مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

ناگهان!

with one comment

حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی…
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود…

– دکتر قیصر امین پور

این رو نذارید به حساب این مد همیشگی که تا یکی به رحمت خدا می ره، براش قلم ها می رانندو از آثارش می نویسن (که البته این هم چیز بدی نیست)، این برای من یه فرصت به انتها رسیده است، برای یاد کردن از کسی که همیشه، واقعاً همیشه، گوشه ذهنم بوده، با کلماتش و شعرهایی که از کودکی شنیده بودم … همین. یادش گرامی………

Written by raoros

اکتبر 30, 2007 در 8:35 ب.ظ.

نوشته شده در هنر, شعر

Tagged with

یک پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. 😦

    mrkhalili

    اکتبر 31, 2007 at 1:33 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: