مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

Have you ever been crushed?

leave a comment »

گفت: چرا گریه می کنی؟
گفتم: این گریه نیست، دارم امتحان می کنم ببینم هنوز زنده ام یا نه؟ خیلی وقته نتونستم حتی بغض کنم …

این یک مونولوگ بود، صبح دیگری شده بود و او آن کار را باز کرده بود، تقصیر خودش بود اگر حرفهایی رو شنیده بود که لیافتش را نداشت، که بهش توهین شده بود …

گوشی را در گوشش گذاشت بلکه این طوفان کمی بخوابد، شاید مثلاً ترانه ای حالش را بهتر کند … اما نشد …

به دستشویی عمومی که رفت، اول بغض داشت، می خواست بزند زیر گریه و کلی جلوی خودش را گرفت و تونست که گریه نکنه، چند بار به صورتش آب زد که مهدیه از در دستشویی وسطی اومد بیرون و یکی زد پشتش و گفت: سلام !

و او جوابش را داده بود، و ناگهان دلش خواست که بالاخره یک نفر دلش برایش بسوزد، و بگوید: بابا این خرت به چند؟

رفت و پشتش را کرد به مهدیه و سعی کرد گریه کند، وقتی چند قطره اشک ریخت، مهدیه گفت: چیزی شده؟ رییست حرفی زده؟ فلانی حالش بد شده؟

گفته بود: «نه … چیزی نیست» و دلش همزمان خواسته بود که مهدیه اصرار کند که بداند او چه مرگش شده؟

اما مهدیه همچون آدمی که نبود ! یک بار دیگر هم از او پرسید چه اش شده و او باز گفت : چیزی نیست …

و رفت …

آخرش هم کسی نفهمید آن چه چیز خیلی مهمی بود که او حاضر شده در جلوی دیگری، برای اولین بار، گریه کند !

حتماً باید چیز عظیمی بوده باشه !

حقیقت این بود که دلش برای خودش سوخته بود … برای حماقت و کوچکی اش، برای اینکه خیلی کوچک و بی اهمیت شده بود … دلش می خواست یک نفر می فهمید چطور تحقیر شده بود …

Written by raoros

مه 21, 2007 در 2:41 ب.ظ.

نوشته شده در من

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: