مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

Archive for آوریل 2007

شرحه شرحه

leave a comment »

*احساس جنون دارم و این خیلی حس ساده و گذرایی نیست …

شاعر میگه: And it eats me from inside … شاعر راست می گه .. آدم رو می خوره از درون !

*شاید از همون اول صبح که می شینم تو تاکسی، سیل جمله ها و متون عجیب غریب توی ذهنم سرازیر میشه، اگر مثلاً یه لپ تاپ یه یا همچین چیزی داشتم، تا حالا یکی از حجیم ترین وبلاگ های دنیا رو نوشته بودم! انقدر مطالب ذهنی ام زیاد شده که دیگه وقتی می رسم خونه، یادم نیست چی رو دوست داشتم اون روز بنویسم !

*فردا روز سرنوشته، باید با این چیز لعنتی روبرو بشم، این چیز لعنتی که یه بخشی از آینده ی منه … بخش خیلی مهم! و کاش میشد قضیه همین فردا تموم می شد و من دیگه به اون مکان لعنتی پا نمی ذاشتم، مگر با یک » زهرا» ی جدید!

*گاهی احساس می کنم خیلی در برابر دنیای بزرگسالی قرار گرفتم، و این یعنی بزرگ و جاافتاده شدن، و هم حس خوبیه، هم حس بدیه … حس خوبیه، چون .. چه می دونم! ولی حس بدیه، چون می خوای از صفر شروع کنی، می خوای در جایی قرار بگیری که باید سالها پیش اونجا می بودی، ولی یه مقدار دیر شده… چون باید تندتر رکاب بزنی تا به بقیه برسی …

ولی برای همین هم خدا رو شکر می کنم، گرچه سخته، ولی شکر می کنم که آدمی نیستم که هر شرایطی و هر چیزی رو بپذیرم … شکر می کنم که روحم با هر چیزی سازگار نمی شه و این برخلاف تصور عمومی، خیلی هم عالیه ! چون انقدر دست و پا می زنم تا از اون شرایط بیام بیرون !

* دیشب درگیر یه حس خیلی قوی شدم، وقتی با سرعت خیلی زیاد وسط اتاق دور خودم می چرخیدم، انگار روی زمین نبودم، کف دستامو در حال چرخیدن گرفتم روبروم و دقیقاً متوجه نبودم، ولی فکر می کنم یه چیزی کف دستای من بود که خیلی شیرین بود، یه چیزی، یه نیرویی توی دستام بود، که احساس کردم عاشق دستام شدم، زیبا بود و بی نظیر و فقط مال من بود …

وقتی می چرخیدم با خودم بلند بلند یه تیکه از یه ترانه رو بلند می خوندم …

می دونی؟ می دونی؟ خیلی سخته … خیلی جوونمردی و گذشت می خواد که از ته دلت بلند داد بزنی :

Where ever you go …

What ever you do …

I will be right here waiting for you …

What ever it takes …

Or how My heart breaks …

I will be right here waiting for you !

خیلی سخته که باور کنی و به خودت بقبولونی که مال تو نباشه ولی تو همه ی خوبیهای دنیا رو براش بخوای و توی قلبت منتظر بمونی … برای یه سپیده … یه فجر … یه شکاف …

جوونمردی می خواد ! که بگذاری و بگذری ازش …

** گوش می دهم به ترانه ی : Right here waiting از Richard Marx …

Written by raoros

آوریل 18, 2007 at 4:33 ب.ظ.

نوشته شده در من

It’s Gonna Be Me…

leave a comment »

مجبورم بنویسم …

دقیقاً 3 دقیقه و 11 ثانیه …

تا وقتی تحت تأثیر این صدا هستم …

1. باز من دیوانه ام، مستم …

2. حالم خوبه، همش واسه عکسه … واسه اینه که اون چند تا عکسی که بخاطر گرفتنشون از لنز دوربین می ترسیدمو، بالاخره گرفتم، و راضی ام … و باورم نمی شه که می تونم زاویه دید نسبتاً خوبی داشته باشم …

3. چند روزیه به یه موسیقی محرک نیاز پیدا کردم .. همش تو آرشیوم از این بالا پایین پریدنی هامو گوش می دم.

4. حالا می فهمم چرا روی آوردن به هنر، از هر نوعی، آدم رو تنها نگه می داره … چون این حقیقت بزرگ رو می فهمی، که هیچ کسی بهتر از خودت نمی تونه این همه احساس رو درک کنه و پناه بازوان هیچ انسانی واسه ما کافی نیست وقتی می شه تو بازوی صدا و تصویر خزید …

5. آن 3 دقیقه و 11ث ثانیه تمام شد! Repeat the song

6. بسه !

گوش می دهم به : It’s Gonna Be Me از باند سابق N’sync

Written by raoros

آوریل 15, 2007 at 7:44 ب.ظ.

نوشته شده در من

نسیان

leave a comment »

» گفت: سعی کن زندگی کنی، خاطره مال پیرمردها و پیرزن هاست …»

1. یک ماشین پراید نقره ای نو، صندلی ها روکش نقره ای، بوی عطر مردانه، پیراهن و شلوار گشاد کتانی نقش دار کرم رنگ، بافتهای پارچه کتانی مثل تور نازکه … انقدر که هر نفس می تونه از بین تارهای کتان رد بشه …

یه ترانه به زبان ترکی، خیلی ملایم و آروم، یه خواننده ی مرد …

بوی عطر راه نفس رو می بنده … اولین لمس از روی انگشتای دست چپ شروع می شه و از بین انگشتا بالا می ره … بوی غلیظ عطر داره خفه اش می کنه …تماس انگشتای سرد پشت گردن که روی موهای لخت و بلند مشکی می لغزه … نمی تونه بیشتر از این طاقت بیاره .. باید در ماشین رو باز کنه و فرار کنه … می مونه، چون یه چیزی نگهش می داره …

دستای مرد سرده … روی لباسش نقش داره …. نقشش از خاطر رفته …

آهنگ یونانی و رقص یونانی Z… رقص ؟ میای با من برقصی؟ عصر پنج شنبه است …

باید فرار کنه … بوی عطر راه نفس رو بسته …

***

2. اولین ماشین دست سازی که می دید! خیلی شیک و جوون پسند … همه ی مردم تو خیابون به این ماشین که کلی واسه خودش عجیب و غریب بود زل می زدند! سبز تیره با قطعه های کرم رنگ … یه شیشه عطر رو خودش خالی کرده … لبخند می زنه .. انقدر زیبا و صمیمی و پاک … مثل یه کودک … قلبش هنوز آلوده نشده … دستاش سرده … انگشتای بلند … صورت کشیده و موهای سیخ سیخ روشن … به دلش می شینه … ولی …

شیشه عطر رو، رو خودش خالی کرده … نمی شه نفس کشید … باید فرار کرد !

عطرها همیشه مزاحمن!

***

عطرها خاطره ان … هر عطری تو دل خودش یه تیکه از زندگی ما رو به دوش می کشه و روی تن این و اون اینور اونور می بردش … همین که عطر آشنایی رو، رو تن یه غریبه حس می کنی، اون غریبه، انگار پا می ذاره وسط وسط دنیای تو …دنیای شادی و غمت …

عطرها زندگی ان … عطرها عشقن، محرکن، جون دارن … نفس می کشن و وادارت می کنن فرار کنی …

***

اما من می گم، عطر اگر عطر باشه … اگه اصیل باشه، فقط یه جا معنی پیدا می کنه:

عطرها بوی قدمهان … قدمهای آرام و متینی که از روی خاک بلند می شن و تا به زمین برسن، یک آسمون رو دور می زنن …

عطر رد شرم و آزرم تو یه راهروی قدیمیه … عطر سوسوی دو گوی مشکی مشکی وسط سفیدی یه آسمون تو چهره یه فرشته ی سپید پوشه …

عطر اثر حرکت 5 انگشت بلند و زیبا توی فضاست که از بالا به پایین میان و یه انگشتر عقیق قرمز بینشون می درخشه …

عطر، عطر قد و قامت زیباییه که خدا با دستای خودش، به طبیعتش رنگ و بو و ظرافت داده …

………

قصه من و تو … مثنویه درده ….

عطر پاکی و حجب و آزرم و وقار و شرم ………………………………………

 

زهرا

Written by raoros

آوریل 14, 2007 at 2:36 ب.ظ.

نوشته شده در من

سرمست

leave a comment »

یاد این فیلمها یا تریلرها یا کلیپ های خارجی افتادم،

که توش یه دختری با موهای بلند، بدنش رو با ریتم موزیک پیچ و تاب می ده (منظورم رقص نیست، دقیقاً پیچ و تاب) و موهاش دور سر و صورتش تاب می خوره، وقتی موسیقی اوج می گیره، حرکت اونم عمق بیشتری می گیره …

حالا چرا یاد این افتادم؟ … بخندم یا گریه کنم …

—-

یاد آخرین باری افتادم که با تمام وجودم زندگی کردم، همین چند روز قبل بود، وقتی هوا ابری و بهاری بود، و آسمون زیبا و خوشبو بود، و شاید چون من قلباً شاد بودم اینطور می دیدم و حس می کردم و شاید هر روز ما اینجوره ولی اشکال از وسعت چشمای ماست …

یک تقویم به من  بدهید، می خوام  اون آخرین بار زیبایم رو تو تقویم علامت بذارم  تا همیشه بمونه ….

—-

هر که رفت پاره ای از دل ما را با خود برد …

اینطور که بشینی و سرانگشتی حساب کنی دیگه نباید تیکه ای از دل مونده باشه … راستی دل چقدره؟ چند تیکه می شه کردش؟

—-

ولی خداییش هر که رفت پاره ای دل ما را با خود برد !

گوش می دهم به : Sensation از آلبوم First Harvest باند Alphaville

فوق العاده زیباست !

Written by raoros

آوریل 9, 2007 at 8:26 ب.ظ.

نوشته شده در من

یه سئوال

leave a comment »

خدایا، یه سئوالی دارم … بگو جای من کجاست؟

یعنی دقیقاً من باید کجا قرار بگیرم؟

گاهی جامو گم می کنم ! 😀

———-

امروز تو نمازخونه، یه سالنامه ی نو رو باز کردم، و با اینکه یه سالنامه واسه امسال رو قبلاً برداشته بودم و توش نوشته بودم، تو این یکی هم نوشتم!

نوشتم: زهرا … تو می تونی! به خودت نشون بده که فردا جمعه عصر هم رسیده و تو رو قولت موندی! نشون بده که اراده شو داری !

الان در کمال حماقت اعتراف می کنم که نتونستم رو قولم بمونم !

———-

امروز مراسم تودیع دو تا از همکارام بود، یکی شون بازنشسته شده بود، بعد سی سال خدمت و اون یکی هم ارتقا پیدا کرده بود و شده بود معاون اداره، من با این آخریه کلی دوست بودم، بنابراین یه مقداری بگی نگی ناراحت شدم !

کلی هم ازمون پذیرایی شد و اینا .. ولی من خیلی بهم خوش نگذشت چون بخاطر همین قول اخیری که به خودم داده بودم، دلگیر بودم … نمی دونم از چی ؟؟؟ ….

یعنی می شه سال دیگه (1387) برسه، مثلاً مهر 87 و من ببینم که آزاد شدم؟ من از همین الان اعلام می کنم که نیازی نیست برام مراسم تودیع بگیرن ! 😀

———-

‹Cuz I want it all

Or Nothing at all ….

گوش می دهم …. به خاطره ی یک صدا …

Written by raoros

آوریل 5, 2007 at 6:09 ب.ظ.

نوشته شده در من

leave a comment »

من اناری را می کنم دانه، به دل می گویم

کاش این مردم دانه های لعنتی دلشان پیدا بود …

اگر هم نیست بی خود مردم رو سرکار نذارن …

Written by raoros

آوریل 1, 2007 at 10:18 ق.ظ.

نوشته شده در من