مونولوگهای من

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

Posts Tagged ‘story

LePetitPrince

with one comment

«Where are the men?» the little prince at last took up the conversation again. «It is a little lonely in the desert…»

شهریار کوچولو پرسید: آدم ها کجاند؟ آدم تو کویر یک خرده احساس تنهایی می کند.

«It is also lonely among men,» the snake said.

مار گفت: پیش آدم ها هم احساس تنهایی میکنی…

Written by raoros

آوریل 6, 2008 at 3:23 ب.ظ.

نوشته شده در ادبیات

Tagged with ,

آورده اند که … (حکایات و اشارات)

with 7 comments

مولانا شرف الدین دامغانی بر مسجدی می گذشت. خادم مسجد سگی را در مسجد بسته بود و می زد و سگ فریاد می کرد. مولانا در مسجد بگشاد، سگ بدر جست. خادم با مولانا عتاب کرد. مولانا گفت: » ای یار معذور دار که سگ عقل ندارد، از بی عقلی در مسجد می آید. ما که عقل داریم هرگز ما را در مسجد می بینی؟»

– عبید زاکانی- دلگشا- 119

 

دهقانی در اصفهان به در خانه خواجه بهاءالدین صاحب دیوان رفت. با خواجه سرا گفت که به خواجه بگوی که: خدا بیرون نشسته است با تو کاری دارد. او با خواجه بهاءالدین بگفت؛ به احضار او فرمان داد، چون درآمد، پرسید: که تو خدایی؟ گفت: آری. گفت: چگونه؟ گفت: من پیش از این «ده خدا»، » باغ خدا»، «خانه خدا» بودم. نائبان و عاملان تو، ده و باغ و خانه از من به ظلم گرفتند، اکنون تنها «خدا» مانده.

– عبید زاکانی- دلگشا-125

 

کبوتری بیمار شد، گربه به عیادت او رفت و پرسید: حالت چطور است؟ کبوتر گفت: اگر تو بگذاری خوب است!

-ثعالبی-التمثیل والمحاضره

 

گویند: لری دوغی خرید. دوغ فروش در آن آبی آلوده کرده بود که چند بچه وزغ در میان داشت. چون لر به آشامیدن دوغ آغاز کرد، غوک بچه گان به آواز درآمدند. لر گفت: اگر زاقی کنی زیقی کنی پیل دادم می خورمت.

– علی اکبر دهخدا- امثال و حکم-1/418

Written by raoros

ژانویه 26, 2008 at 6:06 ب.ظ.

نوشته شده در ادبیات

Tagged with , , , ,