مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

Posts Tagged ‘زیبایی خطرناک

فیلم هم می بینم!

with 4 comments

امروز نشستم و فیلم «زیبایی خطرناک» محصول سال 1998 رو دیدم.

خیلی از عناصر داستان به نظرم آشنا اومد و متوجه شدم چیزی شبیه باین فیلم رو قبلا دیدم و اینجا در بلاگم هم درباره اش یادداشتی نوشتم. در واقع کمی تا قسمتی شما را به یاد فیلم به یاد ماندنی » خاطرات یک گیشا» می اندازد.

ورونیکا دختری است که بدلیل اختلاف طبقاتی نمیتواند با مرد مورد علاقه اش که جوانی ثروتمند به نام «مارکو» ست، ازدواج کند و برای امر معاش به روسپی گری تن می دهد. ورونیکا زن باهوشی است و شعر می سراید و شخصیت محکمی دارد….

قصدم شرح داستان نبود اما، در جایی از فیلم، مارکو، که بخاطر مقام سیاسی خانواده اش به ازدواج با دختری هم رده خود (که سرد مزاج به نظر می آید) و علاقه ای نیز به او ندارد، تن در می دهد.

دیالوگ جالبی که از این فیلم در ذهن من ماند، گفتگوی جولیا (دختر مورد نظر) و مارکو در شب عروسی است.

جولیا خیلی شق و رق با لباس عروسی بر لبه تخت نشسته است و چهره نگرانی دارد. مارکو به سمت او می آید و صحبت می کند:

مارکو: شعر دوست داری؟

جولیا: سرودهای مذهبی رو میشناسم.

مارکو: یکی از رازهاتو به من بگو.

جولیا: من رازی ندارم.

مارکو: هر کسی رازهایی داره! … خوب آرزوت رو به من بگو.

جولیا: آرزوم اینه که پسرهای قوی برای تو به دنیا بیارم.

مارکو: نه، یه آرزو که مال خودت باشه! فقط مال تو!

جولیا: تنها آرزوی من اینه که همسر خوبی برات باشم.

—-

غرض فقط این بود، که خیلی از مردها هستند که لیاقتشون همین زنهاست. زن پخمه ای که چیزی از خودش نداره، علاقه ای از خودش نداره، تفکری از خودش نداره، و فقط یاد گرفته مطیع شوهر باشه.

آخر و عاقبت زندگی این زوج رو هم خودتون توی فیلم ببینید! باید دید که کدوم زن برنده است!

Written by raoros

ژوئن 17, 2008 at 8:24 ب.ظ.

نوشته شده در فیلم

Tagged with , , , ,