مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

Archive for اکتبر 2007

بازی با نور و تاریکی

with 4 comments

چند نمونه استفاده از محیط تاریک و نور و این مسایل!

عکاس: خودمان می باشیم 🙂

 شیطنتهای چهارشنبه سوری!

شما هم از این کارا بکنی، به ما خبر بدید بیایم ببینیم … 🙂

Written by raoros

اکتبر 31, 2007 at 4:57 ب.ظ.

نوشته شده در هنر, عکاسی, عکس

Tagged with , , ,

تجربه های عکاسی یا چطور از همه چیز به نفع خودمان استفاده کنیم!

with 5 comments

هیچ هم کسی نگه که خیلی موضوعم بی ربطه یا بگه این چه بیکاره، مگه درس نداره که هی وبلاگ می نویسه، لابد یه چیزی می دونم خودم!

من از همه ی منابع نور موجود برای عکاسی استفاده می کنم، و تجربه های زیادی هم در این مورد دارم که تعداد کمی اش توی گالری ام در پیکاسا که این بغل لینکش هست موجوده، شماحتی می تونید از نور زیر مونیتور، اسپیکر، نور ماوس، نور چراغ های فسقلی کی برد، نور چراغ قوه های کوچولو که از جعبه چای به صورت شانسی دراومده و غیره استفاده کنید، این برای فهم نورپردازی تجربی خیلی به آدم کمک می کنه!

این سه تا برای دیشبه، چون خیلی احساس عالی و بی نظیری داشتم! در ضمن بی سواد نیستم، ادیت کردن خیلی هم خوب بلدم، منتها حوصله و وقت کافی ندارم! در نتیجه عکسا به صورت خام قرار داده شده. شاید هم به نظر خیلی چرت بیاد ولی پروسه ای که باعث می شه شما یه جهت نور دهی رو نه از روی تصادف، بلکه از روی آزمایش و فکر، حتی بدون هیچ دانشی، بدست بیارید در دید فضایی تون موثره. کلا خلاقیت چیز بدی نیست!

این یک ترانه که در پایین میاد کلی چیز رو برای من زنده می کنه، شاید کسی خوشش اومد احیانا!

These are my hands, but what can they give me?
These are my eyes, but they cannot see
These are my arms, but they don’t know tenderness
And I must confess that I am usually drawn to sadness
And loneliness has never been a stranger to me, but

Chorus:

Love tried to welcome me
But my soul drew back
Guilty of lust and sin
Love tried to take me in

These are my lips, but they whisper sorrow
This is my voice, but it’s telling lies
I know how to laugh, but I don’t know happiness
And I must confess, instead of spring, it’s always winter
And my heart has always been a lonely hunter, but still

Chorus2:

Love tried to welcome me
But my soul drew back
I was covered with dust and sin
Love tried to take me in

Love tried to break me ..


این تیکه اش رو خیلی دوست دارم، کلا ساختار ترانه اش فوق العاده است :

And I must confess, instead of spring, it’s always winter

Written by raoros

اکتبر 31, 2007 at 12:47 ب.ظ.

ناگهان!

with one comment

حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی…
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود…

– دکتر قیصر امین پور

این رو نذارید به حساب این مد همیشگی که تا یکی به رحمت خدا می ره، براش قلم ها می رانندو از آثارش می نویسن (که البته این هم چیز بدی نیست)، این برای من یه فرصت به انتها رسیده است، برای یاد کردن از کسی که همیشه، واقعاً همیشه، گوشه ذهنم بوده، با کلماتش و شعرهایی که از کودکی شنیده بودم … همین. یادش گرامی………

Written by raoros

اکتبر 30, 2007 at 8:35 ب.ظ.

نوشته شده در هنر, شعر

Tagged with

To N.Gardensky

with 2 comments

هیچ قصد نداشتم دوباره بنویسم،

اما این یک پست تقدیمی و شخصی است به نیکولای عزیز.

در واقع برای کسی است از جنس خودم، می دونید خیلی سخت می تونید کسی رو پیدا کنید که از جنس شما باشه، خیلی وقتها آدمهایی که توی یه خانواده بزرگ می شن هر کدوم به یه سمت و سو می رن و از شباهت های اولیه شون خارج می شن .

من و نیکولای، مثل هر خواهر و برادر دیگه ای، به راه زندگی خودمون رفتیم ولی من هیچوقت این جنس تشابه که بین ماست رو نتونستم نادیده بگیرم.

به نیکولای بخاطر همفکری و هم سرشتی اش با من ….

در واقع این عکس رو چند وقت قبل توی وبلاگ گذاشته بودم تا اینکه امروز کامنت برادرم رو زیرش دیدم و چون تنها کسی بود که بین همه، معنای تصویر رو فهمید، عکس رو به همراه کامنتش می ذارم.

Nice job!
Interpretation:
It’s the circle of the life. The life itself and the death. The gray hand is Death. The other hand is the life. They’re circling around on and on (Sth like Yin & Yong).

PS:
I donno what the hell that feather is doin› on there!

PS:
Butterflies annoy me. They don’t let me see the sun. (Imagine I’m the sunflower!)

یکبار هم برام نوشته بود:

ساكن سیاره ی رنج،

رنج كشیدن به تو شتاب میدهد. محنت بیشتر شتاب بیشتر كوله بار دردها انسان را سنگین نمیكند بلكه سبكبال تر خواهی بود و در پایان چنان شتاب میگیری كه از جاذبه ی سیاره ات میگریزی و …

 

kisses and hugs for him

Written by raoros

اکتبر 30, 2007 at 9:42 ق.ظ.

نوشته شده در من, روزانه, عکس

Tagged with , ,