مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

Posts Tagged ‘book

Vale et me ama

ژاک این سطور را با لحن محکم و جدی در جواب او نوشته بود:

برای چهاردهمین سال زندگی دوستم:

در جهان مردی هست که روز از آلام وصف ناپذیر رنج می برد و شب نمی تواند چشم بر هم بگذارد. در دلش خلاء هولناکی است که کامجویی نتوانسته است آن را پرکند. در سرش همه قوای دماغی در جوشش اند. در بحبوحه لذتها در جمع دوستان طرب، ناگهان حس می کند که تنهایی با بالهای سیاه بر قلبش سایه افکنده است. در جهان مردی هست که به هیچ چیز امید ندارد و از هیچ چیز نمی هراسد، از زندگی متنفر است و نمی تواند آن را ترک کند: این مرد کسی است که به خدا ایمان ندارد.

حاشیه: این را به یادگار نگه دار. هر وقت که غمها بر تو هجوم می آورند و بیهوده فریاد می کشی آن را بخوان.

ژ.

* خانواده تیبو:: روژه مارتن دوگار::ج1 ::4ج

Written by raoros

فوریه 22, 2008 at 9:49 ب.ظ.

نوشته شده در کتاب

Tagged with

دایانا غریبه ای در دربار انگلیس

with 9 comments

شده در مقطعی از زندگیتان با زندگی شخص مشهوری آشنا شده باشید و درباره اش تحقیق کرده باشید و آن شخص دیگر برای همیشه یک گوشه از ذهن شما اتراق کند و همیشه هر چیزی راجع به او برایتان با اهمیت باشد؟

من هیچ کسی را چه در زندگی شخصی و چه در چنین مواردی نتوانسته ام به مدت خیلی طولانی در ذهن نگه دارم، هیچ کس به جز دایانا.

اولین بار در سن 16 سالگی یعنی کمتر از دو سال بعد از مرگ دایانا فرانسیس اسپنسر، همسر سابق پرنس چارلز، کتابی راجع بهش خوندم که جریان فکری من رو تا حدودی تغییر داد. بعدها به دلیل علاقه زیادی که به دایانا پیدا کردم (و با تمام حاشیه های زندگیش، واقعاً هم زنی دوست داشتنی است) مطالعات زیادی درباره اش داشتم که تا هنوز هم ادامه داشته.

 

280px-diana_princess_of_wales.jpg

چندی پیش در یکی از خبرهای بی بی سی خواندم که تحقیقات جدیدی درباره علت مرگ دایانا آغاز شده و همین باعث شد که درباره اش بنویسم.

اینکه بخواهم اینجا زندگی نامه بنویسم یا یک دو جین عکس بگذارم، فایده ندارد، چون زندگی نامه در ویکی پدیا پیدا می شود و عکس هم که فراوان است. راستش این نوشته بیشتر برای ادای یک دین به ذهن خودم است و برای دایانا که هیچگاه پرنسس دلخواه الیزابت نبود، پرنسس دربار نبود و آنطور که مردم می گفتند پرنسس قلبهای مردم بریتانیا بود و به واقع هم ثابت کرده بود و محبوبیتش هنوز که هنوز است پا برجاست و کسانی هستند که همیشه دلشان می خواسته دایانا را ببینند (یکی اش خود من) و آنهم نه بخاطر اینکه او فرد مشهوری بود که بیگناه کشته شد، بخاطر سیرت انسانی که در زندگی اش داشت و بخاطر مردمی بودنش، بخاطر اینکه هیچوقت با سنت زندگی درباری کنار نیامد، ولی در عین حال زیبایی و شکوه یک ملکه را داشت.

این چیزهایی که گفتم برای من عینی و واقعی بود چرا که در تمام زندگیم ادمهای مشهور و مطرح انقدر برایم مهم نبوده که بخواهم درباره شان فکر کنم، و دایانا تنها کسی بود که ارزش این فکر را داشت.

اگر شما به این موضوع علاقمند باشید، من خواندن کتاب «دایانا غریبه ای در دربار انگلیس» نوشته » اندرو مورتن» ترجمه ی «سیاوش فولادفر» انتشارات «کویر» را پیشنهاد می کنم. دو تکه از متن کتاب را برایتان می گذارم:

 

charles_diana_wedding.jpg

«دایانا در روز عروسی اش آنچنان افکار آشفته ای داشت که هرگز در زندگیش تجربه نکرده بود. در ماه عسل دایانا عکس هایی از کامیلا را که از لای سررسیدنامه ی چارلز بیرون افتاد دید. چند وقت بعد چارلز با دکمه سردست هایی که روی آنها حرف C حک شده بود سر میز شام حاضر شد. چارلز پذیرفت که این دکمه ها هدیه ای از جانب زنی بوده است که وی او را قبلاً دوست داشته اما دیگر او را از دست داده است. ازدواج آنها با این آغاز دروغین، فراز و نشیب های فراوان داشت. تا اینکه دیگر آنها به جایی رسیده بودند که تقریبا با یکدیگر حرف نمی زدند. فشار روحی زندگی درباری و ازدواج دایانا باعث بروز بیماری روحی خطرناکی به نام «بولیمیا نروسا» شد که آشفتگی و بی نظمی در غذا خوردن او به وجود آورد. گاه دایانا به دلیل تنهایی تا آستانه نا امیدی کشیده می شد و دست به خودکشی می زد. بعضی از این خودکشی ها جدی نبودند اما برخی بسیار خطرناک بودند. دایانا از اغلب دوران زندگی درباری خود با عنوان «روزگار سیاه» یاد می کرد.

——

نیمه شب شبی از ماه سپتامبر سال 1997 «دایانا فرانسیس اسپنسر» همسر سابق چارلز ولیعهد انگلیس همراه با مردی به نام «عماد فایز» میلیاردر معروف مصری که گفته می شود قصد ازدواج با او را داشت، بر اثر تصادف اتومبیل کشته شد. در این حادثه «عماد فایز» و راننده اتومبیل در دم جان سپردند.

 

نکات قابل توجه:

1. این کتاب قبل از مرگ دایانا و در زمان حیات او نوشته شده پس قابلیت استدلال بیشتری دارد.

2. دایانا گرچه از چارلز جدا شد و دیگر «royalty» نبود، ولی تا زمان مرگ مادر پادشاه آینده یعنی هری نامیده می شد و ملکه مادر بریتانیا هم اگر با مرد عربی که احتمالا مسلمان هم بوده ازدواج می کرد، خودش باید اسماً مسلمان می شد و این برای دربار انگلیس فاجعه ای محسوب می شد.

3. دیدن فیلم زیبای «ملکه» The Queen محصول سال 2006 رو که برنده اسکار شده به شما توصیه می کنم. فیلم به ماجرایی درونی از کشمکش ها و تنش هایی که گریبان ملکه الیزابت دوم را بعد از مرگ دایانا دربر می گیرد و او را متوجه مقام دایانا در قلبهای مردم می کند می پردازد، اینکه در ابتدا حتی حاضر نشد برای مرگ او پرچم سیاهی برافرازد یا به مردم تسلیت بگوید یا مجلس سوگواری ترتیب دهد.

Diana Princess of Wales in Wikipedia

—————-

 

بی ربط: مجدداً اوبونتو نصب نمودم و در این زمینه پیشرفت های شایان توجهی کسب نموده ام! دو نقطه پی خیلی حجیم!

 

 

princess-diana-hairstyle.jpg

Written by raoros

فوریه 3, 2008 at 9:25 ب.ظ.

نوشته شده در تاریخ

Tagged with , , , , , ,

کتابهایی که نشد که بشه!

with 15 comments

منم که منتظرم یکی بگه بیا بازی و این مریم گلی با مرام هم در این پست منو دعوت کرده به برشمردن (!!) کتابهای نخونده ام، و خوب من یه مقدار رجزخوانی می کنم در این قسمت و اون اینکه ما کلاً خیلی خانواده فرهنگی هستیم و هیچی که تو زندگیمون نخریم، کتاب می خریم و صد البته می خونیم و من تا قبل از 20 سالگی هیچ کتابی رو عمراً نخونده زمین نذاشتم، اما بعد از وارد شدن به دهه 20 مشغله زندگی و خرج و اینا باعث می شد بعضی کتابا رو زیر سیبیلی رد کنم و آنها بدین شرح می باشند.

1- دکتر فاوست اثر گوته : که حسرتش به دلم موند چون هر کاری کردم نتونستم تا آخر بخونم.

2- نان و شراب اثر اینیاتسیو سیلونه: این از اونا بود که دیگه چاپ نمی شد و من از یه کتاب فروشی بسیار قدیمی نزدیک توپخونه خریدمش.

3- تاریخ هنر اثر ارنست گامبریچ: که البته در دست مطالعه است (!!) ولی خوب الان 8 ماهه که در این دست به سر میبره و با اینکه حالت رفرنس داره ولی من عزم کردم بخونمش.

4- من او اثر رضا امیرخانی: این یکی واقعاً خیلی آدم ضایعی ام که نتونستم تمومش کنم، ولی شما بخرید و حتماً بخونید منم قول می دم تمومش کنم.

5- سانتا ماریا اثر سید مهدی شجاعی

6- هبوط اثر دکتر علی شریعتی

7- آدم اول اثر آلبر کامو

نکته ای که در این قسمت خطاب به مریمی عرض می کنم اینه که من از اون دسته ام که صدسال تنهایی رو با عشق تمام به صورت 3 بار از اول تا آخر خوندم و پیشنهاد می کنم تو هم بخون. 😛

این بود شرح ماوقع من.

حالا من این بلاگر ها رو دعوت می کنم به بازی :

مای چمبر – نا آرام فتو-آرت و یه دوست هنرمند جدید به نام عرفان.

 

:^)

Written by raoros

ژانویه 27, 2008 at 1:05 ب.ظ.

نوشته شده در سرگرمی

Tagged with , ,

به مجنون گفتم زنده بمان

with one comment

روزگاری بوده است که آینه های پی در پی روزهای سرد زمین را در تابش خورشیدهای مکرر غرقه می کردند. اما چیزی نمی گذرد که آینه های یک به یک شکست می گیرند، و  یاد خورشید در خرده های آینه بر زمین می ماند. چیزی نمی گذرد که در نبود آینه ها، خورشید فراموش می شود و روی در خفا می کند. چیزی نمی گذرد که لاجرم تنها راه ما به خورشید از این پاره های آینه راست می شود.

پسرک بودم، چشنده عشقی کوچک که به مجنون گفتم: » زنده بمان.»

و این مجنون، مجنون، مجنون …نمی دانم چرا اسم این دو جزیره را گذاشته اند مجنون؟ شاید چون قربانگاه مردانی بوده است که جنگ باعث شد بشناسمشانو قربانگاه ابراهیم و حمید و مهدی، که اسم شان برای همیشه در قلبم با اسم مجنون به یادگار مانده است. پیشه شان عاشقی بود … مطمئنم، بروید از لیلی ابراهیم بپرسید…

مقدمه ای از :

کتاب : به مجنون گفتم زنده بمان – روایتهایی درباره شهید حمید باکری از چشم کسانی که او را دیده اند.

تالیف و گردآوری: فرهاد خضری – انتشارت روایت فتح

Written by raoros

نوامبر 29, 2007 at 4:54 ب.ظ.

نوشته شده در کتاب

Tagged with

به مبارکی و میمنت!

with 6 comments

جهت ثبت در تاریخ!!!

😀

خوب، بالاخره موفق شدم در طول یک دوره تلاش مداوم 6 ساله، خوندن جلد هفتم از هفت-گانه هری پاتر رو در ساعت 01:48 بامداد دوشنبه، 23 فروردین به پایان برسونم! این مطالعه واپسین!!! من بسیار استثنایی بود طوری که از ساعت 6:23 دقیقه عصر یکشنبه شروع و با شکست زمانی کوچکی به اندازه ی دیدن سریال اغما همراه بود و سپس به صورت مداوم تا بامداد روز بعد ادامه یافت، شایان ذکر است که نامبرده حتی از دیدن آخرین قسمت سریال میوه ممنوعه نیز چشم پوشی نموده است و هیچ هم ناراحت نیست.

و بدین وسیله تشکر خودش رو از خانمها : جی.کی رولینگ (نویسنده) و ویدا اسلامیه (به دلیل ترجمه فوق العاده، البته با کمی سانسور) اعلام می نماید.

>>> در ضمن اگر احیاناً به این پست سر زدید و خواستید در نقد هری پاتر حرفی بزنید، فی الفور بلاگ مذکور را (همراه با سکوت) ترک کرده و تا پست بعدی صبر نمایید، چون پذیرای هیچ گونه انتقادی در خصوص علاقه وافرم به هری نیستم.

این هم جلد آخر که نصف عمرتان بر فناست اگر فکر می کنید خواندن هری چیزی در مایه های کسر شأن، وقت گذرانی و … است.
شب بخیر!

Written by raoros

اکتبر 14, 2007 at 11:04 ب.ظ.

نوشته شده در book, قصه, من

Tagged with , ,