مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

نسیان

leave a comment »

» گفت: سعی کن زندگی کنی، خاطره مال پیرمردها و پیرزن هاست …»

1. یک ماشین پراید نقره ای نو، صندلی ها روکش نقره ای، بوی عطر مردانه، پیراهن و شلوار گشاد کتانی نقش دار کرم رنگ، بافتهای پارچه کتانی مثل تور نازکه … انقدر که هر نفس می تونه از بین تارهای کتان رد بشه …

یه ترانه به زبان ترکی، خیلی ملایم و آروم، یه خواننده ی مرد …

بوی عطر راه نفس رو می بنده … اولین لمس از روی انگشتای دست چپ شروع می شه و از بین انگشتا بالا می ره … بوی غلیظ عطر داره خفه اش می کنه …تماس انگشتای سرد پشت گردن که روی موهای لخت و بلند مشکی می لغزه … نمی تونه بیشتر از این طاقت بیاره .. باید در ماشین رو باز کنه و فرار کنه … می مونه، چون یه چیزی نگهش می داره …

دستای مرد سرده … روی لباسش نقش داره …. نقشش از خاطر رفته …

آهنگ یونانی و رقص یونانی Z… رقص ؟ میای با من برقصی؟ عصر پنج شنبه است …

باید فرار کنه … بوی عطر راه نفس رو بسته …

***

2. اولین ماشین دست سازی که می دید! خیلی شیک و جوون پسند … همه ی مردم تو خیابون به این ماشین که کلی واسه خودش عجیب و غریب بود زل می زدند! سبز تیره با قطعه های کرم رنگ … یه شیشه عطر رو خودش خالی کرده … لبخند می زنه .. انقدر زیبا و صمیمی و پاک … مثل یه کودک … قلبش هنوز آلوده نشده … دستاش سرده … انگشتای بلند … صورت کشیده و موهای سیخ سیخ روشن … به دلش می شینه … ولی …

شیشه عطر رو، رو خودش خالی کرده … نمی شه نفس کشید … باید فرار کرد !

عطرها همیشه مزاحمن!

***

عطرها خاطره ان … هر عطری تو دل خودش یه تیکه از زندگی ما رو به دوش می کشه و روی تن این و اون اینور اونور می بردش … همین که عطر آشنایی رو، رو تن یه غریبه حس می کنی، اون غریبه، انگار پا می ذاره وسط وسط دنیای تو …دنیای شادی و غمت …

عطرها زندگی ان … عطرها عشقن، محرکن، جون دارن … نفس می کشن و وادارت می کنن فرار کنی …

***

اما من می گم، عطر اگر عطر باشه … اگه اصیل باشه، فقط یه جا معنی پیدا می کنه:

عطرها بوی قدمهان … قدمهای آرام و متینی که از روی خاک بلند می شن و تا به زمین برسن، یک آسمون رو دور می زنن …

عطر رد شرم و آزرم تو یه راهروی قدیمیه … عطر سوسوی دو گوی مشکی مشکی وسط سفیدی یه آسمون تو چهره یه فرشته ی سپید پوشه …

عطر اثر حرکت 5 انگشت بلند و زیبا توی فضاست که از بالا به پایین میان و یه انگشتر عقیق قرمز بینشون می درخشه …

عطر، عطر قد و قامت زیباییه که خدا با دستای خودش، به طبیعتش رنگ و بو و ظرافت داده …

………

قصه من و تو … مثنویه درده ….

عطر پاکی و حجب و آزرم و وقار و شرم ………………………………………

 

زهرا

Written by raoros

آوریل 14, 2007 در 2:36 ب.ظ.

نوشته شده در من

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: