مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

مسجد

leave a comment »

اتفاقی که می افته قابل وصف نیست و نمی دونم اگر تو چهل سالگی ام (اگه به اون سن برسم) برگردم و به عقب نگاه کنم، چی به خودم می گم؟

یه مسجد قدیمی رو می بینم که از بیرون خیلی به نظر بزرگ نمیاد، دارن بازسازیش می کنن و کلی خاک و خلیه، چند تا کارگر اینور اونورش دارن می پلکن.

از پلکان باریک که می ریم بالا، داخلش یه صحن بزرگه که پر گیسه های گچه، یه راه پله باریک پیچ در پیچ هم داره که می ره پایین و کنارش یه پلاکارد زده » نماز خانه «.

کنار صحن در حال ساخت، که سقف خیلی بلندی داره و نور عصر از لابلای شیشه ها توش می تابه، یه پلاکارد سفید با این مضمون زده که : وضوخانه برادران از کوچه.

می ریم که کوچه مذکور رو پیدا کنیم، اولش می رسیم به یه کوچه که توش چند تا آپارتمانه، تا اون بره توی کوچه رو ببینه، من می رم بطری نیمه خالی رانی پرتقالی ایرانیم رو که نتونستم تمومش کنم، بندازم تو یه سطل آشغال سیار که تو یه جوی آب جلوی سوپره. برمی گردم عقبو نگاه می کنم ببینم دنبال اومده و متوجه غیبتم شده؟

می بینم خبری نیست، توی کوچه بن بست رو که نگاه می کنم می بینم برگشته یعنی که تو این کوچه وضوخونه نیست،

می ریم کوچه سمت راست مسجد، چند تا کارگر جلوی یه جا که پرده داره وایستادن، انگاری اونجاست، یه نگاه به من می کنه و یه راست از پله های وضوخونه می ره بالا، و اشاره هم نمی کنه که من باید چکار کنم؟

من هی این پا اون پا می کنم و کارگرهای جوون فسقلی هم هی به من نگاه می کنن که چشمام به در وضوخونه است.

بالاخره از وضوخونه میاد بیرون، آستیناش رو بالا زده و صورتش خیسه و یه طره از موی جلوی پیشونیش که همیشه یه جور خاصی بالای پیشونیش نشسته، چسبیده به پیشونیش.

می ریم داخل مسجد، از پلکان می ریم پایین اون تند تر از من می ره پایین و دو طبقه که می ریم پایینتر وسط خاک و گچ، یه جاییه که نوشته نماز خونه، یه سالن بزرگ مفروش که سه چهارم اش مردونه است و یک چهارم بقیه رو با پرده برای خانمها جدا کردن. با سر اشاره می کنه که من باید برم اون سمت پرده و سریع کفششو درمیاره و وای می ایسته به نماز.

از پرده که رد می شم، سه تا خانم نشستن. یکی شون تا من وارد شدم از سالن خارج شد، دو تای دیگه هم سفره کوچیکی پهن کردن و مشغول خوردنن.

چادر و کوله پشتی مو درمیارم و یه چرخی می زنم و کنار پرده دراز می کشم رو زمین، به سقف کدر و تازه ترمیم شده سالن نگاه می کنم، پنجره های بلندی داره، و نور کمی می تابه به داخل، فضای خاصی داره.

اتفاقی که برام می افته قابل توصیف نیست، که من چه سیری کردم زیر سقف زیرزمینی اون مسجد، که چه چیزهایی برایم ثبت شد، نور و فضای مسجد قابل شرح نبود، نمی تونم بگم که چه چیزی از اون مسجد روی قلبم نوشته شد،

و اینکه بی هیچ اشاره واضحه که حضور کسی آنجا زیر آن گنبد بود که من دوستش داشتم، پرده را یکی دو باری زدم بالا و دیدم ایستاده به نماز، صدای بسم الله اش در فضای خالی مسجد می پیچید، و من تصور می کردم تا عمر دارم آن لحظات را فراموش نخواهم کرد …

هیچ بر زبانم نمیاد که چه تصویری از آن مسجد پر خاک و گچ روی قلب و ذهنم ثبت شد، انقدر برایم مهم بود که الان لپ تاپم را گذاشته ام روی پایم و دارم اینها را برای خودم ثبت می کنم …

وقتی حدس زدم نمازش تمام شده، بلند شدم و چادرمو سرم کردم و به اون طرف پرده که نگاه کردم دیدم نمازش تمام شده و می خواد جوراب هاشو بپوشه، بعدش که کفش پوشید، من زودتر از سالن زدم بیرون، توی اولین راه پله که پیچیدیم، همانطور که انتظار می کشیدم، آمد جلو و دزدکی اما با صدا، لبهام رو بوسید ……………………….

خندیدم و به شوخی گفت: تو مسجد هم ول کن نیست! گفتم : اااا ! تو شروع کردی که !!

یک طبقه که بالاتر رفتیم دیدم نمی شود، و انگشت اشاره ام را بالا گرفتم که یعنی یکی دیگه ! آمد و جلو منو به خودش چسبوند و یه بار دیگه لبهامو بوسید …………..

وقتی از مسجد اومدیم بیرون، شوخی می کردیم با هم که عجب مسجد باحالی بود و چه خوش گذشت و ما که کاری نکردیم !!! و …

خوب کسی تو این دنیا هست که بفهمه امروز برای من چه روزی بود؟

و من چه لحظه ی ناب و بی نظیری رو تجربه کردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

—————-
Now playing: Yanni – For All Seasons
via FoxyTunes

Written by raoros

اوت 18, 2007 در 6:09 ب.ظ.

نوشته شده در him, قصه, من

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: