مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

Archive for دسامبر 2007

رویا گرافی یا کابوس نگاری

with 5 comments

ببخشید، من الان می خوام خرق عادت کنم و از رویاهای بسیار شخصی و فراگیرم براتون بنویسم. اونهم به این دلیل که مدام جلوی چشمم رژه می ره و نمی ذاره بخوابم! اگر به نظرتان بیهوده و مشمئز کننده میاد، نخونید لطفا

 

رویای شماره یک که امروز بیشتر از n بار آرامش رو از من گرفته، مربوط به یک کرم لزج و بسیار تهوع آوره که از بچگی ازش می ترسیدم.

تصور کنید توی تاب، تو حیاط خونتون نشستید، فصل بهاره و بصورت خیلی نم نم و آروم بارون میاد و شما خیلی با احساس دو تا دستتون رو باز کردید به سمت آسمون و دارید تاب می خورید، بعد یکهو از روی شاخه درخت انگور بالای سرتان یک عدد کرم سبز رنگ چاق و چله و آبدار سبز رنگ بسیار گنده با خالهای ریز سیاه، می افته کف دستتون (شانس آوردین که آرزو نکردم بیفته تو دهنتون) و شما اگر دخترید، جیغ می زنید و پرتش می کنید پایین، و می دوید که فرار کنید و پاتون رو سهوا می ذارید روش و اون هم قرچ ششششش صدا می ده و منفجر می شه و خون سبز رنگ آبکی اش می پاشه بیرون و بوی تهوع آور از نوع بوهای شیرین همه حیاطتتون رو می گیره، تازه دمپایی تون هم لزج و چسبناک می شه ، بعد شما چه احساسی دارید؟ اههههههههههههههههه، مرده شور هر چی کرم ه، من از حشرات متنفرم! :((

 

رویای شماره دو خیلی مالیخولیایی و خونینه، کابوس بریده شدن یک تکه از لپ آدم، له شدن جمجمه، بریده شدن انگشت ها، درآوردن ناخن، و بریده شدن یک تکه از چشم توسط چاقو، این آخری اثرات دیدن فیلم مالیخولیایی و سورئال سگ آندلسی که سالوادور دالی هم یه نقشهایی توش داشته، فیلم مال اولارسال قبله و بسیار مخ پران و عجیب غریبه.

 

رویای شماره سه رو قبل ترها بهش اشاره کردم و الهی بمیره که هنوز دست از سر من برنمیداره، اونم اینه که روزی صد بار تا چشمامو می بندم می بینم عینکم خورد خاک شیر شده، مانیتورها همه منفجر شده، کلاً همه ی چیزای شیشه ای رو بی ثبات و در حال شکستن می بینم.

 

خوب به نظرتون من یعنی زنده می مونم تا کنکور؟ :))

Written by raoros

دسامبر 30, 2007 at 11:45 ب.ظ.

نوشته شده در من

Tagged with , ,

Sorry

Je suis désolé
Lo siento
Ik ben droevig
Sono spiacente
Perdóname
Gomenasai
Mujhe maaf kardo
Przepraszam
Sleechah
Don’t explain yourself ’cause talk is cheap

Written by raoros

دسامبر 30, 2007 at 9:31 ب.ظ.

نوشته شده در Madonna

Tagged with

سکه آقای کبیر

with one comment

از اونجا که چند روز دیگه تولد زهرا کوچولوئه و اگه نمی دونید زهرا کوچولو چه شخصیت مهمیه، اینجا رو مشاهده کنید و حقیقتش اینه که من و زهرا در یک ماه متولد شدیم و البته اینو نگفتم که بگم چند روز دیگه تولدمه، ولی به هر صورت فامیلهای اونورکیه زهرا فسقلی، دیروز رو که روز عید غدیر بود براش تولد گرفته بودند، چون زهرا فسقلی سیده هم هست و اینا…

حالا بگذریم، فقط خواستم بگم که دیدم یکی از فامیلاشون بهش یه سکه کادو داده و اگه گفتید سکه هه عکس کی روش بود؟ نه، اشتباه می کنید، من درست می گم، بله درسته، عکس یکی از این آقایان کبیر، اگر اشتباه نکنم، کورش کبیر بود، نه داریوش کبیر نبود، بله همان کورش کبیر بود، خیلی شیک اسمش این پادشاه زیرش با حروف فارسی به خط نستعلیق حک شده بود و سکه هم ضرب بانک مرکزی بود و اگر شما از این خبر اطلاع داشتید و من نداشتم مشکل من نیست!

خلاصه اینکه این اقدامی بوده شاید در جهت تولد این آقا در روز هفتم آبان که بعضی از بلاگر ها وبلاگشون رو در این جهت منفجر کردند.

برید سکه هه رو بخرید و حالش رو ببرید!

متاسفانه نتونستم مطلبی در این خصوص در سایتهای دیگه پیدا کنم و همینطور نتونستم عکسی هم ازش بیابم، ولی به جون خودم با همین دو تا چشمام دیدمش!

پی نوشت: از اونجاییکه من متاسفانه نتوانستم خیلی به مقوله کورش و داریوش و اینا علاقه مند بشم، ولی داداش بزرگم در حد خفنی به اینها علاقه منده، وقتی یه ایمیل در این خصوص از ایشون به دستم رسید، کلی تعجب نمودم، شما هم برید بخونید، در واقعی مطلبی در باره کورش بزرگ در یک وبلاگه، روی متن کلیک بنمایید:

واقعیت این است که ما دربارۀ کودکی کورش بزرگ جز روایت های آمیخته به
افسانه چیزی نداریم. شگفت انگیز است که داستان کشته شدن کورش هم در هاله
ای از ابهام غوته می خورد. و همۀ این ها تقریبا فقط از هرودت است که
بسیاری دروغگویش می پندارند!
ما تا قرن نوزدهم 24 قرن صبر کردیم تا کر پورتر مغربی بیاید و آرامگاه
کورش بزرگ را برایمان بیابد و سوگند یاد کند که این آرامگاه ربطی به مادر
سلیمان ندارد…
کمی دست و پایمان را جمع کنیم!…

Written by raoros

دسامبر 30, 2007 at 8:57 ب.ظ.

نوشته شده در نقل قول, ایران, تاریخ

Tagged with , ,

The End of December

with 2 comments

alone.jpg

اینم آخر دسامبر… هیچی غیر از این موسیقی توی ذهنم نمیاد:

Famous Blue Raincoat – Leonard Cohen< Get it >

It’s four in the morning, the end of December
I’m writing you now just to see if you’re better
New York is cold, but I like where I’m living
There’s music on Clinton Street all through the evening.

I hear that you’re building your little house deep in the desert
You’re living for nothing now, I hope you’re keeping some kind of record.

Yes, and Jane came by with a lock of your hair
She said that you gave it to her
That night that you planned to go clear
Did you ever go clear?

Ah, the last time we saw you you looked so much older
Your famous blue raincoat was torn at the shoulder
You’d been to the station to meet every train
And you came home without Lili Marlene

And you treated my woman to a flake of your life
And when she came back she was nobody’s wife.

Well I see you there with the rose in your teeth
One more thin gypsy thief
Well I see Jane’s awake —

She sends her regards.
And what can I tell you my brother, my killer
What can I possibly say?
I guess that I miss you, I guess I forgive you
I’m glad you stood in my way.

If you ever come by here, for Jane or for me
Your enemy is sleeping, and his woman is free.

Yes, and thanks, for the trouble you took from her eyes
I thought it was there for good so I never tried.

And Jane came by with a lock of your hair
She said that you gave it to her
That night that you planned to go clear

sincerely, l. cohen

Written by raoros

دسامبر 29, 2007 at 9:28 ب.ظ.

نوشته شده در download, music

Tagged with , ,