مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

86-06-10

with one comment

خوب اینم دهم شهریور من!

بعد از سه روز تعطیلی شیرین به لطف رییس جمهور، به اندازه دو روز تعطیلی از دماغم در اومد، خوب یکیش هم که جمعه بوده، پس آن یکی هنوز توی دماغم است ! می توانم توی دماغم نگهش دارم فعلاً!

دهم شهریور گذشت و همینطور دهم مهر هم می گذرد، دهم مرداد را خوب یادم است، فکر می کردم خوشبخت ترین دختر زمینم …

امروز : I have no idea در مورد خودم، امروز نه شکسته ام و نه سالم، یه چیز چپ اندر قیچی شلم شوربا، معلوم نیست می خوام چه بکنم و چه بشوم؟

ولش کن! چه اهمیتی دارد …

بچه ها مهم اند، و هیچ مهم نیست بزرگ که بشن چی از آب درمیان؟ چون خوب خوبشون می شه یکی مثل ما که نه کاری رو پیش بردیم نه عقب !

اما، امروز کنار این موجود کوچیک که عکسش این پایینه نشسته بودم و منتظر بودم بیدار شه،وقتی بیدار شد و صورت منو کنار خودش دید کلی ذوق کرد و بلافاصله نشست و عین یه فرشته کوچولو انگشتای تپلش رو گرفت سمت گلهای تشکش و با یه خنده ی آسمونی گفت: این گله؟؟؟

تا بحال شده مثل آدم با اخلاق خوب از جا بلند شی و به جای اینکه فکر دیر شدن رفتن به سرکارت رو بکنی، به گلهای تشکت توجه کنی و بگی چه خوشگل کشیدن اینا رو یا هنوز خبر نداری عکس ملافه ی روی تشکت چیه؟؟؟؟

Written by raoros

سپتامبر 1, 2007 در 4:58 ب.ظ.

نوشته شده در من

یک پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. باور کن ،بارهاوبارها

    پسرکی ساده دل و تنها

    سپتامبر 12, 2007 at 12:12 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: