مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

Archive for اوت 2007

آخ دلم!

with one comment

هیچ می دانی آدم اینطوری است،

برای خودش درد می تراشه،

یک مسئله اش که برطرف می شه، یک بدبختی دیگر برای خودش پیدا می کنه و آن می شود درد جدیدش …

من همان موجود 6 ساعت قبلم، که فکر می کرد الان که دارد رژ روی لبش می کشد، آخرین بارش است و

حالا که چشمش به روزنه ی نور خورده است، باز فکر دردهای دیگرش افتاده است،

الان احساس می کنم تنها شده ام (باز)، و مدتهاست پی هیچ دوست جدیدی نگشته ام،

حتی احساس عذاب وجدان می کنم که می توانستم (شاید) کسی را از یک بدبختی نجات بدم و اینکارو نکردم،

الان درد دیگه ای به جونم افتاده،

بعد از خوندن یه چند تا بلاگ اجتماعی، که همش توش نوشته بود سعادتمندی تو ایران = زندگی کارمندی، و یک زندگی روزمره (احمقانه) و کسی که چنین شانسی رو ترک کنه، احمقی بیش نیست !! 😦

من دارم اینکار رو می کنم، دارم پا روی ساحل آرامشم می ذارم، از حقوق همیشگی و همیشگی و همیشگی آخر ماهم می گذرم، از وامهای کوچک و بزرگ سر راهم دارم می گذرم، از خانه دار شدن، ماشین دار شدن (کانه آب خوردن) دارم از همه اینها می گذرم، چون مثل یک احمق، نمی توانم زهرایی رو برای خودم تصور کنم که گرافیست و طراح نیست …

خدایا این درد از اونهم بدتره، خدایا این یکی تدریجی منو می کشه، اون یکی کار نیم ساعت بود، خدایا واسه خودت هم راحت تره که همین امشب کار منو تموم کنی و خیال خودتم راحت … به خدا راست می گم … خدایا، خدایا، نمی تونم اونی باشم که برام تصویر کردن … خدایا نمی تونم …

خدایا حداقل کمکم کن …

پی نوشت: دلم برای صحرا تنگ شده است … من دختر صحرا بودم …

—————-
Now playing: tarkan – over
via FoxyTunes

Written by raoros

اوت 31, 2007 at 8:44 ب.ظ.

نوشته شده در من

86-06-09

leave a comment »

اینطور که به چشم یا بنظر میاد هنوز زندهام،

گرچه (هیچ) تضمینی برای این ماجرا نیس، ولی خوب زنده ام،

مسخره است،

پریروز بود که یک جام شیشه ای رو شکستم،

خوب دلیل داشتم برای اینکار،

گرچه ظرف شیشه ای گرون قیمتی بود،

ولی اگر نمی شکستمش، اون بغض صاحب مرده از تن و روحم خارج نمی شد،

آن مایع (بوی ناک!!) داخلش پاشید بیرون و با وجود اینکه من روی بام خونه و نزدیک کولر نشسته بودم،

چون می دونستم اون مایع قابل اشتعاله، آتیشش زدم، و یک آتیشی به پا شد که …

خطرناک بود چون نزدیک سیم برق هم بودم ! 😀

به هر حال شکستم و سوزوندم تا خیالم راحت شد و برای اثبات ادعایم ازش عکس هم گرفتم !

بدین صورت !

الان دروغ نگویم حالم بهتره …

سجده شکر هم کردم …

فقط امید دارم که پایدار بمونه و گرنه باز باید با وبلاگم خداحافظی کنم …

Written by raoros

اوت 31, 2007 at 4:41 ب.ظ.

نوشته شده در من

86-06-07

leave a comment »

مثل اینکه بین دو تا دیوار گیر افتاده باشی،

فردا آخرین روزه و اگربرای کسی مهم نیست، برای من، همیشه، روزهای آخر همیشه مهم بودند چون می تونستن سرآغاز دیگه ای باشن، گرچه ایندفعه نمی تونه سرآغاز چیزی باشه …

دیروز اولین روزی بود برای شروع ساختن یک سرنوشت و فردا آخرین روز از …

من مانده ام بین این دو تاریخ سرگردان …

دیروز بین آدمهایی بودم که فکر می کردم می توانند آن جریان سیالی را که از من می گذره رو درک کنند.

و فردا روزی است …

نه دختر، فردا یک روزی هست مثل روزهای دیگر، فردا حتی بهتر است، می توانی بروی آرایشگاه، خیلی خوشگل تر شوی،  می توانی بشینی روی لپ تاپت هم فتوشاپ نصب کنی، می توانی یک کمی روی آنهمه عکسی که همینجور ساختی شان و روی هم تلنبارشان کردی کار کنی، و سه داستان نیویورکی را تمام کنی یا حداقل کمی جلوترش ببری، یه کم اخبار گوش بدی، یه کم برقصی یا بروی خانه ی کسی، یا باز به فکر ایده ای عکسی بگیری یا نقاشی هایت را تمام کنی یا … همینطور می شود که شب می شود و این آخرین وعده ی یک ماهه هم به پایان می رسد …

فقط دختر جان یادت باشد، هنوز باید هر لحظه را دعا کنی که از این یک ماه کذایی باری روی دوشت نیفتاده باشد …

دیروز قبل از اینکه برم آتلیه، یه دوش گرفتم، توی حمام که بودم، فکر می کردم اگر همین روزها راهی برام نمونه و مجبور بشم خودکشی کنم چی می شه؟ فکر کردم خوب من یه سری بدهی دارم باید تو وصیت نامه ام بنویسم از دارایی های خودم صافش کنن، و یک سری چک هم احتمالاً خواهم داشت، تکلیف اونا هم باید مشخص شه، همین دیگه، اهان یک فکری باید برای نماز و روزهایی که ازم قضا شده بکنم، بالاخره قبول کردیم مسلمون باشیم !  غیر از اینها چیز دیگه ای نیست …

خودم، خوب احتمالاً باید تا چند ثانیه مونده به پایان زندگیم فکر کنم که حروم شدم، آدمی که از خیلی چیزها سر درمی آورد، بیشتر از خیلی از دخترهای هم سنش تجربه داشت، کار کرده بود، سختی کشیده بود و واقعاً بزرگ شده بود، چیزهایی رو که بقیه تو ده سال بهش رسیده بودن، دو ساله فهمیده بود و تصمیم داشت راه زندگیش رو عوض کنه، می خواست بین تار و پود صدا و تصویر نفس بکشه … می خواست هنرمندی باشه که آوازه اش به همه جای دنیا برسه، می خواست با کمک تصویر و حرفاش، درد دلش رو به همه ی دنیا برسونه … ولی اجل بهش مهلت نداد … تنها و بی کس مونده بود .. به جرم یک لحظه …

فکر مادرم رو کردم، که نکنه از غصه من دق کنه … دیدم اگر بهش خبر بدن که چه بلایی سرم اومده، شاید دلش کمتر به درد بیاد و گفتم خوب حداقل دق نمی کنه … کس دیگه ای غیر از مادرم نیست که بخوام نگرانش باشم …

کسی نبود که واقعاً من رو برای خودم بخواد … اگر می گفتن برای خودته … خودخواهی خودشون بود … بهتر … بارم سبک تره … من و مادرم … دو تایی برای هم …

و شاید در لحظه ی آخر بگم: مادر من رو ببخش …

و نداشتن … تنها راه از دست ندادن است …

اگر رفتم و دیگر نبودم … حتی اگر فرصت پست چند نوشته دیگر رو هم واسه بلاگم داشتم و بعدش دیگه تمام … پس وبلاگ دوست داشتنی raoros تنها اسم واقعی من … خداحافــــــظ

– زهرا

—————-
Now playing: tarkan – dont leave me alone
via FoxyTunes

Written by raoros

اوت 29, 2007 at 7:17 ق.ظ.

نوشته شده در من

86-06-04

leave a comment »

داشتم به آن پست قبلی ام در مورد » دیگران » فکر می کردم،

دخترکی که در نقش دیگران ظاهر شده بود، در مراحل ابتدایی ظهورش بود،

دخترک این روزها می تواند یک آهنگ لاتین گوش بدهد و زیر لبش تکرار کند :  Divano blessia

دخترک حتی احساس زرنگی هم می کند، درحالیکه حسابی خورد و خاک شیر شده، ولی خوب، فکر می کند از آن دخترک پست قبلی خیلی پاهایش را فراتر نهاده، و حالا شخص مذکور خودش را … هم که بدهد، عمراً اگر بتواند foot print های دخترک را از در و دیوارهایش پاک کند و این در مورد ورود نفر بعدی که » غیر » محسوب می شود، خیلی تأثیرگذار خواهد بود.

دخترک کارهایی کرده که خودش هم در تصورش نمی گنجد، دخترک بزرگترین ریسک های عمرش را در این چند مدت اخیر مرتکب شده که فقط خدا رحمش کند !

دخترک اما، با همه اینها، تنها تر از همیشه ست، گرچه یک جورهایی کار خودش را کرد و همه چیز را قر و قاطی کرد و حتی طبق اخبار واصله اش به من، بیشتر هم قر و قاطی خواهد کرد … ولی خوب تنها تر هم شد !

خبر دیگری از دخترک در دست نیست …

تا بعد …

—————-
Now playing: Madonna – Hey You
via FoxyTunes

Written by raoros

اوت 26, 2007 at 7:49 ب.ظ.

نوشته شده در him, من, دیگران

86-06-03

leave a comment »

بله قبول دارم و هیچ هم حرفهای خودم رو نفی نمی کنم،

بله، گاهی اتفاقهای وصف ناپذیری در زندگی می افتد، که واقعاً نمی شود توصیفش رامکتوب کرد،

ولی دقت کنید! این اتفاقها فقط برای خود آدم می افتد و برای خود آدم هم می ماند، دیگران، معمولاً کورند یا کر اند یا خودشان را به این حالت می زنند،

بله دقت کنید، این اتفاقها فقط توی دل صاحب مرده خود آدم می افتد،

برای دیگران، شما نفر n ام هستید، و این یک اتفاق تکراری است که در هر رابطه ای رخ می دهد، نه، نه، احمق نشوید، خبری از ماندگاری یا احساسات قابل توجهی نیست، شما، شمایید و شما یکی هستید مانند بقیه،

شما حتی می توانید یک سگ باشید، حتی می شود با احساسات شما مثل سگ برخورد کرد،

شما چیز خاصی نیستید از نگاه دیگران، و خوب راهی هم نیست To change their mind ! …

شما می توانید یک مهمان فضول باشید، یا یک نفر که برای منافع آنها آمده یا یک …

شما هر جایگاه پست و احمقانه ای رو می تونید توی ذهن آنها به دست آورید، غیر از آنچه که شایسته ی آنید.

اما شما احمق نیستید، نباید با پتک توی سر شما زد که شما خودتان انتخاب کردید، شما پاک بودید، ذهنتان آلایش نداشت، شما باهوش هستید، شما دوست داشتنی هستید، مردان زیادی هستند که شما را می خواهند، شما …

ولی شما ساده اید،

شما روان اید،

اما حقیر نیستید …

شما عاشق عشقید …

شما … شما … شما تنها هستید.

شما باید به این وضع عادت کنید.

شما تنها هستید، کاملاً تنـــــــــــــــــها …

—————-
Now playing: Tarkan.Raoros.Zahra – Dudu
via FoxyTunes

Written by raoros

اوت 25, 2007 at 12:59 ب.ظ.

نوشته شده در him, من

86-06-01

leave a comment »

آدم می مونه چهار شاخ که چطور هنوز چیزی رو شروع نکرده باید براش اسم انتخاب کنه،

اینه که همیشه اسم پست های بلاگ من بی ربط و بی معنیه.

خوب امروز هم از اون روزها بود که … گذشت بالاخره.

گذشتندونمش یعنی! یه همچین روزهایی وقتی زنده و سالم می رسم خونه باورم نمی شه که همه چیز سر  جاشه و من هم دچار مشکلی نشدم.

چند روز قبل حالم بد شد انقدر به این مسئله فکر کردم که چرا من هیچ دوستی ندارم؟ چرا انقدر تنهام و کذا و کذا…

یک روزهایی مثل امروز، به خودم می گویم بهتر که هیچ دوستی ندارم، یک فضول اضافی در دنیایم کمتر چه بهتر !

یک نفر که به رفت و آمدهایم و معاشرت هایم بیشتر از اینی که الان هست، گیر بده !

اما بدیش اینجاست که حقیقتاً نمی دونم دخترهای دیگر چطور فکر می کنند یا وقتشان را چطور و با کی می گذرونند؟

بدیش اینجاست که در یک جمله: جنسیت خودم رو به هیچ وجه نمی شناسم، چون آیینه ای روبروم نیست که بهم نشونش بده.

اینه که زیاد سرم کلاه می ره !

امروز توی اتوبوس مسافرتی که نشسته بودم، یک خانمی با بچه اش امد نشست بغل دست من، شوهرش و پسر کوچیکش جلوی من نشسته بودن و یک خانواده ی مشهدی هم بودند، زن جوان بود، حدود سی ساله، تو طول راه که خیلی هم طولانی بود، مدام این زن رو زیر نظر داشتم که ببینم چطوریه؟

نتیجه تحقیقاتم این شد که از سکون و بی حرکتی و سردی و بی تفاوتی اش نزدیک بود به خودم شک کنم! انقدر ساکت بود که فکر کنم اگر جلوی چشمش بچه اش را کتک میزدم احتمالا چیزی نمی گفت ! 😉

از امروزی که بر من گذشت اگر بخوام بگم، یه کتاب می شه، ترجیح می دم نگم …

از اون روزهایی بود که باید تا آخر عمرم تو دلم قورتش بدم و نگهش دارم …

تمام شد

—————-
Now playing: Madonna – Hung Up
via FoxyTunes

Written by raoros

اوت 23, 2007 at 2:35 ب.ظ.

نوشته شده در من

مسجد

leave a comment »

اتفاقی که می افته قابل وصف نیست و نمی دونم اگر تو چهل سالگی ام (اگه به اون سن برسم) برگردم و به عقب نگاه کنم، چی به خودم می گم؟

یه مسجد قدیمی رو می بینم که از بیرون خیلی به نظر بزرگ نمیاد، دارن بازسازیش می کنن و کلی خاک و خلیه، چند تا کارگر اینور اونورش دارن می پلکن.

از پلکان باریک که می ریم بالا، داخلش یه صحن بزرگه که پر گیسه های گچه، یه راه پله باریک پیچ در پیچ هم داره که می ره پایین و کنارش یه پلاکارد زده » نماز خانه «.

کنار صحن در حال ساخت، که سقف خیلی بلندی داره و نور عصر از لابلای شیشه ها توش می تابه، یه پلاکارد سفید با این مضمون زده که : وضوخانه برادران از کوچه.

می ریم که کوچه مذکور رو پیدا کنیم، اولش می رسیم به یه کوچه که توش چند تا آپارتمانه، تا اون بره توی کوچه رو ببینه، من می رم بطری نیمه خالی رانی پرتقالی ایرانیم رو که نتونستم تمومش کنم، بندازم تو یه سطل آشغال سیار که تو یه جوی آب جلوی سوپره. برمی گردم عقبو نگاه می کنم ببینم دنبال اومده و متوجه غیبتم شده؟

می بینم خبری نیست، توی کوچه بن بست رو که نگاه می کنم می بینم برگشته یعنی که تو این کوچه وضوخونه نیست،

می ریم کوچه سمت راست مسجد، چند تا کارگر جلوی یه جا که پرده داره وایستادن، انگاری اونجاست، یه نگاه به من می کنه و یه راست از پله های وضوخونه می ره بالا، و اشاره هم نمی کنه که من باید چکار کنم؟

من هی این پا اون پا می کنم و کارگرهای جوون فسقلی هم هی به من نگاه می کنن که چشمام به در وضوخونه است.

بالاخره از وضوخونه میاد بیرون، آستیناش رو بالا زده و صورتش خیسه و یه طره از موی جلوی پیشونیش که همیشه یه جور خاصی بالای پیشونیش نشسته، چسبیده به پیشونیش.

می ریم داخل مسجد، از پلکان می ریم پایین اون تند تر از من می ره پایین و دو طبقه که می ریم پایینتر وسط خاک و گچ، یه جاییه که نوشته نماز خونه، یه سالن بزرگ مفروش که سه چهارم اش مردونه است و یک چهارم بقیه رو با پرده برای خانمها جدا کردن. با سر اشاره می کنه که من باید برم اون سمت پرده و سریع کفششو درمیاره و وای می ایسته به نماز.

از پرده که رد می شم، سه تا خانم نشستن. یکی شون تا من وارد شدم از سالن خارج شد، دو تای دیگه هم سفره کوچیکی پهن کردن و مشغول خوردنن.

چادر و کوله پشتی مو درمیارم و یه چرخی می زنم و کنار پرده دراز می کشم رو زمین، به سقف کدر و تازه ترمیم شده سالن نگاه می کنم، پنجره های بلندی داره، و نور کمی می تابه به داخل، فضای خاصی داره.

اتفاقی که برام می افته قابل توصیف نیست، که من چه سیری کردم زیر سقف زیرزمینی اون مسجد، که چه چیزهایی برایم ثبت شد، نور و فضای مسجد قابل شرح نبود، نمی تونم بگم که چه چیزی از اون مسجد روی قلبم نوشته شد،

و اینکه بی هیچ اشاره واضحه که حضور کسی آنجا زیر آن گنبد بود که من دوستش داشتم، پرده را یکی دو باری زدم بالا و دیدم ایستاده به نماز، صدای بسم الله اش در فضای خالی مسجد می پیچید، و من تصور می کردم تا عمر دارم آن لحظات را فراموش نخواهم کرد …

هیچ بر زبانم نمیاد که چه تصویری از آن مسجد پر خاک و گچ روی قلب و ذهنم ثبت شد، انقدر برایم مهم بود که الان لپ تاپم را گذاشته ام روی پایم و دارم اینها را برای خودم ثبت می کنم …

وقتی حدس زدم نمازش تمام شده، بلند شدم و چادرمو سرم کردم و به اون طرف پرده که نگاه کردم دیدم نمازش تمام شده و می خواد جوراب هاشو بپوشه، بعدش که کفش پوشید، من زودتر از سالن زدم بیرون، توی اولین راه پله که پیچیدیم، همانطور که انتظار می کشیدم، آمد جلو و دزدکی اما با صدا، لبهام رو بوسید ……………………….

خندیدم و به شوخی گفت: تو مسجد هم ول کن نیست! گفتم : اااا ! تو شروع کردی که !!

یک طبقه که بالاتر رفتیم دیدم نمی شود، و انگشت اشاره ام را بالا گرفتم که یعنی یکی دیگه ! آمد و جلو منو به خودش چسبوند و یه بار دیگه لبهامو بوسید …………..

وقتی از مسجد اومدیم بیرون، شوخی می کردیم با هم که عجب مسجد باحالی بود و چه خوش گذشت و ما که کاری نکردیم !!! و …

خوب کسی تو این دنیا هست که بفهمه امروز برای من چه روزی بود؟

و من چه لحظه ی ناب و بی نظیری رو تجربه کردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

—————-
Now playing: Yanni – For All Seasons
via FoxyTunes

Written by raoros

اوت 18, 2007 at 6:09 ب.ظ.

نوشته شده در him, قصه, من