مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

سه.سه.هشتادوشش

leave a comment »

موندم چی عنوان بذارم؟ چه می دونم چی قراره بنویسم؟ واسه اینجا هم باید پیش پیش تصمیم گیری کنم؟

– خوب که فکر می کنم، می بینم خونواده ی آدم اونهم تا کی باید مسئولیت آدم رو عهده دار باشه؟ البته این قضیه انگار تو ایران هست و صد سال دیگه هم همینطور می مونه، ولی آخه وقتی یه آدم 23 سال رو رد می کنه هم باید با خانواده اش زندگی کنه؟ باید مامانش مواظش باشه و عین وب کم هر غلطی می کنه رو زیر نظر بگیره؟ آخه شاید اون طرف تا 40 سالگی ازدواج نکنه، باید همینطور مامانش مراقب رفتاراش باشه؟ با کی رفتی؟ با کی اومدی؟ چرا اینجور لباس می پوشی؟ چرا دیر میای؟

خداییش زشت نیست؟ وقتی از نظر مالی مستقلی، وقتی می تونی یه جا واسه خودت تنها زندگی کنی و خودتو اداره کنی، باید بشینی زیر گلوی مامان و بابا؟

آخه من هر چی فکر می کنم حکمت این فرهنگ سنتی و نخ نما شده رو نمی فهمم؟ من مادر و پدرم رو دوست دارم، درست … ولی چرا باید تو این سن و سال زیر نظر اونا باشم؟ آیا این لازمه ی دوست داشتنه؟ یا چیز دیگه ای؟

– امروز یه چیزی شد که همیشه در برابرش واکنش شدیدی نشون می دادم، گر می گرفتم و بغض شدیدی ناشی از عصبانیت گلومو فشار می داد و کارهای غیرمنطقی زیادی انجام میدادم، امروز سعی کردم هیچ کاری نکنم، گرچه من رو از خواب پروند. ولی سعی کردم به خوندن کتابم ادامه بدم و نادیده بگیرم، اونطور که نادیده گرفته شدم.

– دارم به ترانه ی «وحشتینی» از » عمرودیاب» گوش می دم، وحشتینی در عربی یعنی : دلم برات تنگ شده …

اگر بگویم دلم برایت پر می زند باور می کنی؟ نه باور نخواهی کرد … ولی حقیقت این است، بگذار جوری بگویم که تو هم بفهمی:

I am missing, even though u may don’t believe.

Miss you like I am never missing someone.

And I know you’ve missed me too … It appears from your words.

If I tell you dear one  I am so busy, I am a lier, I’ve been always busy but for you, I am always I should be free. Actually I don’t know how to describe it all to you?

I can write these and post them to you, I know it won’t works, It won’t heal any goddamn fuc*ing thing, and you are the only one who knows what the hell is going on inside me.

I think you should have been got it after 2 years…

Everyone tells me I am so different and my mood changes alot and I am not normal  and so on .. You never told me that … You always understood … You always stayed by me … That’s what called » Love» …

I remember you voice, words, your face, your laugh and sadness … and it burns me inside, eats me from inside …

I remember how you work so hard, I know you are the real one .. Even I can wait as long as it takes …

I feel so better .. I was feeling really sick …

I love you … Te Amo … Bahabak … Can even words describe it?

 

Zahra

(your … )

گوش می دهم به : « معک بجد» از » عمرو دیاب » آلبوم » کمل کلامک«.

Written by raoros

مه 24, 2007 در 6:07 ب.ظ.

نوشته شده در من

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: