مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

86-06-07

leave a comment »

مثل اینکه بین دو تا دیوار گیر افتاده باشی،

فردا آخرین روزه و اگربرای کسی مهم نیست، برای من، همیشه، روزهای آخر همیشه مهم بودند چون می تونستن سرآغاز دیگه ای باشن، گرچه ایندفعه نمی تونه سرآغاز چیزی باشه …

دیروز اولین روزی بود برای شروع ساختن یک سرنوشت و فردا آخرین روز از …

من مانده ام بین این دو تاریخ سرگردان …

دیروز بین آدمهایی بودم که فکر می کردم می توانند آن جریان سیالی را که از من می گذره رو درک کنند.

و فردا روزی است …

نه دختر، فردا یک روزی هست مثل روزهای دیگر، فردا حتی بهتر است، می توانی بروی آرایشگاه، خیلی خوشگل تر شوی،  می توانی بشینی روی لپ تاپت هم فتوشاپ نصب کنی، می توانی یک کمی روی آنهمه عکسی که همینجور ساختی شان و روی هم تلنبارشان کردی کار کنی، و سه داستان نیویورکی را تمام کنی یا حداقل کمی جلوترش ببری، یه کم اخبار گوش بدی، یه کم برقصی یا بروی خانه ی کسی، یا باز به فکر ایده ای عکسی بگیری یا نقاشی هایت را تمام کنی یا … همینطور می شود که شب می شود و این آخرین وعده ی یک ماهه هم به پایان می رسد …

فقط دختر جان یادت باشد، هنوز باید هر لحظه را دعا کنی که از این یک ماه کذایی باری روی دوشت نیفتاده باشد …

دیروز قبل از اینکه برم آتلیه، یه دوش گرفتم، توی حمام که بودم، فکر می کردم اگر همین روزها راهی برام نمونه و مجبور بشم خودکشی کنم چی می شه؟ فکر کردم خوب من یه سری بدهی دارم باید تو وصیت نامه ام بنویسم از دارایی های خودم صافش کنن، و یک سری چک هم احتمالاً خواهم داشت، تکلیف اونا هم باید مشخص شه، همین دیگه، اهان یک فکری باید برای نماز و روزهایی که ازم قضا شده بکنم، بالاخره قبول کردیم مسلمون باشیم !  غیر از اینها چیز دیگه ای نیست …

خودم، خوب احتمالاً باید تا چند ثانیه مونده به پایان زندگیم فکر کنم که حروم شدم، آدمی که از خیلی چیزها سر درمی آورد، بیشتر از خیلی از دخترهای هم سنش تجربه داشت، کار کرده بود، سختی کشیده بود و واقعاً بزرگ شده بود، چیزهایی رو که بقیه تو ده سال بهش رسیده بودن، دو ساله فهمیده بود و تصمیم داشت راه زندگیش رو عوض کنه، می خواست بین تار و پود صدا و تصویر نفس بکشه … می خواست هنرمندی باشه که آوازه اش به همه جای دنیا برسه، می خواست با کمک تصویر و حرفاش، درد دلش رو به همه ی دنیا برسونه … ولی اجل بهش مهلت نداد … تنها و بی کس مونده بود .. به جرم یک لحظه …

فکر مادرم رو کردم، که نکنه از غصه من دق کنه … دیدم اگر بهش خبر بدن که چه بلایی سرم اومده، شاید دلش کمتر به درد بیاد و گفتم خوب حداقل دق نمی کنه … کس دیگه ای غیر از مادرم نیست که بخوام نگرانش باشم …

کسی نبود که واقعاً من رو برای خودم بخواد … اگر می گفتن برای خودته … خودخواهی خودشون بود … بهتر … بارم سبک تره … من و مادرم … دو تایی برای هم …

و شاید در لحظه ی آخر بگم: مادر من رو ببخش …

و نداشتن … تنها راه از دست ندادن است …

اگر رفتم و دیگر نبودم … حتی اگر فرصت پست چند نوشته دیگر رو هم واسه بلاگم داشتم و بعدش دیگه تمام … پس وبلاگ دوست داشتنی raoros تنها اسم واقعی من … خداحافــــــظ

– زهرا

—————-
Now playing: tarkan – dont leave me alone
via FoxyTunes

Written by raoros

اوت 29, 2007 در 7:17 ق.ظ.

نوشته شده در من

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: