مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

86-06-15 ؟؟؟

leave a comment »

امروز توی ماشین یا نمی دونم شایدم توی اتوبوس که بودم،

با خودم فکر می کردم که دقیقاً چه حسی دارم؟ اسم حسم چیه؟ یعنی چطوره؟ چه شکلیه یا چه رنگیه؟ شاده یا غمگینه ؟

خیلی عجیبه، هیچ حالت خاصی نداشتم و قابل اکتشاف هم نبود، هیچ جوابی، هیچ عکس العملی، دقیقاً هیچی …

خوب می دونم از شدت این ضربه ها، روحم داره زمخت می شه … و این نشانه ی بدیه …

دارم از بحرانم میام بیرون … دارم یاد می گیرم بفهمم، که این لاک تنهایی، برای همیشه لاک و مهر شده !

می خوام لاک تنهایی رو دوست داشته باشم، مثل امروز که نیمه عریان جلوی آینه ایستاده بودم و رو به دختری که صورتش با موهایی که از پشت بسته بود و یک هم دور و برش پریشان بود و شونه های لختش تو آینه افتاده بود، گفتم : من این دختر کوچولو رو با همه زیبایی ها و زشتی هاش، با این ابروهای به هم ریخته که هی آرایشگاه رفتنش رو می اندازه عقب، و با این پوست جوش جوشی، دوستش دارم … بهش افتخار می کنم و خوشحالم از این کسی که هست ..

… چه اهمیت دارد اگر ———————– … ؟

Written by raoros

سپتامبر 6, 2007 در 8:30 ب.ظ.

نوشته شده در من

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: