مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

Archive for the ‘دیگران’ Category

وقتی که از عشق مشمئز می شوید!

with 3 comments

در این ماجرای کاملاً واقعی که بنده کاملاً اتفاقی و بی مناسبت به خاطر آوردمش، سه تا شخصیت داریم که به اختصار چنین نامیده می شن.

همکار سابق من که این ماجرا رو برای من تعریف کرد: آقای م

دوست همکار سابق من: آقای ف

خانم دوست همکار سابق من: خانم ن که پرستار بیمارستان است.

 

آقای م که در یک برهه ای از زمان حال و روز خراب من رو دیده بود، یک روز آمد و نشست و این ماجرا رو برای من تعریف کرد.

ماجرا این بود که آقای ف در دوران جوانی بسیار سخت عاشق خانم ف می شود و باهاش دوست می شود و بعد از دو سه سال دوستی با خانم ف ازدواج می کند. آقای ف در همان دوران دوستی مدام عشق و محبت و قربان صدقه پراکنی بوده که به سمت خانم ن پرتاب می کرده و به طرز مشمئز کننده ای عشقولانه بوده و خوب خانم ن که لابد فکر می کرده زندگی با همچون آدم رمانتیکی چه موهبت بزرگی خواهد بود به این ازدواج تن میده.

سالها می گذره و حالا این زوج یک دختر خردسال هم دارند و جالبه که آقای ف چیزی از عشقش کم نشده که هیچ، هر روز بیشتر از دیروز به عشقش افزوده می شه طوریکه بعد از اینهمه سال، هنوز هر روز به همسرش مسج های عاشقانه، شعر های بسیار رمانتیک و غیره می فرسته، به همسرش در روز بارها و بارها در محل کار زنگ می زنه و ابراز عشق شدید می کنه و این ابراز عشق های بسیار متناوب مسلماً به روابط زناشویی شون هم کشیده می شه و رفتار آقای ف در طول روز که همسرش سر کاره طوریه که انگار معشوقه اش سالهاست ازش دوره و در فراقش می سوزه!

شاید باور نکنید ولی این داستان واقعی است و اغراقی هم در کار نیست و مسلماً نمونه های بیرونی دیگری هم داره.

خانم ن که یک آدم نرمال با احساسات نرمال هست، از این ابراز عشق وحشتناک و آزار دهنده خسته شده و قصد طلاق دارد و بسیار هم مصمم است و جالب این که آقای ف قضیه را جدی نگرفته و همچنان به رفتارش ادامه می ده و قصد تغییر نداره.

خانم! آقا! نکنین این کارو!

هر چیزی اندازه ای داره، افراط و تفریط بده والا! چرا باعث می شید پارتنرتون یا طرفتون یا هر چی که اسمشه، حالش ازتون بهم بخوره؟ نخواد ریختتونو ببینه از اینهمه سبد سبد عشق و محبت یا به عکس غرور و خودخواهی یا حتی بی توجهی و بی تفاوتی که نصیبش می کنید؟

چرا آخه؟

 

بنده مجبورم مجدداً شما رو ری دایرکت کنم به آن پست که شعری از جبران خلیل جبران درباره محدوده ی عشق ورزی بود و خوب یادم هست که یک نفر در آن روز که اون پست رو نوشتم به من گفت: شکی نیست که این حرفا چرته و ….

 

پایان پیام

 

Written by raoros

ژانویه 22, 2008 at 9:02 ق.ظ.

نوشته شده در دیگران

Tagged with ,

هم سر*همسر*همدل

with 3 comments

قال النبي (ص): ((جهاد المرأة حسن التبعل))

** الرجال قوامون علي النساء ** – قرآن کریم –

نتيجه ميشه اين كه دو نفر در نهايت تعاون و همكاري،‏بدون اين كه ذره اي بينشون رقابت نامطلوب باشه دست همديگه رو ميگيرن و پله اي ميشن براي صعود همديگه. دوش به دوش هم. نه با برتري يكي بر ديگري… كه مرد بايد مردونگي داشته باشه و زن بايد لطافت زنانگي خودش رو حفظ كنه!

(+)

cgg7.jpg

توضیح مطلب بالا این می شود که:

البته کم پیش میاد یه پست وبلاگی در این دوره زمونه وانفسا (!!!) انقدر برای بنده جاذب و جالب باشه که بخوام ازش نقل کنم یا بهش لینک بدم و این همش ناشی از خودخواهیمان می باشد! 😀 ، اما یک مطلبی خواندم از وبلاگ یک عزیزدلی، نشد که بهش اشاره نکنم، چون البته این مطلب یک پیش زمینه و خاطره خفنی هم داشته (خیلی سری (سری به معنای رازگونه) می باشد!).

موضوع را هم با اجازه صاحب مطلب (اجازه نگرفتم اصلاً)، عیناً همون انتخاب کردیم و ان شالله که پارسی بلاگ دنبالک برای ایشان نفرستد که ما بسی ضایع خواهیم شد!

– مطلب امروزم بعد n مدت دچار رمانتیسیسم شد!

پ.ن: الان تی وی داره میرزا کوچک خان می ده، بعد یه عمری خواستیم تلویزیون ببینیم (فقط به خاطر علاقه ام به میرزا و علیرضا مجلل) اونم امتحان داریم فردا! البته من از رو نمی رم:

چقد جنگلَ خوسی، ملت و َسی، خسته نُبُستی، می‌جان جانانا ٬ تَرا گَمَه ميرزا کوچک خانا
خدا دانه که من، نتانم خفتن، از ترس دشمن، می دل آويزانا٬ ترا گمه ميرزا کوچک خانا
چِر ِه زوتر نايی، تندتر نايی، تنها بنايی، گيلان ويرانا٬ ترا گمه ميرزا کوچک خانا
بيا ای روح روان، تی‌ريشا ‌قربان،بهم نوانان، تی کاس چومانا٬ ترا گمه ميرزا کوچک خانا
ا َمه رشتی جَغَلان، ايسيم تی فرمان، کُنيم ا َمه جان، تی پا جير قربانا٬ ترا گمه ميرزا کوچک خانا

++++++موسیقی تیتراژ را بشنوید.

چقدر در جنگل می‌خوابی به خاطر مردم؟ خسته نشوی… ای جان جانانم، با تو ام، میرزا کوچک خان!
خدا می‌داند که از ترس دشمن خواب نمی‌توانم، دل آویزان و نگرانم، با تو ام، میرزا کوچک خان!
چرا زودتر نمی‌آیی؟ تندتر نمی‌آیی؟ گیلان ویران را تنها گذاشته‌ای… با تو ام، میرزا کوچک خان!
بیا ای روح و روانم، قربان ریشت، آن چشمان روشن را روی هم نگذار، با تو ام، میرزا کوچک خان!
ما بچه‌های رشت، به فرمان تو ایم، جانمان را به پایت قربان می‌کنیم، با تو ام میرزا کوچک خان!

صدا می‌کنیم بزرگانی را که رفته‌اند، با اندوه، با حسرت. که انگار رسم این سرزمین است که جز وقتی کسی نیست، بودنش را حس نمی‌کنیم….

– من همیشه و همه عمرم یه حس خاصی نسبت به میرزا داشتم….

منابع اینجا و اینجا 

Written by raoros

دسامبر 2, 2007 at 8:14 ب.ظ.

Exclusive Just in WordPress!

with 4 comments

A Sweet Lady Between us !

داره فکر می کنه به گفته خودش!

Written by raoros

نوامبر 2, 2007 at 8:07 ب.ظ.

نوشته شده در من, دیگران, روزانه, عکاسی, عکس

Tagged with , , ,

خرچنگهای مشترک آدمها

with 5 comments

+ خرچنگي در گلويم خفته است كه گاه مي‌غلتد و پنجه بر ديواره‌اش مي‌كشد. خرچنگي از فيلمهاي نديده، كتابهاي نخوانده، زندگيهاي ناكرده، مطالب نانوشته، حرفهاي ناگفته، طرحهاي ناتمام و در ذهن مانده، سرزمينهاي ناديده.

+ خرچنگي از عشقهاي نايافته، نگفته، بدفرجام. خرچنگي از ساعتها و روزهاي به هدر رفته، باطل شده، بر باد رفته.

+ خرچنگي از صبوري، تحمل، طاقت. خرچنگي از سكون، سكوت، عادت. خرچنگي از احساس پوسيدن، پوك شدن، پلاسيدن، گنديدن. خرچنگي از نه نگفتن، فرياد نزدن، خود را رها نكردن. خرچنگي از برزخ ياس و اميد، صعود و سقوط، رويا و كابوس. خرچنگي از جنس بلاهت، حماقت، جنون ...

 

– هوشنگ گلمکانی

 

منبع : (+)

Written by raoros

اکتبر 23, 2007 at 10:30 ب.ظ.

نوشته شده در نقل قول, دیگران

Tagged with

86-06-04

leave a comment »

داشتم به آن پست قبلی ام در مورد » دیگران » فکر می کردم،

دخترکی که در نقش دیگران ظاهر شده بود، در مراحل ابتدایی ظهورش بود،

دخترک این روزها می تواند یک آهنگ لاتین گوش بدهد و زیر لبش تکرار کند :  Divano blessia

دخترک حتی احساس زرنگی هم می کند، درحالیکه حسابی خورد و خاک شیر شده، ولی خوب، فکر می کند از آن دخترک پست قبلی خیلی پاهایش را فراتر نهاده، و حالا شخص مذکور خودش را … هم که بدهد، عمراً اگر بتواند foot print های دخترک را از در و دیوارهایش پاک کند و این در مورد ورود نفر بعدی که » غیر » محسوب می شود، خیلی تأثیرگذار خواهد بود.

دخترک کارهایی کرده که خودش هم در تصورش نمی گنجد، دخترک بزرگترین ریسک های عمرش را در این چند مدت اخیر مرتکب شده که فقط خدا رحمش کند !

دخترک اما، با همه اینها، تنها تر از همیشه ست، گرچه یک جورهایی کار خودش را کرد و همه چیز را قر و قاطی کرد و حتی طبق اخبار واصله اش به من، بیشتر هم قر و قاطی خواهد کرد … ولی خوب تنها تر هم شد !

خبر دیگری از دخترک در دست نیست …

تا بعد …

—————-
Now playing: Madonna – Hey You
via FoxyTunes

Written by raoros

اوت 26, 2007 at 7:49 ب.ظ.

نوشته شده در him, من, دیگران

دخترک

leave a comment »

دخترک روی زمین خدا راه می رفت … زیر گنبدستان آبی.

از آن آبی ها که تا به حال ندیده ای.

دخترک کوه ها را می دید و یک جفت چشم سیاه …

روز بود و دشت بود و تکه ابرهای سفید …

با خود می گفت: تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت … من همه محو …

دخترک میوه ممنوع بود… نباید نگاهش می کرد … حرام بود … دخترک … دخترک …

***

دخترک هیچوقت آرزوی بدی برای کسی نکرده بود، اما چشم سیاه برایش راهی نگذاشته بود.

دخترک گفت: خودت را هم که بکشی، او هم که نخواهد … تو هم که نخواهی، نمی توانی چشم بپوشی که من قبل از تو بوده ام، من با شوهرت بوده ام، کنارش راه رفتم، کنارش نشستم، کنارش نفس کشیدم، غذا خوردم، خندیدم و حتی … گریستم …

من قبل از تو بوده ام، این داغی است که حتی اگر تو نادیده اش بگیری …او خود نمی تواند …

من قبل از تو بوده ام و هیچ پاک کنی نیست که اثر قدمهای مرا در کنار قدمهای او پاک کند …

19 خرداد 86

Written by raoros

ژوئن 9, 2007 at 2:12 ب.ظ.

نوشته شده در دیگران