مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

دخترک

leave a comment »

دخترک روی زمین خدا راه می رفت … زیر گنبدستان آبی.

از آن آبی ها که تا به حال ندیده ای.

دخترک کوه ها را می دید و یک جفت چشم سیاه …

روز بود و دشت بود و تکه ابرهای سفید …

با خود می گفت: تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت … من همه محو …

دخترک میوه ممنوع بود… نباید نگاهش می کرد … حرام بود … دخترک … دخترک …

***

دخترک هیچوقت آرزوی بدی برای کسی نکرده بود، اما چشم سیاه برایش راهی نگذاشته بود.

دخترک گفت: خودت را هم که بکشی، او هم که نخواهد … تو هم که نخواهی، نمی توانی چشم بپوشی که من قبل از تو بوده ام، من با شوهرت بوده ام، کنارش راه رفتم، کنارش نشستم، کنارش نفس کشیدم، غذا خوردم، خندیدم و حتی … گریستم …

من قبل از تو بوده ام، این داغی است که حتی اگر تو نادیده اش بگیری …او خود نمی تواند …

من قبل از تو بوده ام و هیچ پاک کنی نیست که اثر قدمهای مرا در کنار قدمهای او پاک کند …

19 خرداد 86

Written by raoros

ژوئن 9, 2007 در 2:12 ب.ظ.

نوشته شده در دیگران

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: