مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

تاریکخانه

leave a comment »

هزیان …

* من هرگز نخواهم مرد، تا روزی که واقعاً بمیرم، و اگر بمیرم، کاملاً خواهم مرد، و برای همیشه خواهم رفت و دیگر اثری از من نخواهد بود و نه نامی …

* نمی گذارند عاشق شویم، و وقتی عاشق می شویم، نمی گذارند که بفهمند که عاشقشان شده ایم، و وقتی فهمیدند که عاشقشان شده ایم، نمی گذارند کنارشان بمانیم، و وقتی گذاشتند کنارشان بمانیم، نمی گذارند آنطور که می خواهیم کنارشان باشیم و و و …

حالا نمی گذارند عاشقشان شویم، حتی برای دل خودمان، حتی بدون اینکه آسیبی به دنیای شیشه ایشان بزنیم، حالا که اینهمه دست و پا زده ایم تا در خلوت هایمان عاشقشان بمانیم، نمی گذارند بسوزیم، نمی گذارند در این آتش پا بگیریم و پرواز کنیم و خاکستر شویم و به زمین بازگردیم … گهگاه که در تنهایی هایمان، در خلوت هایمان، خیال پردازی می کنیم و با نامشان عشقبازی می کنیم، هی در سوراخ تاریکخانه ی دلمان ( که با آنهمه زحمت عکسهای رنگی خاطره هایمان را در اندک حضورشان در کنارمان ظاهر می کنیم و آرشیو می کنیم!) یک تکه چوب فرو می کنند و نور نفوذ می کند در تاریکخانه و … گند می زنند به همه چیز !

آخر، حالا که همه چیز را حرام و زشت می دانید، به دل بدبخت ما چکار دارید؟ آخر چهار دیواری، اختصاصی! …

گوش می دهم به : ترانه ی حکایتی معک از آلبوم بستناک از الیسا

Written by raoros

آوریل 25, 2007 در 1:36 ب.ظ.

نوشته شده در من

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: