مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

نمی دونم ها!

with 7 comments

آدم یک حرفایی توی مغزش راه می ره، نمی دونه کجا باید بنویسه، نه می شه توی توییتر نوشت (به دلیل محدویت تعداد کاراکتر)، نه توی وبلاگ، نه کاغذ! من اینجا می نویسمشون برای آینده، ببینم بعدها نظرم راجع بهشون چیه؟

51- دخترک خودش دنبال یه تکیه گاهه، بعد حالا تو بری به اون تکیه بدی؟ دخترک اما، خیلی دوست داشتنیه! حتی از این فاصله دور، دختر جون دل من با توست…

50– کاش یکی بیاد دستشو بزنه رو شونه ام تکونم بده، بگه دختر پاشو! این دو سه ساله همش خواب بود، دیگه کابوس ها تمومه ! پاشو که وقت زندگیه….

49– بدن هه داره پیوند رو پس می زنه، آخرش یا پیونده پیروز می شه و می چسبه به بدن هه مثه یه انگل و بدن هه نابود می شه و می شه یه جسد بی روح که فقط راه می ره و نفس می کشه و به زندگی تو سالهای حرامش ادامه می ده، یا بدن هه یه تکونی به خودش می ده و انگل رو تف می کنه بیرون، اما بدن هه می دونه که دیر شده برای هر کاری، می دونه که همه چی به باد فنا رفته و کندن یا نکندن انگله خیلی فرقی نداره، زمان هست که از دست رفته و دیگه نمی شه برش گردوند. بدن هه یه ادعا کرده امروز و اون اینکه وقتی ده سالش بوده تاریخ مصرفش سراومده، احتمالاً توی محاسبات خلقت یه اشتباهی پیش اومده که مجبوره این تیکه های فاسد شده رو چندین و چند سال دنبال خودش اینور اونور بکشه….

48– nothing yet, not today, not yesterday, and there won’t be anything on tomorrow,maybe the world has came to an end.

47- آدم دلش می گیرد، آدم اینطوری است، تو اگر دلت نمی گیرد، آدم نیستی.

46- سلام بلاگ جان؛ خوبی پسرم؟ صاحب خل و چل با اندکی دوری برگشته! البته در راه مسلح شدنه ولی کامل نشده. 😀

45یک قول به خودم: بتن آرمه می دونید یعنی چی؟ مسلمه که می دونید، یعنی بتنی که توش میلگرد زده باشن، خوب چرا اینکار رو می کنن؟ بله، برای اینکه محکم و قدرتمند بشه. اما چرا بهش می گن آرمه؟ آرمه از armored میاد، به معنی زره پوش، مسلح. این آخرین نوشته من محسوب می شه، نه اینکه بلاگم رو ببندم، برای اینکه قدرتمند برگردم. امیدوارم زودتر بتونم بیام و بنویسم.

I will go and I will be back armored…

Cuz there is nothing worst than to be ordinary.

44I am alittle pissed off bcs of a movie i have seen. That was seemed to be better than this. I should think abt it, maybe I need to take a time. That impressed me, and that was strange the way I watched it. Oh I ❤ Kevin Spacy, he killed me twice.

American Beauty 😐

43– آها دیشب یک مسیر از جولیکس گرفتم، امروز یه مقدار ای بوک هاشو دانلود کردم، دیگه سر به هوایی بسه. باید یه چیزایی رو به خودم ثابت کنم! فعلا!

42- ای وای ای وای، این اوبونتو یه مدلیه، من الان چند روزه بصورت مدام دارم کار می کنم و تا حالا که عالی بوده، یه چند جا با سر خوردم تو دیوار، بعد گفتم وبلاگهای فارسی که داد و هوار اوپن سورس راه انداختن حتما می تونن کمکم کنن، بعد دیدم هر کسی واسه خودش عشقی یه چیزی نوشته، فقط در موارد محدودی سایت هزاردستان به کارم اومد، وگرنه وبلاگهای شخصی که تعطیل بودن، بعضی ها که به شدت فقط ترجمه کرده بودن و فقط یه کسی که پای سیستم نشسته و به مشکل خورده و می ره سراغشون می فهمه چه دری وری ها نوشتن. وگرنه که همینطوری نوشته رو می خونی می گی به به چه ادم خفنی، خوش به حالش!

خلاصه اینکه تصمیم گرفتم تمام مشکلات ام رو از طریق راهنماها و فوریوم های لاتین حل کنم. به هر حال اینجا همه چیز بهتره، اگر کسی زبانش خوب باشه خیلی سردرگم نمی شه. فقط مسله ی نرم افزارهای گرافیکی هست که حالا اونم یه کاریش میکنم، کلا خدایا شکرت، دلم خیلی آروم تره.شانزده اسفند 86 – 5 شنبه

41 عجیبه، امسال خیلی بوی بهار میاد، یعنی امسال بهار رو بهتر از هر سال دیگه ای حس می کنم، فکر می کنم اون جریان لطیف و سبک بهاری زیر پوستم خزیده. فکر می کنم شادی بهاری توی خون من هم دویده! خوشحالم… خوشحال…. آرزو میکنم طراوت بهاری غصه هاتو بشوره و ببره!

40– کفا … کم ظلماً ایها الصهیون؟

39-There is a fukcing god damn truth about me, that I’m not a photographer, nor a designer, neither any damn artistry thing. Actually some years ago, when I was a poor kid, I found myself in a better position while creating something beautiful, since that day, I suffered so much, I loved, I hated, I was rich, I was poor, I jumped up and down, I ran, I stopped, I did anything, I was hurt so much, I was broken then I made myself again, I injured, I carried scars on my body and soul, I was high on the empires of pleasure, I was down in the desert of misery. But no one, nothing, could heal me except of my little gift of creation. My power is still a child, I am growing it up. Someday maybe you will hear me, maybe you see my heart with no scars. May you see me smiling.

Amen.

Zahra

38Hey ppl, don’t fukc urself around

37– به گفته یکی از اساتید در تمام روابط، خانوادگی، کاری، زناشویی و غیره، معمولاً یک طرف خر است و طرف دیگر سواری می گیرد از خره به طور مداوم. طبق بررسی های من، در حال حاضر خانواده ی آقای مدارا، خر است و خانواده آقای اسگل، سوار است، خانواده آقای اسگل، از این بابت شاد است چون تابحال هیچوقت نتوانسته و بلد نبوده از کسی سواری بگیرد و هنوز هم بلد نیست ولی خانواده آقای مدارا خودش داوطلبانه دارد سواری می دهد. آقای مدارا کلاً آدم احمقی است، کاریش نمی شود کرد.

36– چی شد که من معتاد این آهنگ شدم؟ اهان یادم است موزیک گاید من بین اون لیست بلندبالایی که تند می گفت و من تو ایمیول می زدم این رو هم گفت، نه قبل تر از اون بود، یه موزیک گاید دیگه ام یه لیست از خواننده های دهه هفتاد-هشتاد داد، این هم توش بودف منتها من حالم گرفته بود از این که اینهمه اهنگ خواسته، هر چی رو دانلود کردم زرتی ریختم تو سی دی دادم دستش، تا یه روز که به کافه کاناپه سان جون رفتم دیدم اینو گذاشته، در واقع دیوونه اش شدم، دیگه نمی تونم بهش گوش ندم، الان خیلی وقته! دوستش دارم، این لئونارد کوهن عزیز رو! اینجاست ،حالا فقط یک بارونی آبی کم دارم برا سال دیگه!

35– شاید منتظر همین یک کلمه ات بودم، بعد اینهمه مدت، که بگویی برگردم و میان حرفهایت خوابت ببرد (مثل همیشه)! همینش هم خوب است، برگردم؟ برگردم؟ از چاله توی چاه افتادم می دونی؟ قدرت را ندانستم! گفتم بخاطر حجابی که بینمان بود، حالا منتظر همین یک کلمه ات بودم، که دلم را خوش کنی، می دانی دلم راحت خوش می شود، در واقع فقط برای بعضی آدما زود خر می شوم، الان من خر شده ام، برگشتم به همین سادگی! بخاطر اون خرگوشه و بخاطر اون باغ وحش نزدیک موزه! بخاطر همین چیزهای کوچک! خر شدم! تا اطلاع ثانوی!

34- آدم می خواد بپره جلو یقه یارو رو بگیره، بگه ادم فلان اخه تو چی می دونی از من که با 4 تا نوشته برام قضاوت می کنی؟ حداقل جای شکرش باقیه که همه ی ادما اینطور نیستن، از ادمایی که جاپای قدمهای تو می ذارن که فضولی کنن خوشم نمیاد، یعنی انقدر ناقص العقل که نمی فهمه ادمی که مورد داشته باشه نمیاد مواردشو در معرض دید عموم بذاره؟ بابا ببند اون دهن بزرگ رو و جاش در مغزتو باز کن. البته به ما چه؟ ما راه خودمونو می ریم!

33– گاهی برسید از ره عاشق کش و سرمست

زد نعره که این گوشه چه خوش جای گرفتیم!

اما چو ملال آمد و او عزم شدن کرد

بنوشت به دیوار تو خوش باش که رفتیم!

32- دفتر قدیمی رو باز می کنم، با اون خط عجیبش با مداد نوشته: هر گاه پرواز ماهیان را دیدی/هرگاه توانستی بر آتش بوسه زنی/هر گاه … بدان فراموشت کردم/ای زیباترینم/…………. 8 سال گذشته، تو این 8 سال، خیلی ها اومدن این چند جمله ی ساده ی عاشق پسند رو برام نوشتن-اس ام اس کردن-تو گوشم گفتن-پی ام گذاشتن!!! اما یکی از هزار تا هم نموند! غیر از صاحب همین دست نوشته مدادی… بعد از 8 سال، فقط اون مونده! فقط اونه که دروغ نگفت… بعد از 4 سال بهم زنگ زد که بگه برای دیدن و پیدا کردنم نذر کرده…محلش نذاشتم. ولی باز زنگ زد، باز زنگ زد… تا من آغوشم رو باز کنم… باورم نمی شه… به همین سادگی … باورم نمی شه…. :›)

31– این فیلمها رو گذاشتم برای دانلود: روح سگی از جیم جارموش – راتاتویل، پیانو محصول سال 93

سی – فکر می کنم زدم یکی را شکاندم، دلش را یعنی …

29– نمی تونم دلتنگی هایم را برایشان توصیف کنم، اشتباهاتم را و کوتاهی هایی را که کردم، چطور برایشان بگویم چقدر رنج می برم از اینهمه؟ چطور بگویم دلم برای همه شان می تپد، دلتنگم و اگر بگویم اشتباه کرده ام، چه دردی را دوا می کند؟ چه دردی را؟ اینهمه نابودی برای چه؟ یک بغض سنگین گلویم را می فشارد، من اینهمه نیستم….

28 دو سه روزه احساس می کنم خواهرم همیشه و هر دقیقه پیش منه! حتی چند بار خودمو با خواهرم اشتباه گرفتم، الان انگار کنار من نشسته، من به عطرش حساسیت دارم، یه روز عطرش رو زده بودم دیوونه داشتم از فکر اینکه هی فکر می کردم پیشمه! ((: یعنی من به تمام عطرها حساسم، هیچ چیزی در دنیا به اندازه عطرها و ادم هایی که اون عطرها رو زدن برام خاطره انگیز نیست! یادمه یه بار تو راهروهای اداره واسه یکی تله گذاشته بودم، از رو عطرش هر جا می رفت دنبالش می کردم غافلگیرش می کردم! گوش می دم به : Arada Bir از Tarkan

27– ببینید بعضی چیزها اشتباه هست، مثلاً می گن اسلام این چیز رو منع کرده، فلان چیز حرامه و الخ، یا من مسلمان هستم یا نیستم دیگه؟! اگر هستم خوب، تا جایی که می شه و با اجتماع امروزم تطابق داره اون کارو انجام نمی دم، یه اشتباهی بوده در طول سالها و ماهها، خوب دیگه تکرار نمی شه دیگه؟ هان؟

ببینید هر کسی یه بنیادی داره مگه نه؟ یه اصلی داره، من بنیاد و اصالتم رو خوب شناختم این چند روزه، فهمیدم ریشه من خیلی با ریشه خونواده گره خورده، انقدر که در فطرتم وارد شده، پس رو گردانی از فطرت اشتباهه درسته؟ حالا من می خوام Back to basic، داشته باشم. یعنی بیشتر از پنجاه درصد برگردم به همون ادم قبلی که بودم، پنجاه درصد بقیه می شه راه جدید علاقمندی هام که انتخاب کردم. ولی برمیگردم به همان اعتقادات و ریشه ها،باور کردم که نمی شه ریشه رو در یک آدم غریبه جستجو کرد. فهمیدم که من به چیزهای دیگه ای تعلق دارم، بزرگترین موفقیتم شاید همین بود: back to basics ، شاید کسی منظور من رو نفهمه، ولی من دیگه چند بار دیگه باید سرم اینطور به سنگ بخوره، تا جلوی فطرتم اینطور قد علم نکنم؟ با فطرت و گوهر درون نمی شه جنگید. :— )

26- فیلتر اسپم هوشمند بلاگمو راه انداختم، حالا بعضی کامنتها بدون اینکه من ببینمشون خود به خود حذف میشن، بعدشم ماجرارو که برای همه تعریف کردم بم گفتن خدا رو شکر کن که از همچین موجود **** خلاص شدی. خوب شد که زود فهمیدی. خوشحالم. cheers به افتخار خودم. ^_^ دوم اسفند هشتادوشش

25– ها بعد اینهمه وقت، سه تا دوست از سه نقطه ایران، نوستالژی، دلتنگی، وای وای خوشحالیمممممم

24-آن شنیدستی که در اقصای غور

بار سالاری بیفتاد از ستور

گفت چشم تنگ دنیا دوست را

یا قناعت پرکند یا خاک گور

23- امروز داشتم نوشته های قدیمی هشت-نه ماه قبل رو زیر و رو می کردم، فهمیدم که از اون روزا خیلی دور شدم. اون وقتها واقعاً حرفی داشتم برای گفتن، احساسم ناب و روان بود. الان انگار خالی شدم، انگار هیچ دغدغه ای ندارم. هیچ چیز و هیچ کسی نیست که بخوام به دستش بیارم، دلیلی برای مبارزه نیست و حسی برای نوشتن! البته امسال مبارزه ی سختی دارم ولی دنبال مبارزه ای هستم که بیرون از من باشه، چیزی که به دستم نیاد و شوق نوشتن و تصویر کردن رو در من زنده کنه. آدم باید قدر مبارزه هاش رو بدونه، من گرچه در مبارزه ی قبلی ام تا حدی پیروز شدم، اما قدرش رو ندونستم و فکر کردم اوضاع بحرانی بدیه، نگو اینکه همون جدال ها و نرسیدن ها بود که شوق زندگی رو در من زنده می کرد. الان چند ماهی هست که دلمرده شدم! به امید روزیم که باز لباس رزمم رو بپوشم و مثل اون روزها شور و شوق جنگیدن در من زنده بشه. Amen 😉 چهارشنبه- بیست و چهار بهمن هشتاد و شش

22. نمی دونم به آدمی که گذشته های دورش براش خیلی عزیزه چی می گن؟ ولی یکی از این گذشته های دور من فیلمهای قدیمیه که دوست دارم، دلم می خواد یه لیستی ازشون بسازم و همه شون گیر بیارم، هی نگاشون کنم، هی حرص بخورم… 😦 چی شد که اینجوری شد؟ من می خوام باز برگردم اون قدیما… اون روزا که بین داداش چهارمیه و داداش پنجمیه می شستم و فیلم می دیدیم با هم، هیجانی که می شدم با مشت می کوبیدم رو زانوی داداش چهارمیه و چون کوچیک بودم و معنی خیلی چیزا رو نمی فهمیدم هی می پرسیدم این چیه اون چیه ؟ 😦 اونم همه رو جواب می داد، بعدشم من فیلم تموم نشده خوابم می برد… چی شد که اینجوری شدیم؟ 😦

اینهمه دوری نبود شرط مکافات ما …. 😦 😦 😦 هجده بهمن 86

21– I wonder, how everything is sad…. سیزده بهمن 86

20- نویسنده دربه در دنبال آن شکلک بخصوص در یک اینستنت مسنجر (حالا هر چه شد) می گردد که دارد موهایش را می کند و از چشمانش خون بیرون می زند و دندان هایش قرمز است و از تمام اعضای بدنش دارد خون می چکد، آیا چنین چیزی ساخته شده؟ نویسنده شبانگاهان از دیدن کابوس های خونین خلاصی ندارد. نقطه. به تاریخ همان پایینی.

19-همان- داخلی- شب- نویسنده بلاگ بسیار بسیار ناراحت است. اما خوب می شود. همان 8 بهمن 86

18- با تشکر از شما می خوام بگم/ محض این دلی که در به در شده / ما رو تنها بذارید که واسه ما / عشقتون مایه درد سر شده… 😦 dumb- numb در تاریخ 8 بهمن 86

17. من یک از دیوانگان تصاویر وکتور vector ام، در حد مرگ، و متاسفانه تاکنون دانش درست حسابی در این مورد به دست نیاوردم، یه مدتی سعی کردم با فتوشاپ وکتور بسازم ولی بسیار سخت نمود! می دونم که بهترین ها و مشهورترین ها برای اینکار freehand , illustrator هستند ولی من هیچوقت با این دو تا کار نکردم، ولی قول می دم که در آینده بسیار نزدیک خوب یاد بگیرم و آثار خفنم به عموم مردم و جوانان عرضه کنم! این تصویر بغل وبلاگم هم یک تصویر وکتوره و می بینین که چقدر جذاب و دلبره! 9 – دی – 86

16. حسش نیست!
15. می دونید عشق عربی چیه؟ می دونید چرا بهش میگن عربی؟ چرا عشق عربی؟ … ایرانی هستید؟ پس هیچوقت نمی تونید بفهمید عشق عربی چیه مخصوصا اگر از اون دسته اید که بی خود و بی جهت تشنه خون عربا هستن… نمی تونید بفهمید عشق عربی چقدر قوی و نیرومنده مگر اینکه …. 15 دسامبر 2007

14. Egypt… Feeling so alone now 😦 (در تاریخ دهم دسامبر 2007)

13. وبلاگ «مونولوگهای من» نوشته خانم raoros، به دلیل کمترین جستجوهای ارجاعی در رابطه با مسائل س ک.سی و عبارات مربوطه (در حد صفر)، به عنوان بچه مثبت ترین وبلاگ ایرانی وردپرس شناخته شد (در تاریخ 86/9/14)

12– تصمیم گرفته ایم نوشته های جدید رو از بالا به پایین بنویسیم، یعنی درستش همینه، خوب الان اون چیزی که توی مغزمان راه می رفت این بود که از flickr (فلیکر) بدمان می آید، دلیلش هم بماند، با آن تگ ها و صفحه بندی مسخره و ست بندی خسیسانه اش! چقدر از وقت با ارزشمان را به تگ بندی و آپلود و اینها اختصاص داده ایم و چقدر هم همه ملت لنداسکیپ عکاس شده اند و چقدر ما از همه چیز این فلیکر بدمان می آید و همانا کار درستی می نموده ایم که از اول هم عکسهایمان را آنجا نمی گذاشته ایم، لابد یک چیزی می دانسته ایم! همان Deviant Art خودمان و پیکاسای خودمان را عشق است، مگر حالا که ملت فلیکر ما را می بینند چه گلی به سر ما می زنند؟ ها ها ها … خوب شب بخیر خانمها و احیاناً آقایان!08-09-86

1- من می خوام یک مقاله به صورت Howto ارائه بدم، درباره روش های ماسک گذاری، کلاه گذاری و برداری و … چطور خودمان را زیر چهره واقعی مون قایم کنیم و اینا. چطور سرکار بذاریم، چطور خودمان نباشیم و … حاضرم این تجربیات چندین و چندساله رو رایگان و حضوری در اختیار دیگران قرار بدم! همونطور که دیگران با رفتارشون در اختیار من قراردادن! 16-08-86
2– یکی از بچه های کلاس هست که قراره ساز جهانی برای ویولن شرکت کنه، خیلی بچه جالبیه، کنار پنجره می شینه، بعد پنجره بازه و روزنامه بهش چسبیده، هی وسط کلاس صدای کاغذ می ده، این یهو برمی گرده به پنجره می گه : هیـــس !!! :)) بعد استاد درک عمومی ریاضی می بینش و از کل کلاس و نتیجه ی نهایی ما به دلیل ضریب هوشی بالامون ناامید می شه!

