مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

Posts Tagged ‘my.art

دچار یعنی ….

with 2 comments

یک فنجان شعر … 

قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد…

چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
چه قدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی
……….عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد

و چه فکر نازک غمنکی

نه وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست

دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

دچار باید بود…

سهراب سپهری – مسافر 

گالری نقاشی های سهراب

img_0642.jpg

چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی/چه قدر هم تنها  … نمایشگاه کتاب تهران/اردیبهشت 84/غرفه انتشارات دارینوش

img_0646.jpg

Written by raoros

نوامبر 1, 2007 at 3:12 ب.ظ.

نوشته شده در من, هنر, شعر, عکاسی, عکس

Tagged with , , , , , ,

بازی با نور و تاریکی

with 4 comments

چند نمونه استفاده از محیط تاریک و نور و این مسایل!

عکاس: خودمان می باشیم 🙂

 شیطنتهای چهارشنبه سوری!

شما هم از این کارا بکنی، به ما خبر بدید بیایم ببینیم … 🙂

Written by raoros

اکتبر 31, 2007 at 4:57 ب.ظ.

نوشته شده در هنر, عکاسی, عکس

Tagged with , , ,

تجربه های عکاسی یا چطور از همه چیز به نفع خودمان استفاده کنیم!

with 5 comments

هیچ هم کسی نگه که خیلی موضوعم بی ربطه یا بگه این چه بیکاره، مگه درس نداره که هی وبلاگ می نویسه، لابد یه چیزی می دونم خودم!

من از همه ی منابع نور موجود برای عکاسی استفاده می کنم، و تجربه های زیادی هم در این مورد دارم که تعداد کمی اش توی گالری ام در پیکاسا که این بغل لینکش هست موجوده، شماحتی می تونید از نور زیر مونیتور، اسپیکر، نور ماوس، نور چراغ های فسقلی کی برد، نور چراغ قوه های کوچولو که از جعبه چای به صورت شانسی دراومده و غیره استفاده کنید، این برای فهم نورپردازی تجربی خیلی به آدم کمک می کنه!

این سه تا برای دیشبه، چون خیلی احساس عالی و بی نظیری داشتم! در ضمن بی سواد نیستم، ادیت کردن خیلی هم خوب بلدم، منتها حوصله و وقت کافی ندارم! در نتیجه عکسا به صورت خام قرار داده شده. شاید هم به نظر خیلی چرت بیاد ولی پروسه ای که باعث می شه شما یه جهت نور دهی رو نه از روی تصادف، بلکه از روی آزمایش و فکر، حتی بدون هیچ دانشی، بدست بیارید در دید فضایی تون موثره. کلا خلاقیت چیز بدی نیست!

این یک ترانه که در پایین میاد کلی چیز رو برای من زنده می کنه، شاید کسی خوشش اومد احیانا!

These are my hands, but what can they give me?
These are my eyes, but they cannot see
These are my arms, but they don’t know tenderness
And I must confess that I am usually drawn to sadness
And loneliness has never been a stranger to me, but

Chorus:

Love tried to welcome me
But my soul drew back
Guilty of lust and sin
Love tried to take me in

These are my lips, but they whisper sorrow
This is my voice, but it’s telling lies
I know how to laugh, but I don’t know happiness
And I must confess, instead of spring, it’s always winter
And my heart has always been a lonely hunter, but still

Chorus2:

Love tried to welcome me
But my soul drew back
I was covered with dust and sin
Love tried to take me in

Love tried to break me ..


این تیکه اش رو خیلی دوست دارم، کلا ساختار ترانه اش فوق العاده است :

And I must confess, instead of spring, it’s always winter

Written by raoros

اکتبر 31, 2007 at 12:47 ب.ظ.

To N.Gardensky

with 2 comments

هیچ قصد نداشتم دوباره بنویسم،

اما این یک پست تقدیمی و شخصی است به نیکولای عزیز.

در واقع برای کسی است از جنس خودم، می دونید خیلی سخت می تونید کسی رو پیدا کنید که از جنس شما باشه، خیلی وقتها آدمهایی که توی یه خانواده بزرگ می شن هر کدوم به یه سمت و سو می رن و از شباهت های اولیه شون خارج می شن .

من و نیکولای، مثل هر خواهر و برادر دیگه ای، به راه زندگی خودمون رفتیم ولی من هیچوقت این جنس تشابه که بین ماست رو نتونستم نادیده بگیرم.

به نیکولای بخاطر همفکری و هم سرشتی اش با من ….

در واقع این عکس رو چند وقت قبل توی وبلاگ گذاشته بودم تا اینکه امروز کامنت برادرم رو زیرش دیدم و چون تنها کسی بود که بین همه، معنای تصویر رو فهمید، عکس رو به همراه کامنتش می ذارم.

Nice job!
Interpretation:
It’s the circle of the life. The life itself and the death. The gray hand is Death. The other hand is the life. They’re circling around on and on (Sth like Yin & Yong).

PS:
I donno what the hell that feather is doin› on there!

PS:
Butterflies annoy me. They don’t let me see the sun. (Imagine I’m the sunflower!)

یکبار هم برام نوشته بود:

ساكن سیاره ی رنج،

رنج كشیدن به تو شتاب میدهد. محنت بیشتر شتاب بیشتر كوله بار دردها انسان را سنگین نمیكند بلكه سبكبال تر خواهی بود و در پایان چنان شتاب میگیری كه از جاذبه ی سیاره ات میگریزی و …

 

kisses and hugs for him

Written by raoros

اکتبر 30, 2007 at 9:42 ق.ظ.

نوشته شده در من, روزانه, عکس

Tagged with , ,

پته ریزان؟؟؟

with 8 comments

My chamber من رو به بازی دعوت کرده، منم که تازه از کلاس برگشتم، بازی خیلی بهم کیف می ده!

خودتو معرفی کن:

من زهرا هستم، البته از عنفوان جوانی در تار گسترده جهانی !!! به نام های raoros و Elmoro نیز شناخته می شده ام!

فصل و ماه مورد علاقه:

نمی دونم، فکر کنم بهار رو خیلی دوست داشته باشم، آخه من تو همه چی دمدمی ام، که این شامل فصل مورد علاقه ام هم هست، البته ماه مورد علاقه ام مسلماً دی ماه که توش بدنیا اومدم 😀

رنگ:

همه ی رنگها خوبه، منتها من لباسام شانسی یا همش صورتی درمیاد یا آبی !قرمز یه دست رو هم دوست دارم.

بچه بودم تو تریپ نوجوونی، عاشق سیاه و زرد بودم.

غذای مورد علاقه:

اینو همه عالم می دونن، الویه !

موسیقی:

نتونستم یه سبک یا باند یا خواننده خاص رو برای مدت طولانی دوست داشته باشم،

البته غیر از Madonna و Outlandish ، که هنوزم خیلی دوستشون دارم و موسیقی های معروف دهه 80 و 90.

فارسی هم گوش نمی دم به اون صورت، بسیار به ندرت …

بزرگترین قولی که تا حالا دادی:

که مثل خیلی های دیگه تبدیل به یه سنگ سرد و بی تفاوت بشم، که متاسفانه نتونستم بشم ….

ناشیانه ترین کاری که انجام دادی:

در سنین طفولیت دو عدد میل بافتنی رو وارد پریز برق نمودم!

بهترین خاطره:

ندارم.

بدترین خاطره:

من یه آدم بی خاطره می باشم!

دوست داری کی‌رو ملاقات کنی:

خداییش هیشکی، هر کی رو دلم خواسته ملاقات کردم!

کی رو دعا می‌کنی:

مادرم و یکی از همکارام رو.

موقعیت شما در10 سال آینده:

شاید یه عکاس و طراح خوب!

  عکس: آقای زو می باشد، آقای زو رو که می شناسید؟ خودم وسط یه باغ گیرش انداختم!

 

منم باید دعوت کنم ؟ خوب من … وحید (شمع کوچک)  و مریم عزیزم رو دعوت می کنم. (اگر دوست دارند)

 

Written by raoros

اکتبر 20, 2007 at 3:18 ب.ظ.

نوشته شده در من, هنر, عکس

Tagged with , , , ,

That’s me in the corner

with 6 comments

 

 You know? Sometimes I stand next to the window,

I stare at the dark sky upon me,

Then I think to myself,

That you are somewhere beneath the same sky,

Breathing as I do too.

And maybe smiling or laughing …

And I wonder is it possible that you ever think of me?

To remember me …

Ah, I know you are smiling,

I know you are happy, but I am not …

Tell me, did it ever make sense to you to say goodbye?

I know you are there, somewhere beneath the sky that I am.

 

You know what? Today I really felt the affect of fall,

I felt the wind, the rain and paled sky …

I said to myself, hey gurl, this is the autumn!

It has come!

It has come with a lot of memoirs …

And this is autumn of my heart, too.

Oh, don’t worry!

It’s just the beginning of falling me down!

We have still the winter in the way …

 

Just tell me,

Do you remember?

 

text: Me

 

 

Download the Song : Losing My Religion by R.E.M

 

I wished of you say something …

 

نام عکس: Je Sius Cassèè

عکاس: خودم 

Written by raoros

اکتبر 7, 2007 at 6:02 ب.ظ.

نوشته شده در download, music, من, هنر, عکس

Tagged with , , , ,

لذتهای کوچک من

with 13 comments

بعد از سالها، هنوز برایم شیرین است، باز کردن یک جعبه مداد رنگی 24 رنگ، با قوطی ایستاده، که ایندفعه خودم به خودم جایزه اش دادم !

مبارکت باشد زهرا خانم

:-* >:D<

پ.ن: چه دنیایی زیباتر است از دنیای رنگها؟ 🙂



عکاس: خودم  😀 

Written by raoros

سپتامبر 29, 2007 at 1:18 ب.ظ.

نوشته شده در من, هنر, روزانه, عکس

Tagged with , ,