مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

Vale et me ama

ژاک این سطور را با لحن محکم و جدی در جواب او نوشته بود:

برای چهاردهمین سال زندگی دوستم:

در جهان مردی هست که روز از آلام وصف ناپذیر رنج می برد و شب نمی تواند چشم بر هم بگذارد. در دلش خلاء هولناکی است که کامجویی نتوانسته است آن را پرکند. در سرش همه قوای دماغی در جوشش اند. در بحبوحه لذتها در جمع دوستان طرب، ناگهان حس می کند که تنهایی با بالهای سیاه بر قلبش سایه افکنده است. در جهان مردی هست که به هیچ چیز امید ندارد و از هیچ چیز نمی هراسد، از زندگی متنفر است و نمی تواند آن را ترک کند: این مرد کسی است که به خدا ایمان ندارد.

حاشیه: این را به یادگار نگه دار. هر وقت که غمها بر تو هجوم می آورند و بیهوده فریاد می کشی آن را بخوان.

ژ.

* خانواده تیبو:: روژه مارتن دوگار::ج1 ::4ج

Written by raoros

فوریه 22, 2008 در 9:49 ب.ظ.

نوشته شده در کتاب

Tagged with

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: