مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

Posts Tagged ‘quote

Oasis in a moment

with 8 comments

“I realized that if you really want to change the world, you have to change yourself.”

– So I did.

She | | said it.

Written by raoros

مه 26, 2008 at 8:32 ب.ظ.

نوشته شده در نقل قول

Tagged with

یادواره

with 11 comments

تمام نوشته‌های خویش را –  اعم از تراوشات فلسفی، داستان‌های کوتاه، اشعار و… –  در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که «حدیث نفس» باشد ننویسم و دیگر از «خودم» سخنی به میان نیاورم… سعی کردم که «خودم» را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد، و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار مانده‌ام. البته آن چه که انسان می‌نویسد همیشه تراوشات درونی خود اوست همه‌ی هنرها این چنین هستند کسی هم که فیلم می‌سازد اثر تراوشات درونی خود اوست اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند، آن‌گاه این خداست که در آثار او جلوه‌گر می‌شود.

جا ماندیم از قافله

Written by raoros

آوریل 8, 2008 at 9:23 ب.ظ.

نوشته شده در نقل قول

Tagged with

یک پست در راستاهای مختلف

with 4 comments

راستای اول: من که اینجا زندگینامه خودمو منتشر می کنم، از توییتر آقای فواد که اینجاست، این لینک رو که نوار مغزی نوشته محسن مخملباف هست رو دریافت کردم و خوندم و یک تیکه از مخملباف خوندم که:

سال قبل در جشنواره ونيز ژوري فيلم هاي اول بودم. سطح فيلم ها آن قدر پايين بود كه گريه ام گرفت. از كسي كه انتخاب اوليه را كرده بود علت را پرسيدم. گفت من احساسم را نسبت به انتخاب فيلم ها از دست داده ام، چون روزي 10 فيلم مي بينم. آيا اگر با زيباترين هاي دنيا هم روزي 10 بار عشق بازي كنيد، احساستان را نسبت به هر چه عشق بازي است از دست نمي دهيد؟ عشق بازي روزي 10 بار با زشت ترين ها چه؟ من اكنون روزي 10 فيلم بد مي بينم و علاقه ام را نسبت به سينما از دست داده ام.اين را مسوول انتخاب فيلم ونيز گفت.

خوب، در همین راستای اولی من به خودم و سلیقه ی فیلم دیدنم که بر اساس روش خطی چندش آور » هر چی فیلم 2007 – 2008 بود رو ببین» به هیچ وجه پیروی نمی کنه افتخار کردم و مراتب برائت خودم رو از «ادمهای فیلم فله ای ببین» ابراز می کنم. همینها آیا اعصاب دارن که بشینن پلکان ادسا یا M رو از اول تا آخر ببینن آیا؟ علاقمندان به سینما؟

راستای دوم: 48 ساعت از دیدن Memento گذشته و من همچنان در کف صابونی فیلم موندم، تقریباً یکی از عجیب ترین چیزهایی بود که دیدم و بازی فوق العاده گای پیرس و تلاشش برای ادامه زندگی خیلی تکان دهنده بود. خوب این دیالوگ های دوست داشتنی فیلم بود از نظر من:

memento.jpg

 

 

1- You put these together,and you get the feel of a person, Enough to know,how much you miss them. And how much you hate the person ,who took them away.

2- Awake. Where am I? Motel room. Some anonymous motel room.*****اینو خیلی دوست داشتم.

3- My wife used to call me Lenny.

– Yeah?

– Yeah, I hated it.

4- Natalie, She has also lost someone. She will help you out of pity.

 

 * فیلم رو با زیر نویس انگلیسی ببینید و با زبان اصلی، اگر مخ شما هم بعد از یکبار دیدن ریپ زد و داده ها رو نتونست هضم کنه اینجا کمک بسیار خوبی خواهد بود.

 

راستای سوم: از دوستای خوب و مهربونی که در پست قبلی برای یکسالگی بلاگ کامنت گذاشتن تشکر ویژه دارم. بعضی هاشون که بعد نود و بوقی اومده بودن که رسما باعث حمله قلبی من شدن!

Written by raoros

مارس 12, 2008 at 12:06 ق.ظ.

نوشته شده در فیلم

Tagged with , ,

تلخ نامه

with 4 comments

این چیزی که من می‌بینم نسلی بدون اعتقاداته. نسلی بدون امید و آینده. نسلی که فقط در لحظه زندگی ‌می‌کنه. خوب ما شاید به چیزی اعتقاد نداشته باشم اما چرا اینطوری شدیم؟ نسل ما مثل انسانی در خلاء هست که داره دور خودش می‌چرخه. دنبال یه جایی برای دست‌آویز شدن هست. اکثر ما‌ها بیدار می‌شیم که روز به شب برسه و دوباره فردا همین‌طور، و فردا همین طور.

نسلی که می‌خواهد غربی باشد اما ته دلش ایرانی است. نسلی که صبح در حالی که از هدفون ام‌پی‌تری پلیر در گوشش است بسم الله رحمان رحیم گویان از خانه بیرون می‌زند تا عمرش را به هدر بدهد. نسل ما دچار تضاد شدیدی است. زندگی امروز مردم دنیا را می‌بیند و فرهنگ و خرده فرهنگ‌های خودش را نیز می‌بیند. می‌خواهد با آنچه که دارد به زندگی مثل بقیه برسد. جرات دل کندن و تغییر فرهنگ‌ خودش را ندارد و حاضر هم نیست به سبک همان فرهنگ زندگی بکند.

نسل ما تنهاست. در درونش تنهاست. غصه‌هایش ر ا پشت شادی ظاهری پنهان می‌کند. همیشه می‌خندد و همیشه علاف است. برای خودش وقتی نمی‌گذارد تا به خودش فکر نکند. از تنهایی گریزان است تا با خودش مواجه نشود.

بیشتر بخوانید از اتاق من

آینه چون نقش تو بنمود راست………………

Written by raoros

فوریه 7, 2008 at 9:32 ب.ظ.

نوشته شده در نقل قول

Tagged with ,

قِشنگه!

with 8 comments

الان داشتم توییترم رو زیر و رو می کردم، بین حرفهای بی سر و تهی که هر روز ردیف می کنم، چند تا جمله و شعر دیدم که معلوم نیست از کدوم ناکجا آبادی سردرآوردن جلو چشم من، می ذارمشون اینجا شاید یه اهل دلی خوشش اومد!

1- Passionate love is a quenchless thirst….Kahlil Gibran

2- «People say «I want peace.» If you remove I {ego}, and your want {desire}, you are left with peace. مردم می گویند: من صلح و آرامش را می خواهم. باید گفت که اگر نفس و خویشتن خود و خواسته و امیال خود را کنار بگذارید، چیزی که باقی می ماند آرامش است.

3- می دانی که مفتون یک انسان بودن یعنی چه؟ یعنی کسی که آدم به اندازه ای که دوستش دارد از او متنفر است..

4- زندگی اون لحظه هایی نیست که نفس می کشیم ، زندگی اون لحظه هایی هست که نفسمون تو سینه بند میاد.

5- Love is a disease for the ones who don’t know how to love themselves. عشق برای کسانی تبدیل به یک بیماری (مشکل) می شود که نمی دانند چطور خودشان را دوست داشته باشند.

6- آخر به چه گویم هست، از خود خبرم چون نیست، وز بهر چه گویم نیست، با وی نظرم چون هست

7- رخساره نشان دادی بی دین و دلم کردی….بگشای خم گیسو بی طاقت و تابم کن

 اینم کار جدیدمه، عکس و ادیت کار خودمه. به قول سینا gheeshange ؟؟؟؟؟؟؟این رو از یک قسمت از ترانه Love Profusion که توی عکس نوشتم، الهام گرفتم!

under-skin-copy.jpg

 پی نوشت اینکه به شدت از خریدن لپ تاپ پشیمونم، توی قرن 21 یه لپ تاپ ساختن که اندازه ی PC وزنشه، به شدت ظریف و حساسه، ناز نازی، کند، پر سر و صدا، وای خدااااا! ملت hp نخرید! اگر خریدید Pavilion نخرید، تازه خیلی کارش درسته رفته compaq  رو هم گرفته، عصبانیم ! عصبانیییییی! در اوج بی پولی و بدبختی نگاه چه خرجی انداختم رو دستمممممم! کی این فکرو انداخت تو مغز من آخه؟ بکشمت؟؟؟؟ آره؟؟؟

Written by raoros

دسامبر 24, 2007 at 11:43 ق.ظ.

نوشته شده در notebook, من, نقل قول, گرافیک, شعر

Tagged with , , , , ,

بلاغت سبز

with 3 comments

 

 

سال ها عشوه کردی و بارها طعنه زدی؛

مدید ایام ناز فروختی و قدم در قدم بر درب خانه هایم کشاندی؛

هستی ام را به تاراج بردی و رونق زندگانیم را گرفتی.

بارها شکایتت را به هر جا بردم و قلب سوخته ام را در میدان شهر به تماشای مردمان گذاشتم؛

آن دل بی نظیرت لبهای مرا به آتش سوزاند.

اینک به سوی کوی معطرت می آیم؛ اما از هم اینک همسفر منی؛

به کوی تو می آیم، اما مدت هاست تو در کوی منی؛

به سوی تو می آیم؛ اما تو همیشه در قلب منی؛

کیف انساک و لم تزل ذاکری*

غلغله وجودم را نمی بینی ؟

پریشانیم را چه ؟ شیداییم ، آشفتگی ام، اضطرارم، این همه را نمی بینی؟

خود می دانی که همه از توست …. بی انصاف !

دیر ایامی است می اندیشم این سوزش درون که مرا این چنین گداخته بی شکیب ترین آتش عالم است و این نصیبی از آتش توست، اما اینک که بوی کوی تو می آید، ای گرمای دل من! هستی من! تمام وجود من!

دل بی نصیبم اقرار می کند که آن جان سوزی، فلفلی بیش نبود و اینک این جان سوزی ماه روی سیه خال پرآشوب است که روح و قلب و جانم را سراسر به آتش کشانیده است.

دانه فلفل سیاه و خال مه رویان سیاه

هر دو جان سوزند اما این کجا و آن کجا !

آتش افروخته ای! مرا مترسان! مانند متهمی که این بار به پای اختیار و قلب، طلب به سوی آتش جرم افروخته ی خود می رود هم اینک به سوی آتش عظیمت می آیم !

 

*چگونه فراموشت کنم که تو همیشه در یاد منی (مناجات خمسه عشره )

 

**صفیر اول از جنون یک مجنون به سوی کلوخهای بلور آفرینش ، یادش بخیر!!!

 

***نوشته سید مجید حسینی

 

Credit goes to [Link]

 

Written by raoros

دسامبر 21, 2007 at 11:19 ب.ظ.

نوشته شده در نقل قول, اسلام, شعر

Tagged with , ,

خدایی خدا

with 2 comments

ملاصدرا می گوید:


خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را…
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها…
چنین کنید تا ببینید چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟

Written by raoros

دسامبر 10, 2007 at 1:42 ب.ظ.

نوشته شده در نقل قول, ادبیات

Tagged with , ,