مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

کنار رود پیدرا…

می نویسم، می نویسم تا اندوه را به دلتنگی و تنهایی را به خاطره تبدیل کنم. چرا که وقتی گفتن این داستان را برای خودم تمام کنم، می توانم آن را در پیدرا بیندازم- زنی که به من پناه داد، چنین گفت. بعد – به قول یک قدیسه – آب ها می توانند آن چه را که آتش نوشته خاموش کنند.

همه ی داستان های عاشقانه یکسانند.

—-

به دورم بتاب و … +

Written by raoros

ژوئیه 13, 2008 در 9:13 ب.ظ.

نوشته شده در ادبیات

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: