مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

تا تو هستی و غزل هست، دلم تنها نیست…

with 2 comments

پیش از آنی که به یک شعله بسوزانمشان

باز هم گوش سپردم به صدای غمشان

هر غزل، گر چه خود از دردی و داغی می سوخت

دیدنی داشت ولی سوختن با همشان

گفتی از خسته ترین حنجره ها می آمد

بغضشان، شیونشان، ضجه زیر وبمشان

نشنیدی و مباد آنکه ببینی روزی

ماتمی را که به جان داشتم از ماتمشان

زخم ها، خیره تر از چشم، تو را می جستند

تو نبودی که به حرفی بزنی مرهمشان

این غزل ها، همه جانپاره های دنیای منند

لیک با این همه از بهر تو می خواهمشان

گر ندارند زبانی که تو را شکر کنند

بی صدا باد دگر زمزمه ی مبهمشان

فکر نفرین به تو در ذهن غزلهایم بود

که دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان

– محمدعلی بهمنی 

 

 

l’artiste: J e a n – F r a n c o i s  B u c k n e r

+++ 

Written by raoros

دسامبر 4, 2007 در 10:24 ق.ظ.

نوشته شده در نقاشی, شعر, طراحی

Tagged with ,

2 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. :nod:

    ناآرام

    دسامبر 4, 2007 at 1:30 ب.ظ.

  2. هااااا…!🙂
    ژه ژعره قژنگی…

    TauRus

    دسامبر 4, 2007 at 4:40 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: