مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

Secret

with 14 comments

دخترک از اتاق که بیرون اومد، چشماش خیس بود،

هنوز مانتوش تنش بود، رفت توی حمام و صورتش رو شست،

دخترک گریه کرده بود و نمی شد انکارش کرد،

نشسته بود و آخرین رشته های اتصال رو قیچی کرده بود،

افسانه ی شخصی اش مثل پیچک هرزه ای دور قلبش می تنید و رشد می کرد،

و دیگه فرصتی نبود،

باید ریشه اش رو خشک می کرد و انگار این کارو کرده بود…

دخترک خداحافظی که کرد، قلبش درد گرفت،

رو به خدا گفت: Oh god, I shall weep

و گریه هم کرده بود،

حالا دیگه تموم شده بود و می فهمی که تموم کردن، کار مشکلیه …

شیشه ی راز دخترک شکسته بود و …

پ.ن: من خوب می دونم که اون دخترک نمی تونه به خودش دروغ بگه، دخترک شکسته و می دونی که اگر چینی شکسته رو ترمیم هم که کنی، تا ابد چینی بند زده باقی می مونه …

پ.ن.ن: با اینهمه دخترک غمگین نیست … مسئله اصلاً چیز دیگه ایه …

عکاس: خودم…😦

Written by raoros

سپتامبر 23, 2007 در 1:41 ب.ظ.

نوشته شده در من, عکس

Tagged with ,

14 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. معلومه که اون شیشه خیلی برات عزیز بوده

    مفهمم چی حال داری. منم یه حلقه داشتم، از اون قدیم ندیم ها باهام بود، تو تمام جنگیدن ها،شکست ها،شادی ها و …، همیشه بود. ولی یه روز، اون روز کذایی ..
    آهـ … .. .
    اون شب تا صبح نخوابیدم، نتونستم که بخوابم
    بعد از یه مدت دردش تو دلم آروم گرفت.میدونی بعدش چی کار کردم؟
    تو یه کاغذ سفید با تمام … .. عکسشو کشیدم و رودیوار اتاقم چسبوندمش تا همیشه ببینمش.
    حالا فکر میکنی من اونو از دست دادم؟ نه.
    شاید بشه گفت که یه جورایی جسمشو از دست دادم ولی روح اون حلقه (همون خاطرات،دلبستگی و… که ازش داشتم ) برام زنده است.

    آره، اون احساسی خاصی که نسبت بهش داشتم هنوز تو قلبم زنده است و هیچ وقت هم از بین نمیره چون یه نقاشی رو دیوار اتاقم هست که همیشه می بینمش.

    متاسفم و اگه ناراحت نمیشی همدردیه منو قبول کن

    پسرکی ساده دل وتنها

    سپتامبر 23, 2007 at 4:37 ب.ظ.


  2. ……😐

    raoros

    سپتامبر 23, 2007 at 5:33 ب.ظ.

  3. ؟؟؟….!
    اگه یعنی اونی که من حدس میزنم،
    خوشحالم که بهتری

    پسرکی ساده دل و تنها

    سپتامبر 23, 2007 at 5:40 ب.ظ.

  4. بهترم؟
    بدترم؟
    چی ام؟
    قضیه چیه اصلاً؟
    حیرانــــــــــــــــــــــم

    raoros

    سپتامبر 23, 2007 at 5:42 ب.ظ.

  5. اونی که باید بگه قضیه چیه تویی.
    خیلی ساده و راحت (بدون رمز وابهام )بگو ببینم قضیه این راز و شیشه چیه چون با این نظر آخرت مثل اینکه اشتباه حدس زدم

    پسرکی ساده دل وتنها

    سپتامبر 23, 2007 at 5:50 ب.ظ.

  6. من خوبم
    یعنی دارم خوب می شم
    یعنی دعا می کنم خوب شم
    احتمالا یه روزی خوب می شم
    شیشه هم چیزی نیست
    یه شیشه عطره به نام secret
    یادآور خیلی چیزها بود ………………………….
    گذشت عزیز دل ! گذشت ….
    حافظ می گه: به یاران رفته درودی فرست ….

    raoros

    سپتامبر 23, 2007 at 5:52 ب.ظ.

  7. اِه ..
    قضیه حلقه رو برات که تعریف کردم ،برام خیلی سخت بود .من فکر کردم یه همچین چیزی برای تو اتفاق افتاده بعلاوه اینکه تو هم طوری نوشتی که آدم فکر میکرد بدتر از اینها باشه ، واسه همینه که من چندان هرگز چی میگن ازابهام گویی خوشم نمیاد

    اگه اونقدر ناراحت کننده نبوده که چه بهتر

    بگذریم . سلام زهرا خانوم (اجازه که هست به اسم کوچیک صدات کنم؟)
    بگو ببینم چه خبر؟

    پسرکی ساده دل وتنها

    سپتامبر 23, 2007 at 6:02 ب.ظ.

  8. سلام !
    هر چی دوست داری صدام کن🙂
    راستی شیشه عطره .. خیلی ناراحت کننده بود،
    می دونی؟
    خودم شکستمش، با هزار بدبختی، خیلی محکم بود، خیلی خیلی، بعد تمام عطرش پاشید بیرون، بوی گل رز می داد، بعد آتیشش زدم، اونم که عطر بود و قابل اشتعال، یهو یه فضای یک متر در یک متر تو پشت بوم آتیش گرفت، من زیاد سابقه ی آتیش زدن دارم آخه!! … بعد بوی عطره پیچیده بود تو کولر، آخه تو پشت بوم بود، تا یه هفته از کولر بوی عطر گل رز میومد، بعدشم که شیشه هاشو انداختم سطل آشغال، هنوز که هنوزه بعد یه ماه، سطل کنار اتاقم بوی گل رز می ده … خلاصه اینطوری دیگه !!! حالا یه عکس مشتی قبل از اینکه سر به نیستش کنم انداختم ازش، بعدا یادم باشه اینجا می ذارمش…. یه عکس تبلیغاتی خفن !

    raoros

    سپتامبر 23, 2007 at 6:09 ب.ظ.

  9. وای خدا..! نمتونم جلوی خنده خودمو بگیرم..
    که اینطور ، بابا آتش افروز،آتشفشان، آتشنشان
    (سطل آشغال هم بی گل رز میده) D:

    خوب .پس اوضاع خوبه. راستی من دیشب قطع نکردم.یعنی من قطع کردم ولی یه شرایطی پیش اومد که قطع کردم. همه شو با یه نظر جدید تو مطلب قبلی نوشتم (بد نیست بخونیش)
    همون طور که اونجا هم کفتم من عاشق صحبتمون بودم ولی نشد دیگه..

    پسرکی ساده دل وتنها

    سپتامبر 23, 2007 at 6:20 ب.ظ.

  10. OK >:]

    پسرکی ساده دل وتنها

    سپتامبر 23, 2007 at 6:28 ب.ظ.

  11. اوه اوه اینجا چه خبره!!

    mychamber

    سپتامبر 23, 2007 at 10:12 ب.ظ.

  12. ولی خیلی خوب از وسط شکوندیشا! 😉

    lukadium

    سپتامبر 24, 2007 at 7:30 ق.ظ.

  13. راستی، تبریک میگم .
    بازدید وبلاگت از 1000 گذشت

    امشب
    ساعت 10
    باز هم باد و بارون

    والا نمیدونم. باد که میاد،دیگه بارون رو نمی دونم

    پسرکی ساده دل و تنها

    سپتامبر 24, 2007 at 3:21 ب.ظ.

  14. اوه اوه اوه این جا چقدر فضا احساسی
    یکی من رو بگیره که دارم گریه میکنم😦

    soboone

    سپتامبر 24, 2007 at 4:23 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: