مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

Archive for the ‘من’ Category

Raoros، دات کام می شود.

with 5 comments

سلام، همانطور که از تیتر پیداست، اینجا احتمالاً آپدیت نخواهد شد. من به آدرس http://raoros.com رفتم و البته آرشیو این بلاگ منتقل نمی شود.

دوستانی که میدانم من را از طریق فید https://raoros.wordpress.com/feed دنبال می کنند، لطفاً فید را به http://feeds2.feedburner.com/raoros تغییر دهند تا من باز هم بتوانم با آنها همراه شوم.

تشکر از همه دوستان خوب وردپرس.کام، شاید یک روز برگشتم اینجا باز! کسی چه میداند؟

منتظر شما هستم:  http://raoros.com

Written by raoros

سپتامبر 2, 2008 at 12:06 ب.ظ.

نوشته شده در من

Tagged with

کمبود ایده

with 14 comments

هر گونه ایده وبلاگ نویسی پذیرفته می شود!

یادش بخیر یه زمانی هی تند تند اینجا رو آپ می کردم، حالا مثلا رفتم برای خودم دامین هم خریدم و همچنان در انتظار افتادن یکعدد هاست از آسمون هستم و منتظر شخص مورد نظر که اون قالب هه رو که قول داده برام فارسی کنه.

البته شاید دلیلش گذاشتن هم و غم و وقتم برای اونجا باشه که دیگه نمی رسم چیزی اینجا بنویسم. اما به «مونولوگهای من» قول شرف میدم که با چیزهای بدرد بخور برگردم.

پ.ن: دقت کردین مرداد هم تموم شد و بعد هم شهریور و … زیادی داره زود می گذره یا چی؟

Written by raoros

آگوست 12, 2008 at 9:16 ب.ظ.

نوشته شده در من

Tagged with

این روزها

with 9 comments

گاهی فکر میکنم کاش بلد بودم مثل خیلیها بزنم به سیم آخر و میون غصه ها، با این و اون جک و چرت و پرت بگم و خوش باشم. اما اولاً این و اونی وجود نداره، ثانیاً هیچوقت نتونستم ناراحتی هامو پنهان کنم. همیشه قدرت غصه ها از من بیشتره، اکثراً هم نمیدونم چه مرگم هست؟ انگار همیشه در یک چرخه ام که یک حلقه اش مفقود شده. بارها چرخه ها رو عوض کردم، اما چرخه های جدید هم یک حلقه کم دارند. دیگران از تو می پرسند چته؟ و تو نمی تونی جوابشون رو بدی. شاید چون منبع دردها ناپیدان.

بچه تر که بودم فکر می کردم اگر بزرگ بشم به کوهی دره ای غاری چیزی پناه ببرم و اونجا بقیه عمرم رو سر کنم. کاش واقعاً به همین سادگی بود. اما الان که نگاه می کنم، این پریشانی ها و دغدغه ها از کودکی شروع شد و هنوز که هنوزه سر جاش مونده.

دیگران میان سراغت، بهت می گن ناشکری، بهت می گن چی کم داری؟ چرا الکی خودتو ناراحت می کنی؟ در جواب من فقط می تونم توی چشمهاشون زل بزنم. آخه چی می شه به کسی گفت که از آشوب درون تو خبر نداره؟ هر کسی با درون خودش تنهاست. درون بعضیا مثه نشستن روی نیمکت کنار باغ، آرومه. درون بعضیا مثه دریای طوفانی موج می زنه و درون بعضیا انقدر زخمیه که میتونه حس کنه داره ازش خون می چکه.

– آه که می زند برون، از سر و سینه موج خون ….. من چه کنم که از درون، دست تو می کشد کمان

این مدل آدمها به هر چیزی دست می آویزند که آروم بشن اما فایده ای نداره. به عشق، به کار، به موسیقی، به کتاب، به دوست و …

اما چون دوای درد اینها نیست، هیچ کدوم نمیتونه ماندگار باشه.

خوب دیگه بسه. این حرفا رو میون تب و بیماری می نویسم. البته همش هم هزیون نیست! 99 درصدش واقعیتیه که به دوش می کشم. می شه گذاشت به این حساب که دلم میخواد با آدما حرف بزنم. دلم می خواد شنیده و خونده بشم….. همین.

– هیچ کسی اشکی برای ما نریخت. هر که با ما بود از ما می گریخت. چند روزی هست حالم دیدنیست. حال من از این و آن پرسیدنیست. گاه بر روی زمین زل می زنم. گاه بر حافظ تفال می زنم. حافظ دیوانه فالم را گرفت. یک غزل آمد که حالم را گرفت. ما ز یاران چشم یاری داشتیم. خود غلط بود آنچه می پنداشتیم…

Written by raoros

ژوئیه 23, 2008 at 8:05 ق.ظ.

نوشته شده در من

Tagged with

که پنهان برکشم…

with 9 comments

 

momayez-copy.jpg

راستش همین دیروز و همین امروز بود که به این و آن گفتم که این وردپرس کجا و ما کجا؟ خدا به دور که من یک کلمه دیگر اینجا بنویسم.

حالا هم آمده ام بگویم چه؟

شما خیالتان نباشد، آن فید ما را هم از ریدرهای محترمتان بزدایید که حکایت ما حکایت آب و هوای بهار است که دم به دمش این ساعت و آن دقیقه است.

 

نوشتن هم دلیل ندارد، می دانید؟ آدم یک لحظه حس می کند که:

ناله را هر چند می خواهم که پنهان برکشم …….. سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن

 

@ عکس بالا، عکس دیوار اتاقم هست (به یادبود هنرمند فقید ایران مرتضی ممیز) و شعر مولانا که رویش نوشتم، شعر تمام 24 سال عمرم…

 

هر کسی از ظن خود شد یار من …… از درون من نجست اسرار من

 

زیاده عرضی نیست.

– زهرا

 

رکورد اول: دو هفته ننوشتن

Written by raoros

ژانویه 19, 2008 at 8:49 ب.ظ.

نوشته شده در من, شخصی

Tagged with , ,