مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

سیاه چاله ها

with one comment

داشتم اینجا با خودم فکر می کردم: ای ول ! اینجا دیگر می شود هر کوفتی نوشت !

بعدش فکر کردم نه باو! من از اسم آفیشال خودم واسه این بلاگ استفاده کردم !

پس همانا یک سرچی اندر گوگل به نام مبارک raoros زدم و این شد که دیدم، خاک بر چوک ! وبلاگ منو تو همون صفحه اول لو داده !   (دادا ! لو رفتیم )

این مغزم داره منفجر می شه از شدت فکر … این همه فکر آخه واسه چی؟

اگر این همه انرژی رو واسه درس یا علایقم رو گذاشته بودم، الان یه چیزی شده بودم …

حالا کار نداریم، امروز یه صوت ملیحی رو که توی گوشی خودم بود، اتفاقی گوش کردم، دیدم این صوت چقدر توی خون من فرو رفته، فراتر از هر صوت و موسیقی که تا به حال شنیده بودم … به قولی همان » هم فرکانس «خودمان !

اگر توی ذهن آدم، سکوت حکمفرما باشه، موسیقی نباشه، خوب، آدم می میره، ولی اون صوت و اون لحن، از جای دیگه ایه، بذار این و اون هر چی می خوان بگن، ولی اون صوت از زمین بلند نمی شه ….

* مشکل همون جاست، از یک چیزی دور افتادم، آن چیز چی است؟ اصل من است یا اصل من نیست؟

چیزی است که سالها با آن عجین بودم، سالها، مخصوصاً در دورانی که تماماً آنالوگ بودم، حالا– حقیقت اینه که از آنچه اصلم بود یا نبود — دور افتادم …

اون چیز خداست یا در زبان عامیانه مذهب یا دین یا …. شاید هم خودم !

اما من که بودم و آیا آن که من بودم، خود واقعی من بود؟ و آیا من از این سئوالهای مسخره به جایی می رسم؟

* امروز به نتیجه ی مسخره ای رسیدم و آن اینکه دیگر نمی توانم این در گل و گشاد قلبم رو به روی همه ی آدما باز کنم و همه رو با بازوان گشاده دوست داشته باشم و عاشق همه ی موجودات دنیا باشم … خوب می دانم… حسود شده ام !

و از آن بالاتر درجه نا همخوانی فرکانس ها یم با این و آن بالاتر می ره هر روز !

امشب مامان که اومد تو اتاق، لباس هامو بده، گفت: امروز از اون روزاست که حالت بده !

گفتم : مامان جان ! منو بفرستین تیمارستان خودتونو راحت کنین !

* دلیل رو همیشه تو خودمون جستجو کنیم، اشکال از بیرون نیست، اگر درجه ی همخوانی من با دنیای بیرون صفر است، مشکل از منه ! >>> اینا رو خودم خوب می دونم، ولی سخت بر مسئله ی رشد و رشد یافتگی خودم  اصرار دارم و پافشاری می کنم، و اینکه الان مثل یک زن 27 یا 28 ساله تجربه و دانش در خیلی از زمینه ها رو دارم، (گرچه دیگران انکار می کنن!) خوب، حق دارم که بگویم نمی تونم با همسن و سال خودم رابطه برقرار کنم، البته » رابطه» یک هنر است …  و حقا که من در رنج سنی خودم این هنر رو ندارم !

چرند گویی بسه !

گوش می دهم به : ترانه ی Self Control اثر بی نظیری از Laura Branigan

Written by raoros

مارس 27, 2007 در 5:06 ب.ظ.

نوشته شده در من

یک پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. اینو منی که تقریباً همه دور و وری هام میگن روابط اجتماعی ایت بالاست و با آدمیهای زیادی هم بوده میگه (حمل بر خودستایی نشه)، ببین اینکه اونطور که باید وشاید تو زندگیت با دیگران نبودی و نتونستی بادیگران ارتباط برقرار کنی،اونچنان ضرر نکردی.
    باور کن، باور کن خیلی از آدم ها ارزش دوستی و همصحبتی رو ندارن
    اینقدر هم قصه نخور دختر

    پسرکی ساده دل و تنها

    سپتامبر 12, 2007 at 4:02 ق.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: