مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

Archive for the ‘قصه’ Category

Devil May Cry

with 2 comments

البته من خودم هم بلدم که Devil May Cry 4 هم اومده و حتماً خورنده های بازی، خوردنش و یه آبم روش! البته من هیچوقت استعداد بازی نداشتم، ولی اصولاً احتمالاً سوند ترک Devil May Cry 3 (که بله خیلی هم جدید نیست) رو شنیدید، یا شاید بخواید بشنوید، خیلی زیباست، خیلی! در حد گاد! 😀

Get The Song: Devil May Cry 3 – Dante’s awakening

پی نوشت ها:

از طریق دوستی، با یه مرورگر جدید به نام Flock آشنا شدم، خیلی چیز جالبی بود و به قول همون دوستم fancy تر از فایرفاکس بود، البته افزونه های فایرفاکس رو می شه روش نصب کرد ولی توانایی های وب 2 ای!! خیلی زیادتری داره و خیلی هم سبک و راحته،کلاً چیز خفنیه و منم هیچ حوصله ندارم بگم چی به چیه، خواستید بگیرید نخواستید به من چه:

Get Flock

خیلی جالبه، فکر کنید یه مرورگر، برای تبلیغ خودش بگه: I am using Flock for browsing, what the hell are using? بعد یعنی کسی می ره اینو دانلود کنه؟ البته من خودم این شعار مودبانه رو اختراع کردم!

– در ضمن من تا اطلاع ثانوی به دلیل برقراری موقتی تعادل روحی!!! هیچ حرفی برای گفتن ندارم، همینجور هی احتمالاً آهنگ آپلود کنم! کسی هم که البته ازم تشکر نمی کنه، خداحافظ تا بعد…

We are falling

the night is calling

tears inside me

calm me down

Bless me with the

leaves off of the tree

on it, I see

the freedom rain

We are falling

the night is calling

she is inside me

going down

Midnight calling

live softly, slowly

drowning with the

love we need

Bless me with the

leaves off of the tree

on it, I see

the freedom rain

Praised to my father

Blessed by the water

Black night, dark skies

The Devils cry!

Written by raoros

نوامبر 10, 2007 at 2:08 ب.ظ.

نوشته شده در download, music, قصه, اینترنت

Tagged with , , , , , , ,

به مبارکی و میمنت!

with 6 comments

جهت ثبت در تاریخ!!!

😀

خوب، بالاخره موفق شدم در طول یک دوره تلاش مداوم 6 ساله، خوندن جلد هفتم از هفت-گانه هری پاتر رو در ساعت 01:48 بامداد دوشنبه، 23 فروردین به پایان برسونم! این مطالعه واپسین!!! من بسیار استثنایی بود طوری که از ساعت 6:23 دقیقه عصر یکشنبه شروع و با شکست زمانی کوچکی به اندازه ی دیدن سریال اغما همراه بود و سپس به صورت مداوم تا بامداد روز بعد ادامه یافت، شایان ذکر است که نامبرده حتی از دیدن آخرین قسمت سریال میوه ممنوعه نیز چشم پوشی نموده است و هیچ هم ناراحت نیست.

و بدین وسیله تشکر خودش رو از خانمها : جی.کی رولینگ (نویسنده) و ویدا اسلامیه (به دلیل ترجمه فوق العاده، البته با کمی سانسور) اعلام می نماید.

>>> در ضمن اگر احیاناً به این پست سر زدید و خواستید در نقد هری پاتر حرفی بزنید، فی الفور بلاگ مذکور را (همراه با سکوت) ترک کرده و تا پست بعدی صبر نمایید، چون پذیرای هیچ گونه انتقادی در خصوص علاقه وافرم به هری نیستم.

این هم جلد آخر که نصف عمرتان بر فناست اگر فکر می کنید خواندن هری چیزی در مایه های کسر شأن، وقت گذرانی و … است.
شب بخیر!

Written by raoros

اکتبر 14, 2007 at 11:04 ب.ظ.

نوشته شده در book, قصه, من

Tagged with , ,

86-06-25

with one comment

.::. 1 .::. چه شب مفیدی بود!

n تا بلاگ آی تی خوندم و خوب، شخصاً حس نوشتن چنین مطالبی رو ندارم، یعنی مطالب ترجمه شده در مورد آی تی، ولی مشتری پر و پا قرص همیشگی شون هستم!

و اینکه یک جا یک کامنتی از یه آقایی دیدم که نوشته بود وردپرس داره تبدیل به محلی برای ترجمه اخبار آی تی می شه که خوب این اصلاً نباید چیز بدی باشه، وردپرس به مراتب و مراتب و مراتب و … بهتر از بلاگفا و پرشین بلاگ و حتی یاهو360 و ایناست که فقط مایه دق کاربرن ! (البته بعد از وردپرس من امتیاز رو بلاگر می دم که یک سرویس گوگلی شده و خوب مگه میشه گوگل چیز بد توش باشه؟؟؟)

.::. 2 .::. امشب، اینطور که از اخبار برمیاد، آخرین شب تنهاییه، تمامی افراد محترم موجود در سفر یعنی مامان و بابا، برمی گردن و این هم خوبه هم بده! که مسلماً خوبی و بدی هاش بر همه ی افراد مجرد واضح و مبرهنه ! البته خیلی آدم بی عرضه ای بودم که از آزادی بی حد و حصرم استفاده نکردم ولی مگه کار زیاد و روزه و دلتنگی و مصائب منشعبه از این مسئله می ذاشت که به چیز جدیدی بپردازم؟

.::. 3 .::. تا همین چند دقیقه پیش تو اتاق راه می رفتم و بلند بلند حرف می زدم، حرفهایی که لازم بود رو در رو بگم و انقدر دور خودش دیوار کشیده بود که هیچ وقت جرات نکردم چیزی بگم، می خوام برای خودم تمومش کنم و بفهمم که نمی شه و نباید می شد و اشتباه کردم، خدا می دونه که چقدر برام سخته ولی دارم تحمل می کنم، تحمل و نه مقاومت … خدایا کمکم می کنی؟

.::. 4 .::. محض رضای خدا در مورد یه چیز بدردبخور هم حرف بزنم، الان دو کتاب دستمه، یکی رمان و اون یکی تاریخی -پژوهشی-هنری- دایره المعارفی و الخ !!!

خوندن اولی اگر اهل خوندن رمان حسابی و قوی هستید و خوندن دومی اگر از اهالی هنرید، توصیه میشه:

1. سه داستان نیویورک – اثر : پل آستر

2. تاریخ هنر – اثر: ارنست گامبریج.

Written by raoros

سپتامبر 16, 2007 at 6:00 ب.ظ.

نوشته شده در him, قصه, من, هنر, روزانه

مسجد

leave a comment »

اتفاقی که می افته قابل وصف نیست و نمی دونم اگر تو چهل سالگی ام (اگه به اون سن برسم) برگردم و به عقب نگاه کنم، چی به خودم می گم؟

یه مسجد قدیمی رو می بینم که از بیرون خیلی به نظر بزرگ نمیاد، دارن بازسازیش می کنن و کلی خاک و خلیه، چند تا کارگر اینور اونورش دارن می پلکن.

از پلکان باریک که می ریم بالا، داخلش یه صحن بزرگه که پر گیسه های گچه، یه راه پله باریک پیچ در پیچ هم داره که می ره پایین و کنارش یه پلاکارد زده » نماز خانه «.

کنار صحن در حال ساخت، که سقف خیلی بلندی داره و نور عصر از لابلای شیشه ها توش می تابه، یه پلاکارد سفید با این مضمون زده که : وضوخانه برادران از کوچه.

می ریم که کوچه مذکور رو پیدا کنیم، اولش می رسیم به یه کوچه که توش چند تا آپارتمانه، تا اون بره توی کوچه رو ببینه، من می رم بطری نیمه خالی رانی پرتقالی ایرانیم رو که نتونستم تمومش کنم، بندازم تو یه سطل آشغال سیار که تو یه جوی آب جلوی سوپره. برمی گردم عقبو نگاه می کنم ببینم دنبال اومده و متوجه غیبتم شده؟

می بینم خبری نیست، توی کوچه بن بست رو که نگاه می کنم می بینم برگشته یعنی که تو این کوچه وضوخونه نیست،

می ریم کوچه سمت راست مسجد، چند تا کارگر جلوی یه جا که پرده داره وایستادن، انگاری اونجاست، یه نگاه به من می کنه و یه راست از پله های وضوخونه می ره بالا، و اشاره هم نمی کنه که من باید چکار کنم؟

من هی این پا اون پا می کنم و کارگرهای جوون فسقلی هم هی به من نگاه می کنن که چشمام به در وضوخونه است.

بالاخره از وضوخونه میاد بیرون، آستیناش رو بالا زده و صورتش خیسه و یه طره از موی جلوی پیشونیش که همیشه یه جور خاصی بالای پیشونیش نشسته، چسبیده به پیشونیش.

می ریم داخل مسجد، از پلکان می ریم پایین اون تند تر از من می ره پایین و دو طبقه که می ریم پایینتر وسط خاک و گچ، یه جاییه که نوشته نماز خونه، یه سالن بزرگ مفروش که سه چهارم اش مردونه است و یک چهارم بقیه رو با پرده برای خانمها جدا کردن. با سر اشاره می کنه که من باید برم اون سمت پرده و سریع کفششو درمیاره و وای می ایسته به نماز.

از پرده که رد می شم، سه تا خانم نشستن. یکی شون تا من وارد شدم از سالن خارج شد، دو تای دیگه هم سفره کوچیکی پهن کردن و مشغول خوردنن.

چادر و کوله پشتی مو درمیارم و یه چرخی می زنم و کنار پرده دراز می کشم رو زمین، به سقف کدر و تازه ترمیم شده سالن نگاه می کنم، پنجره های بلندی داره، و نور کمی می تابه به داخل، فضای خاصی داره.

اتفاقی که برام می افته قابل توصیف نیست، که من چه سیری کردم زیر سقف زیرزمینی اون مسجد، که چه چیزهایی برایم ثبت شد، نور و فضای مسجد قابل شرح نبود، نمی تونم بگم که چه چیزی از اون مسجد روی قلبم نوشته شد،

و اینکه بی هیچ اشاره واضحه که حضور کسی آنجا زیر آن گنبد بود که من دوستش داشتم، پرده را یکی دو باری زدم بالا و دیدم ایستاده به نماز، صدای بسم الله اش در فضای خالی مسجد می پیچید، و من تصور می کردم تا عمر دارم آن لحظات را فراموش نخواهم کرد …

هیچ بر زبانم نمیاد که چه تصویری از آن مسجد پر خاک و گچ روی قلب و ذهنم ثبت شد، انقدر برایم مهم بود که الان لپ تاپم را گذاشته ام روی پایم و دارم اینها را برای خودم ثبت می کنم …

وقتی حدس زدم نمازش تمام شده، بلند شدم و چادرمو سرم کردم و به اون طرف پرده که نگاه کردم دیدم نمازش تمام شده و می خواد جوراب هاشو بپوشه، بعدش که کفش پوشید، من زودتر از سالن زدم بیرون، توی اولین راه پله که پیچیدیم، همانطور که انتظار می کشیدم، آمد جلو و دزدکی اما با صدا، لبهام رو بوسید ……………………….

خندیدم و به شوخی گفت: تو مسجد هم ول کن نیست! گفتم : اااا ! تو شروع کردی که !!

یک طبقه که بالاتر رفتیم دیدم نمی شود، و انگشت اشاره ام را بالا گرفتم که یعنی یکی دیگه ! آمد و جلو منو به خودش چسبوند و یه بار دیگه لبهامو بوسید …………..

وقتی از مسجد اومدیم بیرون، شوخی می کردیم با هم که عجب مسجد باحالی بود و چه خوش گذشت و ما که کاری نکردیم !!! و …

خوب کسی تو این دنیا هست که بفهمه امروز برای من چه روزی بود؟

و من چه لحظه ی ناب و بی نظیری رو تجربه کردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

—————-
Now playing: Yanni – For All Seasons
via FoxyTunes

Written by raoros

اوت 18, 2007 at 6:09 ب.ظ.

نوشته شده در him, قصه, من