مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

چراغهای رابطه !!!!

leave a comment »

دلم گرفته است به ایوان میروم و دستم را به پوست کشیده شب میکشم

چراغ های رابطه تاریکند …

نوشتم که چراغ های رابطه، تا یادم هست تاریک بوده اند! در واقع روشنی هایش را هم دیده اند، اما انقدر جرقه وار بوده اند، که هیچ در ذهن ندارم … جز خاطره هایی تاریک … تقصیر کسی نیست! حرفی نداریم خوب!

* جوری شده ام که انگار بر بالایی ترین لایه ی پوسته ی یک اقیانوس بی انتها دست می کشم، می دانی چه عظمتی دارد رسیدن بر لبه ی یک دریایی که می دانی به اقیانوس بسیار نزدیک است؟

فکر کن هر چه را که باید برای رسیدن به آنجا داشته باشی، هر جوری که شده، برای خودت دست و پا کنی، یک شوقی هم داری که به آسمان می رسد، حالا فقط مانده است، که شیرجه بزنی، ولی برای شیرجه زدن، اول باید شنا را یاد بگیری و …

این پوسته که می گویم، بالایی ترین پوسته ی اقیانوس است، و گرنه که اقیانوس خود عمقی دارد ناپیدا …

حالا من رسیده ام به پوسته، دست می کشم رویش، زیباییش، آبی بی انتهایش، عطرش، عظمتش، همه را می دانم و به آن عشق می ورزم … اما فقط من نیستم که … اقیانوس هم باید مرا بپذیرد دیگر …

حالا مانده ام که مرا خواهد پذیرفت یا نه؟

امروز یک شیرجه ای هم زدم میان دنیای نوجوانی، آن دور دورها، هم نوجوانی خودم هم جوانی برادرم، دیدم این ریشه در همه ما داشته است و خوب، جو آن زمان اجازه نمود به آنها نداده، حالا من می خواهم این رشته ناقص و این جاده را به سرانجام برسانم، امیدوارم … می دانم او هم خوشحال می شود، مگر می شود که خوشحال نشود؟ این ریشه ی ماست …

* در آینه نگاه می کنی می بینی، چه چشمی، چه ابرویی، چه قد و بالایی، به راستی من که شبیه مامان و بابا نیستم، پس به که برده ام؟ خوب، هیچ منظورم زیبایی نیست، فقط این شکل و ظاهر را می گویم، این شمایلی که وقتی سرهم می شود، می شود «زهرا». می بینی همه اش از گذشتگان است، می فهمی که تو یک موجودی هستی بعد این هم نسل، با این همه پیشینه پا به این کره گذاشته ای، همینجور الکی هم نیستی! یعنی خیلی عظمت دارد بدانی گذشتگانت کی بوده اند؟ چه داستان هایی داشته اند؟ هی بروی عقب تر و عقب تر و … این می شود تاریخ، و هی از جزء به کل می روی و نگاهت کلان تر می شود به زندگی .. اینها مهم است، گرچه من اهل این حرفا نبوده ام خارجی ها لفظشان اینطوری است: I am not into history ~ 😀 ، اما بدم هم نمی آید توی تاریخ هم بروم ! فقط یک کم تنبلی ام می آید، این رفیق شفیق ما خیلی اصرار دارد که من سراغش بروم، ولی خوب چه کنم، احساس می کنم، علاقه به تاریخ در یک سن خاصی پیش می آید و همینطور که بزرگ تر می شوی، در مورد نیاکانت بیشتر کنجکاو می شوی، همین من که می بینی عمراً چند سال قبل اپسیلونی به تاریخ اهمیت می دادم …

همین دیگر … لب کلام همین بود!

خسته شدم!

گوش می دهم به : Nobody Knows me از آلبوم I am going to tell you a secret از Madonna ایکس لاو!

Written by raoros

مه 10, 2007 در 6:47 ب.ظ.

نوشته شده در من

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: