مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

Archive for the ‘تاریخ’ Category

داستان پرچم اتریش

with 4 comments

اینکه چرا پرچم اتریش؟ خوب، من در دوران نوجوانی دچار این توهم بودم که یک روز به اتریش خواهم رفت و برای همیشه آنجا خواهم ماند. این داستان را قبل ترها از کسی شنیده بودم و امروز کمی جستجو کردم و جزئیات داستان را یافتم. :دی

image

پرچم کشور اتریش و نشان نظامی آن، سپر قرمزی با نوار سفیدی در میانش، منسوب به دوک لئوپولد پنجم از فرمانروایان اتریش در اواخر قرن 12 ام است. طبق افسانه ها، گفته شده پادشاه هنری ششم این سپر را به او بخشید و دلیلش این بود:

این دو رنگ با نبرد Ptolemais در سال 1191 مرتبط است. دوک لئوپولد لباس مخصوصی به تن کرده بود که تماماً سفید بود و کمربندی به روی لباس بسته بود.درگیری های جنگ کشتگان زیادی داشت و خونریزی بسیاری اتفاق افتاده بود، و در نتیجه لباس سراپا از خون قرمز شد.  در جریان نبرد دوک برای تجدید قوا کمربندش را گشود و تنها قسمتی از لباس که زیر کمربند بود، سفید مانده بود.

بعدها این منظره تبدیل به سمبلی شد و پرچم اتریش از آن الهام گرفته شد.

Written by raoros

ژوئن 17, 2008 at 11:08 ق.ظ.

نوشته شده در تاریخ

Tagged with , ,

دایانا غریبه ای در دربار انگلیس

with 9 comments

شده در مقطعی از زندگیتان با زندگی شخص مشهوری آشنا شده باشید و درباره اش تحقیق کرده باشید و آن شخص دیگر برای همیشه یک گوشه از ذهن شما اتراق کند و همیشه هر چیزی راجع به او برایتان با اهمیت باشد؟

من هیچ کسی را چه در زندگی شخصی و چه در چنین مواردی نتوانسته ام به مدت خیلی طولانی در ذهن نگه دارم، هیچ کس به جز دایانا.

اولین بار در سن 16 سالگی یعنی کمتر از دو سال بعد از مرگ دایانا فرانسیس اسپنسر، همسر سابق پرنس چارلز، کتابی راجع بهش خوندم که جریان فکری من رو تا حدودی تغییر داد. بعدها به دلیل علاقه زیادی که به دایانا پیدا کردم (و با تمام حاشیه های زندگیش، واقعاً هم زنی دوست داشتنی است) مطالعات زیادی درباره اش داشتم که تا هنوز هم ادامه داشته.

 

280px-diana_princess_of_wales.jpg

چندی پیش در یکی از خبرهای بی بی سی خواندم که تحقیقات جدیدی درباره علت مرگ دایانا آغاز شده و همین باعث شد که درباره اش بنویسم.

اینکه بخواهم اینجا زندگی نامه بنویسم یا یک دو جین عکس بگذارم، فایده ندارد، چون زندگی نامه در ویکی پدیا پیدا می شود و عکس هم که فراوان است. راستش این نوشته بیشتر برای ادای یک دین به ذهن خودم است و برای دایانا که هیچگاه پرنسس دلخواه الیزابت نبود، پرنسس دربار نبود و آنطور که مردم می گفتند پرنسس قلبهای مردم بریتانیا بود و به واقع هم ثابت کرده بود و محبوبیتش هنوز که هنوز است پا برجاست و کسانی هستند که همیشه دلشان می خواسته دایانا را ببینند (یکی اش خود من) و آنهم نه بخاطر اینکه او فرد مشهوری بود که بیگناه کشته شد، بخاطر سیرت انسانی که در زندگی اش داشت و بخاطر مردمی بودنش، بخاطر اینکه هیچوقت با سنت زندگی درباری کنار نیامد، ولی در عین حال زیبایی و شکوه یک ملکه را داشت.

این چیزهایی که گفتم برای من عینی و واقعی بود چرا که در تمام زندگیم ادمهای مشهور و مطرح انقدر برایم مهم نبوده که بخواهم درباره شان فکر کنم، و دایانا تنها کسی بود که ارزش این فکر را داشت.

اگر شما به این موضوع علاقمند باشید، من خواندن کتاب «دایانا غریبه ای در دربار انگلیس» نوشته » اندرو مورتن» ترجمه ی «سیاوش فولادفر» انتشارات «کویر» را پیشنهاد می کنم. دو تکه از متن کتاب را برایتان می گذارم:

 

charles_diana_wedding.jpg

«دایانا در روز عروسی اش آنچنان افکار آشفته ای داشت که هرگز در زندگیش تجربه نکرده بود. در ماه عسل دایانا عکس هایی از کامیلا را که از لای سررسیدنامه ی چارلز بیرون افتاد دید. چند وقت بعد چارلز با دکمه سردست هایی که روی آنها حرف C حک شده بود سر میز شام حاضر شد. چارلز پذیرفت که این دکمه ها هدیه ای از جانب زنی بوده است که وی او را قبلاً دوست داشته اما دیگر او را از دست داده است. ازدواج آنها با این آغاز دروغین، فراز و نشیب های فراوان داشت. تا اینکه دیگر آنها به جایی رسیده بودند که تقریبا با یکدیگر حرف نمی زدند. فشار روحی زندگی درباری و ازدواج دایانا باعث بروز بیماری روحی خطرناکی به نام «بولیمیا نروسا» شد که آشفتگی و بی نظمی در غذا خوردن او به وجود آورد. گاه دایانا به دلیل تنهایی تا آستانه نا امیدی کشیده می شد و دست به خودکشی می زد. بعضی از این خودکشی ها جدی نبودند اما برخی بسیار خطرناک بودند. دایانا از اغلب دوران زندگی درباری خود با عنوان «روزگار سیاه» یاد می کرد.

——

نیمه شب شبی از ماه سپتامبر سال 1997 «دایانا فرانسیس اسپنسر» همسر سابق چارلز ولیعهد انگلیس همراه با مردی به نام «عماد فایز» میلیاردر معروف مصری که گفته می شود قصد ازدواج با او را داشت، بر اثر تصادف اتومبیل کشته شد. در این حادثه «عماد فایز» و راننده اتومبیل در دم جان سپردند.

 

نکات قابل توجه:

1. این کتاب قبل از مرگ دایانا و در زمان حیات او نوشته شده پس قابلیت استدلال بیشتری دارد.

2. دایانا گرچه از چارلز جدا شد و دیگر «royalty» نبود، ولی تا زمان مرگ مادر پادشاه آینده یعنی هری نامیده می شد و ملکه مادر بریتانیا هم اگر با مرد عربی که احتمالا مسلمان هم بوده ازدواج می کرد، خودش باید اسماً مسلمان می شد و این برای دربار انگلیس فاجعه ای محسوب می شد.

3. دیدن فیلم زیبای «ملکه» The Queen محصول سال 2006 رو که برنده اسکار شده به شما توصیه می کنم. فیلم به ماجرایی درونی از کشمکش ها و تنش هایی که گریبان ملکه الیزابت دوم را بعد از مرگ دایانا دربر می گیرد و او را متوجه مقام دایانا در قلبهای مردم می کند می پردازد، اینکه در ابتدا حتی حاضر نشد برای مرگ او پرچم سیاهی برافرازد یا به مردم تسلیت بگوید یا مجلس سوگواری ترتیب دهد.

Diana Princess of Wales in Wikipedia

—————-

 

بی ربط: مجدداً اوبونتو نصب نمودم و در این زمینه پیشرفت های شایان توجهی کسب نموده ام! دو نقطه پی خیلی حجیم!

 

 

princess-diana-hairstyle.jpg

Written by raoros

فوریه 3, 2008 at 9:25 ب.ظ.

نوشته شده در تاریخ

Tagged with , , , , , ,

سکه آقای کبیر

with one comment

از اونجا که چند روز دیگه تولد زهرا کوچولوئه و اگه نمی دونید زهرا کوچولو چه شخصیت مهمیه، اینجا رو مشاهده کنید و حقیقتش اینه که من و زهرا در یک ماه متولد شدیم و البته اینو نگفتم که بگم چند روز دیگه تولدمه، ولی به هر صورت فامیلهای اونورکیه زهرا فسقلی، دیروز رو که روز عید غدیر بود براش تولد گرفته بودند، چون زهرا فسقلی سیده هم هست و اینا…

حالا بگذریم، فقط خواستم بگم که دیدم یکی از فامیلاشون بهش یه سکه کادو داده و اگه گفتید سکه هه عکس کی روش بود؟ نه، اشتباه می کنید، من درست می گم، بله درسته، عکس یکی از این آقایان کبیر، اگر اشتباه نکنم، کورش کبیر بود، نه داریوش کبیر نبود، بله همان کورش کبیر بود، خیلی شیک اسمش این پادشاه زیرش با حروف فارسی به خط نستعلیق حک شده بود و سکه هم ضرب بانک مرکزی بود و اگر شما از این خبر اطلاع داشتید و من نداشتم مشکل من نیست!

خلاصه اینکه این اقدامی بوده شاید در جهت تولد این آقا در روز هفتم آبان که بعضی از بلاگر ها وبلاگشون رو در این جهت منفجر کردند.

برید سکه هه رو بخرید و حالش رو ببرید!

متاسفانه نتونستم مطلبی در این خصوص در سایتهای دیگه پیدا کنم و همینطور نتونستم عکسی هم ازش بیابم، ولی به جون خودم با همین دو تا چشمام دیدمش!

پی نوشت: از اونجاییکه من متاسفانه نتوانستم خیلی به مقوله کورش و داریوش و اینا علاقه مند بشم، ولی داداش بزرگم در حد خفنی به اینها علاقه منده، وقتی یه ایمیل در این خصوص از ایشون به دستم رسید، کلی تعجب نمودم، شما هم برید بخونید، در واقعی مطلبی در باره کورش بزرگ در یک وبلاگه، روی متن کلیک بنمایید:

واقعیت این است که ما دربارۀ کودکی کورش بزرگ جز روایت های آمیخته به
افسانه چیزی نداریم. شگفت انگیز است که داستان کشته شدن کورش هم در هاله
ای از ابهام غوته می خورد. و همۀ این ها تقریبا فقط از هرودت است که
بسیاری دروغگویش می پندارند!
ما تا قرن نوزدهم 24 قرن صبر کردیم تا کر پورتر مغربی بیاید و آرامگاه
کورش بزرگ را برایمان بیابد و سوگند یاد کند که این آرامگاه ربطی به مادر
سلیمان ندارد…
کمی دست و پایمان را جمع کنیم!…

Written by raoros

دسامبر 30, 2007 at 8:57 ب.ظ.

نوشته شده در نقل قول, ایران, تاریخ

Tagged with , ,

هم سر*همسر*همدل

with 3 comments

قال النبي (ص): ((جهاد المرأة حسن التبعل))

** الرجال قوامون علي النساء ** – قرآن کریم –

نتيجه ميشه اين كه دو نفر در نهايت تعاون و همكاري،‏بدون اين كه ذره اي بينشون رقابت نامطلوب باشه دست همديگه رو ميگيرن و پله اي ميشن براي صعود همديگه. دوش به دوش هم. نه با برتري يكي بر ديگري… كه مرد بايد مردونگي داشته باشه و زن بايد لطافت زنانگي خودش رو حفظ كنه!

(+)

cgg7.jpg

توضیح مطلب بالا این می شود که:

البته کم پیش میاد یه پست وبلاگی در این دوره زمونه وانفسا (!!!) انقدر برای بنده جاذب و جالب باشه که بخوام ازش نقل کنم یا بهش لینک بدم و این همش ناشی از خودخواهیمان می باشد! 😀 ، اما یک مطلبی خواندم از وبلاگ یک عزیزدلی، نشد که بهش اشاره نکنم، چون البته این مطلب یک پیش زمینه و خاطره خفنی هم داشته (خیلی سری (سری به معنای رازگونه) می باشد!).

موضوع را هم با اجازه صاحب مطلب (اجازه نگرفتم اصلاً)، عیناً همون انتخاب کردیم و ان شالله که پارسی بلاگ دنبالک برای ایشان نفرستد که ما بسی ضایع خواهیم شد!

– مطلب امروزم بعد n مدت دچار رمانتیسیسم شد!

پ.ن: الان تی وی داره میرزا کوچک خان می ده، بعد یه عمری خواستیم تلویزیون ببینیم (فقط به خاطر علاقه ام به میرزا و علیرضا مجلل) اونم امتحان داریم فردا! البته من از رو نمی رم:

چقد جنگلَ خوسی، ملت و َسی، خسته نُبُستی، می‌جان جانانا ٬ تَرا گَمَه ميرزا کوچک خانا
خدا دانه که من، نتانم خفتن، از ترس دشمن، می دل آويزانا٬ ترا گمه ميرزا کوچک خانا
چِر ِه زوتر نايی، تندتر نايی، تنها بنايی، گيلان ويرانا٬ ترا گمه ميرزا کوچک خانا
بيا ای روح روان، تی‌ريشا ‌قربان،بهم نوانان، تی کاس چومانا٬ ترا گمه ميرزا کوچک خانا
ا َمه رشتی جَغَلان، ايسيم تی فرمان، کُنيم ا َمه جان، تی پا جير قربانا٬ ترا گمه ميرزا کوچک خانا

++++++موسیقی تیتراژ را بشنوید.

چقدر در جنگل می‌خوابی به خاطر مردم؟ خسته نشوی… ای جان جانانم، با تو ام، میرزا کوچک خان!
خدا می‌داند که از ترس دشمن خواب نمی‌توانم، دل آویزان و نگرانم، با تو ام، میرزا کوچک خان!
چرا زودتر نمی‌آیی؟ تندتر نمی‌آیی؟ گیلان ویران را تنها گذاشته‌ای… با تو ام، میرزا کوچک خان!
بیا ای روح و روانم، قربان ریشت، آن چشمان روشن را روی هم نگذار، با تو ام، میرزا کوچک خان!
ما بچه‌های رشت، به فرمان تو ایم، جانمان را به پایت قربان می‌کنیم، با تو ام میرزا کوچک خان!

صدا می‌کنیم بزرگانی را که رفته‌اند، با اندوه، با حسرت. که انگار رسم این سرزمین است که جز وقتی کسی نیست، بودنش را حس نمی‌کنیم….

– من همیشه و همه عمرم یه حس خاصی نسبت به میرزا داشتم….

منابع اینجا و اینجا 

Written by raoros

دسامبر 2, 2007 at 8:14 ب.ظ.

نکات کنکوری

نکات مهم:

1. امروز یک جایی یک نفر نوشته بود اگر کسی از ترس تابلو شدن نخواد از لغت boy friend استفاده کنه، می تونه بجاش بگه beloved fellow ، بعد من فکر کردم اگر نخواد بگه girl friend باید چی بگه؟ باید بگه geloved fellow ؟ =))

2. می دونستید یک نوع ملات (آهک+سیمان+ماسه+آب) داریم که بهش می گن ملات حرامزاده یا خرملات؟ به قول استادم، نمی دونم چرا هر چی فحشه واسه این بدبخت ردیف کردن!!

3. می دونید سبک » امپرسیونیسم» چطور بوجود اومده؟ کلود مونه، یکی از نقاشان بزرگ فرانسوی (قرن 19و 20)، عادت داشته در ساعتهای مختلف روز می نشسته و از یک منظره با نورهای متفاوت محیط در ساعتهای محتلف روز نقاشی می کرده، تعداد زیادی مجموعه کار به این صورت از مناظر مختلف خلق می کنه و یکی از اولینها که باعث شد سبک امپرسیونیسم بوجودبیاد Impression, Sunrise یا دریافتی از طلوع آفتاب نام داره که استفاده از همین کلمه برای عنوان اثر شروعی بر مکتب امپرسیونیسم یا به ترجمه ی عجیب غریب فارسی: دریافتگری، بود. ها ها ها !

4. این تیکه رو به خاطر ارادتم به ادوارد مونک و اثر زیبای » فریاد» یا » scream» که تابلوی مورد علاقه ی منه می نویسم، در واقع این شرح چگونگی بوجود اومدن تابلو از ترس آغاز جنگ ، از زبان خود هنرمند هست:

» با دو تن از دوستانم، قدم زنان در راهی پیش می رفتم، آفتاب غروب کرد، اندوهی خفیف بر من چیره شد و به ناگاه آسمان رنگ سرخ خونین به خود گرفت. من خسته و کوفته ایستادم و به نرده ها تکیه دادم و به ابرهای شعله ور که بر فراز آبدره نیلگون شهر همچون خون و شمشیر آمیخته بودند، می نگریستم. دوستانم به راه خود ادامه دادند. من که از ترس لرزه بر جانم افتاده بود، همانجا ایستادم، و صدای جیغی بلند و پایان نایافتنی، جیغی که طبیعت را سوراخ می کرد، شنیدم…»

– تا بحال یه همچین توصیف بی نظیری خونده بودید؟

تا بعد …

Written by raoros

نوامبر 21, 2007 at 4:59 ب.ظ.