مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

صدا کن مرا …

with 6 comments

تقدیم به کسی که حدس می زنم … فقط حدس می زنم این نوشته رو می خونه … یعنی یه زمانی که خیلی حواسش به این نوشته ها بود …

صدا کن مرا.
صدای تو خوب است.

صدای تو سبزينه‌ی آن گياه عجيبی است
که در انتهای صميميت حزن می‌رويد.

در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراک يک کوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايی من بزرگ است.
و تنهايی من شبيخون حجم ترا پيش‌بينی نمی‌کرد.
و خاصيت عشق اين است.

کسی نيست،
بيا زندگی را بدزديم، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت کنيم.
بيا با هم از حالت سنگ چيزی بفهميم.
بيا زودتر چيزها را ببينيم.
ببين، عقربک‌های فواره در صفحه‌ی ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می‌کنند.
بيا آب شو مثل يک واژه در سطر خاموشی‌ام.
بيا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

مرا گرم کن
(و يک بار هم در بيابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت يک سنگ،
اجاق شقايق مرا گرم کرد.)

در اين کوچه‌هايی که تاريک هستند
من از حاصل ضرب ترديد و کبريت می‌ترسم.
من از سطح سيمانی قرن می‌ترسم.
بيا تا نترسم من از شهرهايی که خاک سياشان چراگاه چرثقيل است.
مرا باز کن مثل يک در به روی هبوط گلابی در اين عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زير يک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در طلوع گل ياسی از پشت انگشت‌های تو، بيدار خواهم شد.

و آن وقت
حکايت کن از بمب‌هايی که من خواب بودم، و افتاد.
حکايت کن از گونه‌هايی که من خواب بودم،‌ و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دريا پريدند.
در آن گيروداری که چرخ زره‌پوش از روی رويای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسايشی بست.

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسيقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد.

و آن وقت من، مثل ايمانی از تابش استوا گرم،
ترا در سرآغاز يک باغ خواهم نشانيد.

 – سهراب سپهری

پ.ن1: دلم تنگ شده😦

پ.ن: با وجود اینکه دل خودم کلی داغونه، ولی شنبه عروسی خواهرزاده مه، برای شادی اون، من هم باید شاد باشم😦🙂 … جلال جان، احتمالاً اگر اینجا سرک کشیدی، ببین چه خاله ای داری ! به صورت جهانی، پیوندتان مبارک!!! هر چه سریعتر عروسیش رو طی کامنتها تبریک بگید، اگر نگید خیلی بی سلیقه اید!

Written by raoros

اکتبر 25, 2007 در 8:13 ب.ظ.

نوشته شده در من, شعر

Tagged with

6 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. مبارکه آقا جلال! ( این تبریک جهانی می باشد D: )

    BiNaM

    اکتبر 25, 2007 at 10:58 ب.ظ.

  2. ضمنا این بینام اون بینام نیست! لطفا!

    BiNaM

    اکتبر 25, 2007 at 11:00 ب.ظ.

  3. با این‌که بی‌سلیقه هستم اما مبارکه!
    به پای هم پیر می‌شن
    شاد باشید

    ناآرام

    اکتبر 26, 2007 at 10:04 ب.ظ.

  4. .

    سمندر

    اکتبر 27, 2007 at 4:45 ق.ظ.

  5. امید وارم

    mrkhalili

    اکتبر 27, 2007 at 3:12 ب.ظ.

  6. من اين شعرو خيلي دوست دارم

    maryamss

    اکتبر 29, 2007 at 4:58 ق.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: