مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

نقطه سر خط…

with 2 comments

1- روز آخر بود، فکر می کردم خداحافظی از اینهمه آدم سخت باشه، ولی انگار نه انگار سه سال هر روز چشم تو چشم هم بودیم، یا شاید من سنگ شدم …!

اما انقدر راحت بیرون زدم که خودم هم باورم نمی شه، غیر از یک نفر، دیگه کی بود که براش مهم باشه وقتی من بیرون می زنم، چه بلایی سرم میاد!

2- سر کلاس که بودم، برای من پیغام فرستاده: زهرا تولدت مبارک … خداییش انگار دوباره زاده شدم، انگار گفتم: نقطه سر خط …

انگار دارم می افتم توی مسیر اصلی» هر کسی کو دور ماند از اصل خویش … باز جوید روزگار وصل خویش

3- ساعت دوازده تا دو بیکار بودیم، اکثریت بچه ها زدن بیرون، اما یکی از پسرها که مونده بود، یه فیلم گذاشت ببینیم: هفت سال در تبت … فیلم قشنگی بود، اما دقیقا سر قسمت آخر فیلم، استاد رسید و نفهمیدم آخر چه بلایی سر براد پیت اومد!

4- توی اتوبوس، با نفر 56 ام کنکور انسانی امسال همسفر شدم که حقوق شهید بهشتی قبول شده بود، دخترک انقدر ناامید و بی تفاوت به اطراف بود که من کلی غصه ام گرفت، کلی براش حرف زدم و از مصائب !!! خودم براش گفتم، ولی فکر کنم این یه دوره است که باید حتماً طی بشه تا آدما بفهمن و قدر زندگی رو بدونن !

*** امروز چقدر با آدمای موفق دیدار کردم!!: استاد خواص مواد امروز هم نفر پنجم کنکور هنر امسال بود و خداییش خوب رشته سینما قبول شده بود، خودش یه پا فیلم بود!

 

5. تقدیم به ایمان عزیز :

زندگی زیباست ای زیبا پسند …. زیبه اندیشان به زیبایی رسند

انقدر زیباست این بی بازگشت … کز برایش می توان از جان گذشت

پ.ن1: من جرات این را پیدا کردم که بگویم: نقطه سر خط ….. کاش تو هم یکبار.. 😐
پ.ن2: فردا روز دیگری است … مگر نه؟

—————-
Now playing: {MADONNA} – 10 – THE POWER OF GOOD BYE.mp
via FoxyTunes

Written by raoros

سپتامبر 26, 2007 در 6:07 ب.ظ.

2 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. هیچی آخرش اون -دالی لاما-بهش میگه که من بچه تو نیستمو، هیچ وقت به چشم پدر نگات نکردم و تو یه بچه داری، برو به اون برس و برد هم میره همین کار رو میکنه و به بچه اش کوهنوردی یاد میده و..
    دالی لاما هم که به کشورش حمله میشه فرار میکنه البته فراریش میدن یه کشور دیکه . تا امروز که اورزه این دوتا دوست می مونن
    آره یه داستان واقعی بود

    پسرک ساده دل و تنها

    سپتامبر 27, 2007 at 2:57 ق.ظ.

  2. ا
    فسوس این دخترک زیبا نمی داند که زیبایی سهم من از دنیاست
    سهم او از این دنیاست
    او بیهوده ترس جاماندن و غم نرسیدن به او را در قلب کاغذی خوش آب و دانه میدهد
    اشک را بارها در چشمان خویش بدرقه می کند
    و افکارش در آفتابی تابستانی از خاطرات تلخ می سوزاند
    افسوس که او مهربانی لحظه های بی درس و مشق تابستان را نمی بیند
    و شیرینی شادی این لحظات را به تن نمی ساید
    دخترک
    آن زیبایی برای توست
    به سان زنگوله ای زرد آویزان بر نام زرشکی زیبایت
    آن هم اکنون در کنار توست و در انتها در وجود تو
    در وجود تو
    در روح بی رنگت
    در تک تک سلول های احساست
    و بدان که فاصله است میان زمین و آن جهان،زمان
    فاصله ای است میان اکنون و آن انتهای اینک نهان،همان
    گوی های شیشه ای گرد و کوچک شادی
    که از چشمان سرمه ای ات به روزگار رهن شده
    فرارسیده وقت باز پس گیری
    پس باز پس گیر
    ترانه خنده را
    شعف درون خدایی خویش را
    شادی خود را
    شاد
    شاد
    شاد
    چیزی که توهستی
    امروز
    فردای امروز
    فردای فردای امروز
    فردای فردای فردای امروز
    فردای فردای فردای فردای فردای امروز و
    فردای فردای فردای فردای فردای فردای امروز و …

    پسرک ساده دل و تنها

    سپتامبر 27, 2007 at 2:59 ق.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: