مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

شرحه شرحه

leave a comment »

*احساس جنون دارم و این خیلی حس ساده و گذرایی نیست …

شاعر میگه: And it eats me from inside … شاعر راست می گه .. آدم رو می خوره از درون !

*شاید از همون اول صبح که می شینم تو تاکسی، سیل جمله ها و متون عجیب غریب توی ذهنم سرازیر میشه، اگر مثلاً یه لپ تاپ یه یا همچین چیزی داشتم، تا حالا یکی از حجیم ترین وبلاگ های دنیا رو نوشته بودم! انقدر مطالب ذهنی ام زیاد شده که دیگه وقتی می رسم خونه، یادم نیست چی رو دوست داشتم اون روز بنویسم !

*فردا روز سرنوشته، باید با این چیز لعنتی روبرو بشم، این چیز لعنتی که یه بخشی از آینده ی منه … بخش خیلی مهم! و کاش میشد قضیه همین فردا تموم می شد و من دیگه به اون مکان لعنتی پا نمی ذاشتم، مگر با یک » زهرا» ی جدید!

*گاهی احساس می کنم خیلی در برابر دنیای بزرگسالی قرار گرفتم، و این یعنی بزرگ و جاافتاده شدن، و هم حس خوبیه، هم حس بدیه … حس خوبیه، چون .. چه می دونم! ولی حس بدیه، چون می خوای از صفر شروع کنی، می خوای در جایی قرار بگیری که باید سالها پیش اونجا می بودی، ولی یه مقدار دیر شده… چون باید تندتر رکاب بزنی تا به بقیه برسی …

ولی برای همین هم خدا رو شکر می کنم، گرچه سخته، ولی شکر می کنم که آدمی نیستم که هر شرایطی و هر چیزی رو بپذیرم … شکر می کنم که روحم با هر چیزی سازگار نمی شه و این برخلاف تصور عمومی، خیلی هم عالیه ! چون انقدر دست و پا می زنم تا از اون شرایط بیام بیرون !

* دیشب درگیر یه حس خیلی قوی شدم، وقتی با سرعت خیلی زیاد وسط اتاق دور خودم می چرخیدم، انگار روی زمین نبودم، کف دستامو در حال چرخیدن گرفتم روبروم و دقیقاً متوجه نبودم، ولی فکر می کنم یه چیزی کف دستای من بود که خیلی شیرین بود، یه چیزی، یه نیرویی توی دستام بود، که احساس کردم عاشق دستام شدم، زیبا بود و بی نظیر و فقط مال من بود …

وقتی می چرخیدم با خودم بلند بلند یه تیکه از یه ترانه رو بلند می خوندم …

می دونی؟ می دونی؟ خیلی سخته … خیلی جوونمردی و گذشت می خواد که از ته دلت بلند داد بزنی :

Where ever you go …

What ever you do …

I will be right here waiting for you …

What ever it takes …

Or how My heart breaks …

I will be right here waiting for you !

خیلی سخته که باور کنی و به خودت بقبولونی که مال تو نباشه ولی تو همه ی خوبیهای دنیا رو براش بخوای و توی قلبت منتظر بمونی … برای یه سپیده … یه فجر … یه شکاف …

جوونمردی می خواد ! که بگذاری و بگذری ازش …

** گوش می دهم به ترانه ی : Right here waiting از Richard Marx …

Written by raoros

آوریل 18, 2007 در 4:33 ب.ظ.

نوشته شده در من

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: