مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

Archive for مارس 2007

ما رأیت الا جمیلا …

with one comment

یک : این یکی شدیداٌ در طبقه بندی » من » قرار می گیره، حتی شاید » خیلی من! » …

مرا باید بخشید، چون چاره ای ندارم، اگر انسانی انقدر حساس (در نگاه من و ضعیف به زبان دیگران) باشد، طوری که یک جمله ی کوچک کاملاٌ سیستمش را به هم بریزد، خوب مجبور است این حمله ی قوی رو یه جا خالی کنه …

من به دلیل اینکه از سیاره ی ناکجا آباد ( به بیان اطرافیانم) آمده ام، و زبانم صد البته با زبان بقیه فرق دارد !!!! باید طور دیگه ای  حمله های بنیادی خودمو توصیف کنم …!

گاهی فکر می کنم دنبال دوست صدیقی هستم، تا با کف دست و پنج انگشت بسته توی صورتم بزنه، انقدر که جایش یک هفته روی پوستم جا خشک کند و به یادم بماند، آنچه که من به نام » دل » و » حس » تعریفش می کنم، در زبان عامیانه چیز دیگری می خوانندش !!! (؟؟؟)

دو: گاهی که یادم می آید آنهمه رویای کودکی و نوجوانی رو زیر پا گذاشتم، به خاطر میارم که هنوز یک رویای قوی دارم و آنهم زندگی در یک خانه بتونی با نمای سیمانی و سرد و ساده است که خیلی وسیعه و تمام وسایل داخلی اش از جنس استیل ِ و خیلی خالیه و یک راه پله ی مارپیچی فلزی داره که از وسط سالن استیل پایینی به اتاق خواب بالا می ره و … حتی حمامش هم استیله .. این فکر فلزی و سرد در تمام این سالها منو رها نکرد! پس می شه امیدوار بود !

سه: امروز می خواستم از این موجودات عجیب مونث دو پای رنگ و وارنگ بنویسم که آدم از دیدنشان خیلی چیز می شود! می خواستم بنویسم که نه من این موجودات رنگارنگ و غریب را می فهمم و نه آنها مرا ! می خواستم بنویسم که زمانی قبل تر دیدن اینها گرچه خودمان هم مونث بودیم برایمان قباحت داشت و رویمان را برمی گرداندیم اما حالا عین آب خوردن از کنارشان می گذریم … می خواستم بنویسم که اینها سیستم فکرشان با ما متفاوت است و…

می خواستم همه اینها رو بنویسم، ولی به یاد آوردم که مگر من خودم کیستم؟ و این » ما » که همواره ازش دم می زنم کیست؟ و آیا موجودات مونث دیگر که آن شکلی نیستند، می فهمند این زبان گنگ مرا؟ یا حتی مثلاً مذکر هایش ! اصلاً زن و مرد چه بود این وسط؟

و اصلاً چرا باید کسی به خودش زحمت بدهد که بفهمد من چه می گویم؟

جمع کن بابا !  این » من »  را …

چهار: من دنبال یک داوطلب شجاع برای یک سیلی محکم هستم …. خیلی جدی …

ما رایت الا جمیلا … یا ربی ….

گوش می دهم به : ترانه ی «Walou» از باند مورد علاقه من » Outlandish» …

Written by raoros

مارس 31, 2007 at 8:33 ب.ظ.

نوشته شده در من

سیاه چاله ها

with one comment

داشتم اینجا با خودم فکر می کردم: ای ول ! اینجا دیگر می شود هر کوفتی نوشت !

بعدش فکر کردم نه باو! من از اسم آفیشال خودم واسه این بلاگ استفاده کردم !

پس همانا یک سرچی اندر گوگل به نام مبارک raoros زدم و این شد که دیدم، خاک بر چوک ! وبلاگ منو تو همون صفحه اول لو داده !   (دادا ! لو رفتیم )

این مغزم داره منفجر می شه از شدت فکر … این همه فکر آخه واسه چی؟

اگر این همه انرژی رو واسه درس یا علایقم رو گذاشته بودم، الان یه چیزی شده بودم …

حالا کار نداریم، امروز یه صوت ملیحی رو که توی گوشی خودم بود، اتفاقی گوش کردم، دیدم این صوت چقدر توی خون من فرو رفته، فراتر از هر صوت و موسیقی که تا به حال شنیده بودم … به قولی همان » هم فرکانس «خودمان !

اگر توی ذهن آدم، سکوت حکمفرما باشه، موسیقی نباشه، خوب، آدم می میره، ولی اون صوت و اون لحن، از جای دیگه ایه، بذار این و اون هر چی می خوان بگن، ولی اون صوت از زمین بلند نمی شه ….

* مشکل همون جاست، از یک چیزی دور افتادم، آن چیز چی است؟ اصل من است یا اصل من نیست؟

چیزی است که سالها با آن عجین بودم، سالها، مخصوصاً در دورانی که تماماً آنالوگ بودم، حالا– حقیقت اینه که از آنچه اصلم بود یا نبود — دور افتادم …

اون چیز خداست یا در زبان عامیانه مذهب یا دین یا …. شاید هم خودم !

اما من که بودم و آیا آن که من بودم، خود واقعی من بود؟ و آیا من از این سئوالهای مسخره به جایی می رسم؟

* امروز به نتیجه ی مسخره ای رسیدم و آن اینکه دیگر نمی توانم این در گل و گشاد قلبم رو به روی همه ی آدما باز کنم و همه رو با بازوان گشاده دوست داشته باشم و عاشق همه ی موجودات دنیا باشم … خوب می دانم… حسود شده ام !

و از آن بالاتر درجه نا همخوانی فرکانس ها یم با این و آن بالاتر می ره هر روز !

امشب مامان که اومد تو اتاق، لباس هامو بده، گفت: امروز از اون روزاست که حالت بده !

گفتم : مامان جان ! منو بفرستین تیمارستان خودتونو راحت کنین !

* دلیل رو همیشه تو خودمون جستجو کنیم، اشکال از بیرون نیست، اگر درجه ی همخوانی من با دنیای بیرون صفر است، مشکل از منه ! >>> اینا رو خودم خوب می دونم، ولی سخت بر مسئله ی رشد و رشد یافتگی خودم  اصرار دارم و پافشاری می کنم، و اینکه الان مثل یک زن 27 یا 28 ساله تجربه و دانش در خیلی از زمینه ها رو دارم، (گرچه دیگران انکار می کنن!) خوب، حق دارم که بگویم نمی تونم با همسن و سال خودم رابطه برقرار کنم، البته » رابطه» یک هنر است …  و حقا که من در رنج سنی خودم این هنر رو ندارم !

چرند گویی بسه !

گوش می دهم به : ترانه ی Self Control اثر بی نظیری از Laura Branigan

Written by raoros

مارس 27, 2007 at 5:06 ب.ظ.

نوشته شده در من

من

with one comment

من وقتی سعی می کنم توضیح بدم » چگونه ام » ، دیوانه می شوم !

همه چیز را خراب می کنم، می گویم: » من کسی هستم که خیلی به هنر علاقه مند است ! »

» انقدر که تحصیلات عالیه اش را بخاطر این رشته ول کرده است به امان خدا ! »

و با اینکار گند می زنم به ذهنیت دیگران نسبت به خودم …

خوب وقتی از تو می پرسند که هستی چه باید بگویی؟

مسخره است هااااااا …..

* دقیقاً نمی دانم چه خبر است، از این که دور و برم می گذرد اطلاع ندارم، انقدر در این دنیای لامسب غرقم که از همه چیز فارغم، شادی های کوچک دنیا یادم رفته، امروز برای عید دیدنی رفته بودم خانه ی عمه ام، دیدم این زن با این که سن زیادی ازش گذشته، ولی هنوز با شادی های کوچک زندگی شاد می شود، دیدم که هنوز به عروسک های فانتزی علاقه دارد، هنوز به گلهای کوچک رنگارنگ کم عمر بهاری عشق دارد، هنوز از آرایش کردن لذت می برد و …. هنوز ذوق دارد.

او را با مادر خودم مقایسه کردم، با مادر من که هر چه داشته و دارد رو برای من می خواد، مادری که اگر بشود فداکاری را معنا کرد، معنایش می شود » مادر من» !

مادر من، که بعد 23 سال زندگی و نفس کشیدن در کنارش نمی دانم آیا چیز کوچکی از لذت های دنیا هست که او را خوشحال کند یا نه؟

مادری که هیچ زمان شادی واقعی در نگاه تنها و غم انگیزش ندیدم،

مادر من ……………. وجودی که تعریفی برایش ندارم، وجودی که وقتی در چشمانش خیره می شوم، اشک در چشمانم جمع می شود، حتی همین حالا …

اگر روزی از روزهای دنیا برسد و او نباشد، من چه باید بکنم؟

این چند وقته مثل یک دیوانه از خود بی خود شده دعا می کنم خدایا مرا زودتر از این دنیا ببر تا نکند، نکند، نکند رفتن مادرم را ببینم ………………………… اوه 😦 نه ، نمی توانم تاب بیاورم ……………………..

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش ….

* تعداد بلاگهایی که می نویسم زیاد شده، نمی دانم چی را کی و کجا نوشته ام؟ خودم را زیاد در این پروفایل و آن پروفایل پخش و پلا کرده ام ! این هم شد از زندگی آن لاین ما ! آدم که بی ثبات باشد، بی ثباتی اش به بقیه جاها هم سرایت می کند !

* گوش می دهم به : Say a little prayer for you (mix) صدای Diana king از فیلم محبوب من My best friend’s wedding !

Written by raoros

مارس 22, 2007 at 6:42 ب.ظ.

نوشته شده در من

حس

with one comment

حس چیز غریبی است

درک و فهمیدن، لمس کردن، بغض کردن و اشک ریختن  …

سخت است چیزی را با تمام ذرات وجودت درک کنی و بدانی که از آن تو نخواهد بود …

سخت است در دنیای خودت غرق باشی و چراغی هم در دنیایت روشن نباشد، ملامت نکن که قرار شد اینجا حرف اینها نباشد …

تنها حرف عشق نیست، حرف من است، من …

حرف اینکه بر سر یک تصمیم سخت، چه بدست می آوریم و چه از دست می دهیم؟

آیا آنچه بدست می آوریم انقدر ارزشمند بوده که بخاطرش چیز عزیزی را از دست بدهیم؟

نمی دانم … نمی دانم …

همه چیز خوب و بر وفق مراد است

دیگر چه می خواهم؟

* گوش میدهم به : قطعه Sarabande از گروه Secret Garden آلبوم Earthsongs

بسیار زیبا و دل نشین و ……………

Written by raoros

مارس 21, 2007 at 6:36 ب.ظ.

نوشته شده در من