16-08-86

3– من فکر می کنم که ما تو این مملکت مسئله خیلی زیاد داریم، ولی حداقل جون و مال مون سرجاشه، خدایا، من یکی هیچی نمی خوام از اینا، فقط جنگ و زلزله رو از این بلاد دور کن!! (این چند وقته فکر جنگ دیوونه ام کرده 😦 ) 16-08-86

4. امروز عجیب ترین اتفاق سال 86 اتفاق افتاد! تا به حال انقدر هیجان زده و متعجب نبودم! وای خدا … دیگه هیچ اتفاق غیرمنتظره ی دیگه تا آخر سال برام نفرست! البته نتیجه ی تلاش های شبانه روزی خودم بود، ولی خداییش تصورم با واقعیت خیلی فرق داشت! وای خیلی خوشحالم و خیلی هیجان زده و خیلی مشکوک البته! وای … خاک تو سرم! به خدا من خائن نیستم! وای … هیجانننننننننننننننننننن در حد گاد! 16-08-86

5. دیروز سر کلاس موقع بحث درباره مقاومت مصالح ساختمانی، حرف کشید سر ساختمان سازی ایران و جهان، استاد میگفت، زلزله بم که اینهمه کشته شد، کمتر از 10 ثانیه طول کشید، اما توی چین یه زلزله اومده به مدت 45 ثانیه، فقط یک نفر کشته داده که اونم از ترس مرده! آی ما خندیدیم! مردم از خنده! 17-06-86

6. امروز سر کلاس خلاقیت تصویری، استاد چند دقیقه از یه فیلم رو برامون گذاشت، من یکی که سر جام میخکوب شدم، به شما هم پیشنهاد می دم این انیمیشن رو ببینید، انیمیشن fantasia اثر والت دیزنی محصول 1940. این فیلم موزیکال بر مبنای کنسرت چهارفصل اثر چایکوفسکی بود، همه چیزش فوق العاده بود، رنگ، طراحی و انطباقش با موسیقی .. دقت کنید! فیلم محصول 67 سال قبل هست!!!! 17-08-86

پی نوشت بالا: دارم مصاحبه دکتر مزیدی رو با رادیو زمانه گوش می دم! 😀 😀 😀

7.مثل یه فرشته زیباست …

zzzz.jpg

8. خوب، امروز روز خوبی بود، کاملاً به تنهایی گذشت و اینا. با یه فکر کاملاً غیرمتمرکز هم یه مقدار درس خوندم، لوگوهای درپیت طراحی کردم! (البته خداییش از من بعید بود یه همچین چیزایی از مخم بیرون بزنه!)، از امتحان کانون هم جاموندم، فردا هم حسابی باید جواب پس بدم، چون به خاطر بعضی ها!! تا 5 صبح بیدار موندم!! و هنوز هم در wonder به سر می برم! خدایا شب بیداری های تا خود صبح من باز شروع شد؟؟ آخه این ملت چرا خواب ندارن؟؟؟ عجبااااا … 18-08-86

9. کارکردن توی سایتهایی که بر پایه وردپرس اند (یعنی سایت آدم حسابی ها، نه وبلاگ)، خیلی کیف داره، من بالاخره یکی از اعضا شدم! اگر قرار بر موندن شد، سعی می کنم کارای خوبی ارائه بدم! 18-08-86

10. خوب، الان داشتم به یک زندگی شیک فکر می کردم و همینطور به خریدن یک دامین اختصاصی که بی دردسر بشه توش مزخرف گفت و همینطور به اینکه هیچ تمایل خاصی به هیچی ندارم و همینطور به اینکه دلم یک غذای متفاوت و خیلی ویژه می خواد که خونه پخته شده باشه و چون مامان حوصله شو نداره خودم باید اینکارو بکنم و همینطور هم زهرا فسقلی رو خوابوندم و خودم هم کنارش خوابم برد و دیگه اینکه دلم می خواست امروز 13 مرداد 86 بود، وای فکر کن فرداش قرار بود چی بشه؟ همین دیگه! 22-08-86

11. به این نتیجه رسیدم که خریدن لپ تاپ یکی از اشتباهای بزرگم بوده و این وسیله اصولا مناسب من نیست، چون من خیلی خسیسم و دلم نمیاد باهاش کار کنم! تازه وب کم خاک بر سرش هم که عشقی کار می کنه! بعدش هم به یکی قول دادم ببرم براش که روش مایا و نمی دونم چی چی که نمایش سه بعدی رندر می کنه روش بریزه، آخه محض رضای خدا یکی نیست بگه دختر خل و چل، کی به تو گفت خودتو بندازی وسط؟ به تو چه که اون میخواد چکار کنه؟ اهههه، حالا باید تا این شنبه بیاد و بره من عذاب بکشم، خودم انقدر ترسو ام که هنوز فتوشاپم رو روش نصب نکردم! دیوووونههههه 22-08-86

ادامه دارد …

Written by raoros

نوامبر 7, 2007 در 3:05 ب.ظ.

7 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. =)))))))

    Sina Theory

    نوامبر 16, 2007 at 7:27 ق.ظ.

  2. چه بلاگ جالبی داری. این صفحه فکر خیلی خوبی بوده. راستی عشق عربی میدونم چیه! عمر دیاب رو خیلی دوست داری؟ 🙂 خوشحالم که باهات آشنا شدم.

    mamamahmoud

    دسامبر 16, 2007 at 11:30 ب.ظ.

  3. با برگه «درباره من» ، من يك شباهت هايي داره ها !
    ايشالله آرزوهات برآورده بشه ! در ضمن فتوبلاگم رو توي Flickr بروز شده ! فرشته زندگي من هم ببين !

    مرتضي بهمني

    فوریه 13, 2008 at 4:12 ب.ظ.

  4. چهار فصل کاره آنتونیو ویوالدیه نه چایکوفسکی!

    eRos

    سپتامبر 15, 2008 at 3:10 ق.ظ.

  5. گفتي: غزل بگو! چه بگويم؟ مجال کو؟
    شيرين من، براي غزل شور و حال کو؟
    پر مي زند دلم به هواي غزل، ولي
    گيرم هواي پر زدنم هست، بال کو؟
    گيرم به فال نيک بگيرم بهار را
    چشم و دلي براي تماشا و فال کو؟
    تقويم چارفصل دلم را ورق زدم
    آن برگهاي سبِِِِزِِِ سرآغاز سال کو؟
    رفتيم و پرسش دل ما بي جواب ماند
    حال سؤال و حوصله قيل و قال کو؟
    نوشته هات قشنگه دختر مشرقی ، انشا الله به آرزوهات برسی ، مارو هم دعا کن
    خوشحال هستیم از اینکه هنوز احساس زنده است ، خوشحال که خون تهمتن هنوز در تنت نشسته است

    reza

    ژانویه 24, 2009 at 10:00 ق.ظ.

  6. سلام دورترین نزدیکم …

    امیدوارم روزگارانت چون نسیم به پرواز در بیاد و از اوجها به نظاره ام بنشینی …

    جالب … معقول .. متین … و خوب مینویسی …

    با هزاران آرزو برای بهترین آرزوهایت ….

    شاد باشی و جاودان /..

    Amir

    ژوئن 5, 2010 at 8:51 ق.ظ.

  7. سلام
    امروز بعد از کلی جر و بحث با عشقم که می خواستم سرمو بکوبونم به تلفن و مثلا بمیرم .
    و از لج اون که با هاش نرم بیرون و مثلا در مغازه کار دارم داشتم تو اینترنت که مثلا دارم یه پروژه عظیم رو طراحی می کنم قدم میزدم .
    یهو نمی دنم چی شد که که نمی دونم رو تو گوگل سرچ کردم و بازم نمی دونم تو اون همه چطور شد اومدم اینجا .خلاصه منم نمی دونم الان …
    نمیدونم …
    من که اعصابم خورد بود نشستم مثل یه مشنگ همه مطالب تو خوندم ( خدا یا هیچ کس رو از عشقش نرون )
    یه چیز دیگه کلی به نوشته ات خنننننننننننندیدم
    موفق باشی

    ارین

    ژوئن 28, 2010 at 9:15 ق.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: