحت و آسوده زندگی کنه که نفرینش نگیره شما رو!
خوب دیگه صبح شد!
خدافظ
پ.ن: عکس بالا محل ماست، بله ما بچه پایین شهریم
بعدش چون من این شعر نمادین کوچه رو که دیگه زهرا کوچولوی ما هم حفظه گذاشتم، شما فکر نکنید که حسش غمگین و فراق و اینهاست. من فضای عکس رو گرم کردم که شما اصل مطلب رو بگیرید.
پ.ن: موضوع نوشته همینجوری است، عمدی درکار نبوده! به یاد کتاب بسیار زیبای:“از عشق و دیگر شیاطین” اثر گابریل گارسیا مارکز دوست داشتنی، که کتابش از نوستالژی های بزرگ دوران نوجوانیمه.

وقتی که از عشق مشمئز می شوید!
در این ماجرای کاملاً واقعی که بنده کاملاً اتفاقی و بی مناسبت به خاطر آوردمش، سه تا شخصیت داریم که به اختصار چنین نامیده می شن.
همکار سابق من که این ماجرا رو برای من تعریف کرد: آقای م
دوست همکار سابق من: آقای ف
خانم دوست همکار سابق من: خانم ن که پرستار بیمارستان است.
آقای م که در یک برهه ای از زمان حال و روز خراب من رو دیده بود، یک روز آمد و نشست و این ماجرا رو برای من تعریف کرد.
ماجرا این بود که آقای ف در دوران جوانی بسیار سخت عاشق خانم ف می شود و باهاش دوست می شود و بعد از دو سه سال دوستی با خانم ف ازدواج می کند. آقای ف در همان دوران دوستی مدام عشق و محبت و قربان صدقه پراکنی بوده که به سمت خانم ن پرتاب می کرده و به طرز مشمئز کننده ای عشقولانه بوده و خوب خانم ن که لابد فکر می کرده زندگی با همچون آدم رمانتیکی چه موهبت بزرگی خواهد بود به این ازدواج تن میده.
سالها می گذره و حالا این زوج یک دختر خردسال هم دارند و جالبه که آقای ف چیزی از عشقش کم نشده که هیچ، هر روز بیشتر از دیروز به عشقش افزوده می شه طوریکه بعد از اینهمه سال، هنوز هر روز به همسرش مسج های عاشقانه، شعر های بسیار رمانتیک و غیره می فرسته، به همسرش در روز بارها و بارها در محل کار زنگ می زنه و ابراز عشق شدید می کنه و این ابراز عشق های بسیار متناوب مسلماً به روابط زناشویی شون هم کشیده می شه و رفتار آقای ف در طول روز که همسرش سر کاره طوریه که انگار معشوقه اش سالهاست ازش دوره و در فراقش می سوزه!
شاید باور نکنید ولی این داستان واقعی است و اغراقی هم در کار نیست و مسلماً نمونه های بیرونی دیگری هم داره.
خانم ن که یک آدم نرمال با احساسات نرمال هست، از این ابراز عشق وحشتناک و آزار دهنده خسته شده و قصد طلاق دارد و بسیار هم مصمم است و جالب این که آقای ف قضیه را جدی نگرفته و همچنان به رفتارش ادامه می ده و قصد تغییر نداره.
خانم! آقا! نکنین این کارو!
هر چیزی اندازه ای داره، افراط و تفریط بده والا! چرا باعث می شید پارتنرتون یا طرفتون یا هر چی که اسمشه، حالش ازتون بهم بخوره؟ نخواد ریختتونو ببینه از اینهمه سبد سبد عشق و محبت یا به عکس غرور و خودخواهی یا حتی بی توجهی و بی تفاوتی که نصیبش می کنید؟
چرا آخه؟
بنده مجبورم مجدداً شما رو ری دایرکت کنم به آن پست که شعری از جبران خلیل جبران درباره محدوده ی عشق ورزی بود و خوب یادم هست که یک نفر در آن روز که اون پست رو نوشتم به من گفت: شکی نیست که این حرفا چرته و ….
پایان پیام





Flickr/raoros
Myspace/elmoroz
Facebook/raoros
Twitter/elmoro
Del.icio.us/raoros
GMail/raoros
Blog/raoros
