مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

Archive for the ‘ادبیات’ Category

کنار رود پیدرا…

می نویسم، می نویسم تا اندوه را به دلتنگی و تنهایی را به خاطره تبدیل کنم. چرا که وقتی گفتن این داستان را برای خودم تمام کنم، می توانم آن را در پیدرا بیندازم- زنی که به من پناه داد، چنین گفت. بعد – به قول یک قدیسه – آب ها می توانند آن چه را که آتش نوشته خاموش کنند.

همه ی داستان های عاشقانه یکسانند.

—-

به دورم بتاب و … +

Written by raoros

ژوئیه 13, 2008 at 9:13 ب.ظ.

نوشته شده در ادبیات

LePetitPrince

with one comment

«Where are the men?» the little prince at last took up the conversation again. «It is a little lonely in the desert…»

شهریار کوچولو پرسید: آدم ها کجاند؟ آدم تو کویر یک خرده احساس تنهایی می کند.

«It is also lonely among men,» the snake said.

مار گفت: پیش آدم ها هم احساس تنهایی میکنی…

Written by raoros

آوریل 6, 2008 at 3:23 ب.ظ.

نوشته شده در ادبیات

Tagged with ,

آیدا

with 10 comments

 

21148052.jpg

 

اگر بگویم که سعادت

حادثه یی ست بر اساس ِ اشتباهی؛

اندوه

سراپای اش را می گیرد

چنان چون دریاچه یی

که سنگی را

و نیروانا

که بودا را.

چرا که سعادت را

جز در قلمرو ِ عشق بازنشناخته است

عشقی که

به جز تفاهمی آشکار

نیست.

بر چهره ی ِ زندگانی ِ من

که بر آن

هر شیار

از اندوهی جانکاه حکایتی می کند

آیدا

لبخند ِ آمرزشی ست.

نخست

دیر زمانی در او نگریستم

چندان که چون نظر از وی باز گرفتم

در پیرامون ِ من

همه چیزی

به هیات ِ او در آمده بود.

آن گاه دانستم که مرا دیگر

از او

گریز نیست.

 

*شاملو

 

** قرار بود اینو چند روز قبل بنویسم، نمی دونم چرا ننوشتم!

Written by raoros

فوریه 13, 2008 at 8:57 ب.ظ.

نوشته شده در ادبیات

Tagged with

آورده اند که … (حکایات و اشارات)

with 7 comments

مولانا شرف الدین دامغانی بر مسجدی می گذشت. خادم مسجد سگی را در مسجد بسته بود و می زد و سگ فریاد می کرد. مولانا در مسجد بگشاد، سگ بدر جست. خادم با مولانا عتاب کرد. مولانا گفت: » ای یار معذور دار که سگ عقل ندارد، از بی عقلی در مسجد می آید. ما که عقل داریم هرگز ما را در مسجد می بینی؟»

– عبید زاکانی- دلگشا- 119

 

دهقانی در اصفهان به در خانه خواجه بهاءالدین صاحب دیوان رفت. با خواجه سرا گفت که به خواجه بگوی که: خدا بیرون نشسته است با تو کاری دارد. او با خواجه بهاءالدین بگفت؛ به احضار او فرمان داد، چون درآمد، پرسید: که تو خدایی؟ گفت: آری. گفت: چگونه؟ گفت: من پیش از این «ده خدا»، » باغ خدا»، «خانه خدا» بودم. نائبان و عاملان تو، ده و باغ و خانه از من به ظلم گرفتند، اکنون تنها «خدا» مانده.

– عبید زاکانی- دلگشا-125

 

کبوتری بیمار شد، گربه به عیادت او رفت و پرسید: حالت چطور است؟ کبوتر گفت: اگر تو بگذاری خوب است!

-ثعالبی-التمثیل والمحاضره

 

گویند: لری دوغی خرید. دوغ فروش در آن آبی آلوده کرده بود که چند بچه وزغ در میان داشت. چون لر به آشامیدن دوغ آغاز کرد، غوک بچه گان به آواز درآمدند. لر گفت: اگر زاقی کنی زیقی کنی پیل دادم می خورمت.

– علی اکبر دهخدا- امثال و حکم-1/418

Written by raoros

ژانویه 26, 2008 at 6:06 ب.ظ.

نوشته شده در ادبیات

Tagged with , , , ,

خدایی خدا

with 2 comments

ملاصدرا می گوید:


خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را…
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها…
چنین کنید تا ببینید چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟

Written by raoros

دسامبر 10, 2007 at 1:42 ب.ظ.

نوشته شده در نقل قول, ادبیات

Tagged with , ,