مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

Forbidden Access

leave a comment »

1. امروز راه که می رفتم فکر کردم برای چه دارم راه می روم؟ برای چه می دوم و عرق می ریزم؟ برای چه عطش دارم که ببینم … بشنوم … بچشم و بو کنم …

چون اگر این اتفاقها نیفتد مثلاً برایم خیلی تحملش سخت خواهد بود؟

سخت یعنی چه؟ یعنی تن و بدنم درد می گیره؟ یا مغزم یا کجام؟

سخت اینها نیست، سخت این است که من وقتی دارم یه کاری می کنم، مثلاً نقاشی می کنم، کتاب می خوانم، آهنگی گوش می دم و یا دارم به یک شرح طولانی در مورد کارم گوش می دم و یا حتی بدتر وقتی دارم از روی خط عابر پیاده رد می شم، سختم است .. مغزم اشغال است و نمی فهمم که ماشینها می خوان یواش یواش دیگه از روم رد شن.

سختم است چون ندیده ام و نشنیده ام و حس نکرده ام و نبوییده ام …

این یعنی سخت !

و این سختی تحملش به همین راحتی ها هم نیست .. کلی ترکش هم داره که به اطراف پراکنده می شه !

باید مواظب بود!

2. تو زیبایی، باهوشی، قدرتمندی، و مسیرت را تشخیص می دهی بدون اینکه آن را حتی یکبار قبل دیده باشی، رفتار مرا پیش بینی می کنی بدون اینکه چیزی از من دانسته باشی، می دانی اگر سراغ این کار بروی ، عاقبتش چه می شود و می دانی چه چیز برای چه چیزخوب است … و من برای همه اینها به تو حسودیم می شود ! در عین حال اینکه خیلی برایم مهمی ولی بگذار اعتراف کنم که بدجوری حسودیم می شود !

 

گوش می دهم به : Let it will be از Madonna از آلبوم Confessions on a dance floor.

زهرا

Written by raoros

ژوئن 23, 2007 در 2:43 ب.ظ.

نوشته شده در من

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: